جلسه 6 دهه اول محرم سال 1444 (1401 شمسی)
تاریخ برگزاری: 13 مرداد 1401 6 محرم 1444
طلیعه و دعای آغازین
أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِیعِ الْعَلِیمِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَی سَیِّدِنَا وَنَبِیِّنَا أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْمَعْصُومِینَ، لَا سِیَّمَا مَوْلَانَا بَقِیَّةِ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ إِلَی یَوْمِ الدِّینِ.
این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَّةِ بنِ الحَسَن، صَلَواتُكَ علَيهِ و عَلى آبائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلاً وَ عَيْناً، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلاً.»
«اَلسَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، وَعَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ، عَلَیْکَ مِنِّی سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ وَبَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکُمْ. اَلسَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ، وَعَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، وَعَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ، وَعَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ. يَا لَيْتَنَا كُنَّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً.»
به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان حضرت بقیة الله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.
احکام ابراء و حلال کردن بدهی
بدهیای که به دیگری داریم، این بدهی در فرضی که آن شخص که طلبکار از ما هست ابراز بکند که: «من این بدهی را بخشیدم، نمیخواهم، مطالبه نمیکنم»، اگر این ابراز را به صورت جدی یک بار حتی به شکل لفظی هم بیان بکند، جایی هم ثبت نکند، ننویسد، اما اگر این را ابراز بکند، بدهی ما به او شرعاً از بین میرود؛ ولو اینکه او تصورش این باشد... این نکته را بگویم تا بعد این قسمت را تکمیل کنم... و بعد از آنکه او ابراز کرد که: «من بخشیدم، حلال کردم، نمیخواهم»، اگر بین خود و خدا خودش میداند جدی این را گفته، بعداً هم نمیتواند برگردد؛ حتی با توافق ما هم برنمیگردد. توجه کردید؟ یعنی مجدداً توافق کنیم که آن بدهی سر جایش باقی باشد، اینجا قابل برگشت نیست.
غیر از معامله است؛ معاملاتی که مثلاً این فرش را من از شما میخرم، این فرش را میخرم، بعد از مدتی با توافق به هم میزنیم این معامله را، مجدداً این فرش میآید در ملک من و... میآید در ملک شما، آن وجهی هم که من حالا اگر پرداخت کردم، آن وجه را من مالک میشوم و شما باید به من برگردانید. در اجناسی که خرید و فروش میشود، در مثلاً بیع و شراء، در اجاره، در اینها قابل فسخ است، قابل به هم زدن است، با توافق میشود به هم بزنند، اقاله به آن میگویند، اقاله میکنند، میشود این کار را کرد؛ اما در مورد بدهیها این امر بیفایده است.
اگر من از شما طلبی داشتم، کم یا زیاد، در یک موقعیتی به صورت جدی به شما گفتم که: «من حلال کردم»، اگر من این را بگویم، واقعاً بدهی شما به من دیگر از بین میرود و اگر بعداً هم بخواهیم توافق بکنیم که این بدهی زنده بشود، قابل زنده شدن نیست. همانطور که تمام بدهی به این صورت قابل... در حقیقت یکجور حلال کردن و حلال شدن هست، بخشی از بدهی هم میشود؛ مثلاً من بگویم: «یکسوم آن طلبی که من از شما دارم را بخشیدم، یکسومش را نمیخواهم، نمیگیرم»، اگر اینچنین باشد، در این صورت آن طلبی که من از شما دارم تنزل میکند به دوسوم، به این دوسوم تنزل میکند و باز برگشت نمیتواند بکند به آن سهسوم قبلی، به آن مبلغ قبلی، قابل برگشت نیست.
ممکن است من وقتی که به شما بگویم که این را بخشیدم، در ذهنم این باشد که من این را میتوانم بعداً به هم بزنم، مسئله بلد نبودم که اگر این را حلال کنم دیگر قابل برگشت نیست، فکر میکردم که هر وقت بخواهم میتوانم برگردم، و من گفتم حلال کردم؛ اگر من حتی به خاطر ندانستن مسئله حلال کرده باشم، باز بعداً قابل به هم زدن نیست، روشن است؟
این مسئله نمونههایی دارد؛ مثلاً اگر یک خانمی به شوهرش بگوید: «من مهریهام را حلال کردم»، اگر تحت فشار قرار نگرفته، که او را تهدید کنند که اگر حلال نکنی مثلاً من به تو فلان ضرر را وارد میکنم، زن در یک حالتی که از اختیار خارج نشده بوده گفته: «من حلال کردم»، یا میگوید: «ده تا از سکههایی که از مهریهام از تو طلب داشتم را حلالت کردم، نمیخواهم»، اگر این را بگوید، ذمهی مرد نسبت به همان مقداری که آن خانم گفته بریء میشود و دیگر بعداً هم قابل به هم زدن نیست.
