ساعات پایانی زندگی حضرت زهرا به روایت اسما بنت عمیس | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

ساعات پایانی زندگی حضرت زهرا به روایت اسما بنت عمیس

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.


بستر بیماری حضرت فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) و غربت خانهٔ وحی

بستر در کنار دیوار افتاده است؛ در این خانه دیگر هیچ‌کس رفت‌وآمد نمی‌کند. تنها یکی دو تن از بانوان هستند که می‌آیند و به این خانه سر می‌زنند.

خداوند ان‌شاءالله همسران و مادران را که زحمت می‌کشند و زندگی را اداره می‌کنند، خیر دنیا و آخرت و عاقبت‌به‌خیری نصیبشان فرماید. اگر بانوی خانه بیمار شود، آقایانی که همسر دارند می‌دانند که کارها مختل و همه‌چیز دگرگون می‌شود؛ اگر این بستری شدن طولانی گردد، مصیبت و سختی دوچندان خواهد بود.

حضور اسماء بنت عمیس در واپسین روزها

یکی از بانوانی که اجازه داشت به این خانه وارد شود، «اسماء بنت عمیس» بود. او روزها می‌آمد، کارهای خانه را رسیدگی می‌کرد و به فرزندان خردسال و امور منزل یاری می‌رساند.

اسماء می‌گوید:

«من هر روز که می‌آمدم، می‌دیدم خانمم از روز قبل نحیف‌تر و ضعیف‌تر شده است؛ مثل شمعی که ذره‌ذره آب می‌شود...»

وقایع روز سوم جمادی‌الثانی و وصیت‌های پایانی

روز سوم جمادی‌الثانی وارد خانه شدم؛ هیچ‌یک از کودکان در خانه نبودند، امیرالمؤمنین (ع) نیز تشریف نداشتند و حضرت فاطمهٔ زهرا (س) تنها بودند. ابتدا خوشحال شدم، زیرا دیدم خانم از بستر برخاسته‌اند و گمان کردم حالشان بهبود یافته است.

تا چشم حضرت به من افتاد، فرمودند:

«اسماء! آبی فراهم کن تا بدنم را شست‌وشو دهم».

کنار حیاط آبی مهیا کردم. اسماء می‌گوید: از دور نظاره می‌کردم که حضرت به‌خوبی پیکر خود را شست‌وشو می‌دادند... (شست‌وشویی که بعدها مقداد نقل کرد باز هم خون تازه از آن سرازیر بود).

سپس فرمودند: «لباس‌های قبلی‌ام را نمی‌پوشم؛ لباس تمیز و تازه‌ای برایم بیاور». لباس تمیز آوردم و بر تن کردند.

فرمودند: «بستر مرا از کنار دیوار بردار و در میان اتاق و روبه‌قبله پهن کن». بستر را در میانهٔ اتاق رو به قبله گستردم.

لحظهٔ شهادت و خبر به امیرالمؤمنین (ع)

حضرت فرمودند:

«اسماء! لحظاتی از اتاق بیرون برو و صبر کن؛ سپس وارد شو و مرا صدا بزن. اگر پاسخت را دادم که هیچ، و اگر جوابی نشنیدی، بدان که به دیدار پدرم رفته‌ام؛ آن‌گاه به مسجد برو و علی (ع) را باخبر کن».

ملحفه‌ای طلبیدند، روی خود کشیدند و آرام در میان بستر آرمیدند.

اسماء می‌گوید: بیرون آمدم، لحظاتی درنگ کردم و سپس وارد اتاق شدم.

صدا زدم: «یا بنتَ رسولِ الله!» پاسخی نیامد.

صدا زدم: «یا بنتَ محمدٍ المصطفی!» جوابی نشنیدم.

چندین بار صدا زدم و پاسخی نرسید. جلو آمدم، پارچه را کنار زدم و دیدم روح مطهر بی‌بی از این دنیا پرواز کرده است.

خود را بر پیکر مطهرشان انداختم و با اشک و شیون ناله زدم: «خانم من! سرور من! سلام مرا به پدرت برسان...»

ورود حسنین (ع) و مواجهه با پیکر مادر

بر اساس وصیت، خواستم به مسجد بروم تا امیرالمؤمنین (ع) را باخبر کنم. همین که خواستم از در خارج شوم، دو دسته گلِ فاطمه، امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام)، وارد شدند.

هر کاری کردم مانع ورودشان شوم تا با پیکر بی‌جان مادر روبه‌رو نشوند، ممکن نشد. وارد اتاق شدند.

امام حسن (ع) کنار پیکر مادر آمد، روپوش را کنار زد و تا نگاهش به سیمای مادر افتاد، رو به برادر کرد و فرمود:

«حسین جان! خداوند تو را در مصیبتِ مادر اجر و تسلی دهد...»

خود را بر سینهٔ مادر انداخت و گریست.

نگاه کردم دیدم حسین (ع) به جانب پاهای مادر رفته، صورت بر کف پای مادر نهاده و با سوز دل صدا می‌زند:

«مادر! من حسینِ توام؛ با من سخن بگو... جواب مرا بده...»

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00