یا گاهی هست که در قرض اینگونه است؛ آن فرد قرضدهنده میگوید: «من نمیخواهم»، نمیخواهم نه اینکه الان نمیگیرم، یعنی دیگر من صرفنظر کردم، حلال کردم، بخشیدم. اگر این جملاتی که دلالت بر این مسئله میکند واقعاً گفته باشد، بعداً خودش حق مطالبه ندارد؛ حتی اگر طرف مقابل هم یادش نباشد یک همچین چیزی اتفاق افتاده، یا فکر میکند قابل برگشت است و بعد توافق میکنند که برگردانند، اگر او به عنوان آن بدهی دارد میدهد، برمیگرداند، باز نمیشود گرفت، توجه کردید؟ مگر اینکه مثلاً وقتی شما دارید برمیگردانید به من بدهی را، در حالی که من قبلاً گفتم حلال کردم، اگر شما دارید برمیگردانید، به شما تفهیم کنم که شما واجب نیست به من چیزی را بدهیدها، اصلاً بدهکار نیستید، اگر شما در عین حال از سر طوع و رغبت، بدون تهدید، شما خودتان میخواهید به من بدهید بدهید، ولی این دیگر یک مال جدیدی است که من دارم، دیگر آن طلبی نیست که من از شما بخواهم بگیرم؛ و این اثر دارد، حالا اثرش کجا ظاهر میشود؟ در بحث خمس است، انشاءالله در یک فرصت دیگری به عرض خواهم رساند.
خدای متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم مرحمت بفرماید و حسن عاقبت نصیب یکایک ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والدین بزرگوار امام عصر (علیهالسلام)، حضرت نرجس خاتون (سلاماللهعلیها)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.
شأن نزول آیه ۱۹ سوره توبه و اولویت ایمان بر اعمال ظاهری
در ادامه آیات مبارکه سوره توبه یا برائت، خدای متعال میفرماید که:
«أَجَعَلْتُمْ سِقَایَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»؛
آیا شما آب دادن به حجاج و تعمیر و ادارهی مسجدالحرام را، شما همانند این مرتبه قرار دادید؟ همانند ایمان به خدا و روز جزا و جهاد فی سبیل الله قرار دادید؟ این موارد با هم مساوی نیستند، نزد خدا مساوی نیستند، «وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»، و خدا ظالمان را هدایت نمیکند. آیه بعد هم انشاءالله تلاوت میکنم.
در شأن نزول این آیه اینچنین آمده که عباس، عموی پیغمبر، منصب سقایت حجاج را داشت؛ چون آبکِش نبود، آب میداد به حجاج بیتالله، و این برای او یک عمل خیری هم بود، و در عین حال یک شأن اجتماعی هم به حساب میآمد. از آن طرف طلحه، کلیددار خانهی خدا بود. یک بار اینها در حضور امیرالمؤمنین (علیهالسلام) داشتند با هم یک تفاخر میکردند؛ این میگفت: «من منصب سقایت و میرابی به قول قدیمیها، حجاج را دارم، به آنها آب میدهم»، او میگفت: «من کلیددار خانهی خدا هستم». امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ورود کرد به این گفتگوی آنها و فرمود: هیچکدام از این دو کار شما در رتبهی ایمان به خدا نیست؛ ایمان به خدا و روز جزا و مجاهدهی فی سبیل الله.
خب، این مطلبی که من گفتم ادامه دارد، نمیخواهم ادامهاش را خدمتتان عرض بکنم، میخواهم یک نکتهای اینجا بگویم.
فریب شیطان و حجاب شدن اعمال خیر
بعضی وقتها هست که شیطان و نفس میآید و انسان را به کلی از راه خدا بیرون میبرد، زیر همهی تقیدات دینیش میزند شخص، و کلاً از همهی این امور فاصله میگیرد. این آدمها چهگونه میشود باهاشان گفتگو کرد؟ من خیلی بلد نیستم، یا اگر هم بلدم الآن مقتضیِ این مجلس نیست که بگویم.
اما گاهی است که به هر دلیلی نمیتواند شیطان ما را از خط دین بیرون ببرد، یکجوری بالاخره ما میخواهیم برای خودمان یکجور دینداری تعریف کنیم؛ و اگر احساس کنیم که خیلی بیدین شدیم، وحشت میکنیم. برای اینکه ما آرامش پیدا کنیم و خودمان را در محدودهی دین ببینیم و بیابیم، گاهی یک چیزهایی را شیطان سر به سر ما نمیگذارد که انجام بدهیم، آنجاها را وسوسه نمیکند، و ما انجامش میدهیم. بعد که میخواهیم برگردیم خودمان را محاسبه کنیم و یک نگاه به خودمان بکنیم، این نقاط در نظر ما خیلی جلوه میکند و این نقاط سبب میشود که ما اصلاً به موارد دیگری که داریم کوتاهی میکنیم خیلی بیاهمیت بشود؛ و این از حیلههای بزرگ شیطان و نفس نسبت به ماست. فقط هم آقایان را درگیر نمیکند، خانمها هم هستند، پیرمردها را فقط درگیر نمیکند، جوانها هم هستند، درسنخواندهها را هم شامل نمیشود، درسخواندهها را هم شامل میشود، توجه میکنید؟
یک وقتی است که بعضیها کلاً دین را گذاشتند کنار، اصلاً کاری به این کارها ندارند، زندگیشان را دارند میکنند، اما یک وقتی است که شخص میخواهد خودش را دیندار بداند؛ اگر برگردد ببیند به هیچ چیزی از دین مقید نیست، احساس خسارت جدی میکند، و اگر اینچنین بشود، به یک فکر حسابی میافتد که خودش را شروع کند اصلاح کردن. برای اینکه به این فکر نیفتد، شیطان یکی دو تا کار را میگذارد جلویش، واقعاً هم شخص انجام میدهد و واقعاً هم خوب انجام میدهد، توجه کردید؟ اما منظور شیطان این است که با دیدن این یکی دو تا کار فریب بخورد، بقیهی وظایفی که دارد در نظرش خیلی اهمیت پیدا نکند، بگوید: «اگر من بیدین بودم که این کارها را انجام نمیدادم که». توجه کردید؟ در حقیقت مفتون و فریبخوردهی همان دو سه تا کارش میشود؛ و این برای آدمهای مختلف فرق میکند.
برای من فرض کنید اینکه من نماز بخوانم؛ یعنی برای نماز، برای من سر به سر نمیگذارد، وسوسهام نمیکند که تو نماز نخوان، حتی وقتی که جلو دیگران هم نیستم من نماز میخوانم، نمازم را آن وقتی که دیگران نیستند هم اینگونه نیست که دستپاچهشکسته بخوانم، نمازم را میخوانم. بعد که برمیگردم میخواهم یک ارزیابی بکنم، در این ارزیابی با خود میگویم: «من اگر بیدین بودم که وقتی مردم نبودند که من نماز نمیخواندم، نماز میخوانم واقعاً». دروغ هم نمیگوید، واقعاً نماز میخواند؛ ولی این مسئله حجابی میشود برای من تا اگر من غیبت بکنم، من مال مردم بخورم، میگویم: «من اینقدر بیدین نیستم بابا، من بالاخره نمازخوانم». میفهمید چه میگویم؟
برای آن خانم مثلاً؛ میگوید: «اگر من خیلی بیدین بودم که بیحجاب میشدم»، بله؟ در این زمانه که اصلاً کلاً حجاب داشتن یکجور مورد تمسخر واقع میشود، قبلاً در این خیابان یا در این شهر هملباسیهای ما را مسخره میکردند، فکر میکنم تا چند وقت دیگر یک خانمی چادری باشد او هم چه؟ مسخره میشود. ما تقریباً «مَا مِنْ يَوْمٍ وَلَا لَيْلَةٍ» در این رفتوآمد خیابان دولت، الا اینکه مورد محبت عابران قرار میگیریم، اعم از پیاده و سواره. حالا، شاید هم آنها چشم برزخیشان باز است، نمیدانم. ولی ما مورد محبت واقع میشویم. با این سیری که دارد میرود جلو، این احتمال را میدهم که فردا بعضی از خانمها واقعاً خجالت بکشند که چادر سرشان کنند. بعد این خانم میآید در این شرایطی که چادر داشتن و حجاب داشتن یکجور دینداری است و واقعاً هم خوب حجابش را رعایت میکند، گاهی میشود این حجاب، خود این حجاب، یک حجابی میشود برای اینکه آن وقت این خانم اگر به وظایف الزامیش نسبت به شوهرش بیتوجه بشود، میگوید: «من که بیدین که نیستم، من حجاب دارم». توجه کردید؟ اگر اهل مثلاً آزار این و آن باشد، این حجابش میشود حجابِ او.
همینجا داشته باشید مطلب را؛ بعضی از افراد دقیقاً در مورد مسائل اخلاقی اینگونه میشوند. چون خیلی آدمهای خوشاخلاقیاند، یعنی شیطان سر به سرشان نمیگذارد که به دیگران پرخاش کنند، خیلی کمتر در این زمینه روی اعصاب اینها راه میرود، توجه کردید؟ این مطلبی که میگویم در خود روایات استها، که گاهی شیطان عقب میایستد، اصلاً وسوسه نمیکند، لذا شخص آن کار را راحت انجام میدهد، دقت میکنید چه میگویم؟ این مطلب در خود روایات ما هست، شیطان عقب میایستد، اصلاً سر به سر نمیگذارد آنجا. در پرانتز من بگویم: داریم که اهل سنت را در مورد نماز، شیطان سر به سر نمیگذارد، ولی شیعه را زیاد این کار را میکند؛ لذا شما میبینید هم نمازخوانهای اهل سنت بیشترند، هم مساجدشان شلوغتر است. پرانتز بسته، بیشتر از این توضیح نمیدهم، توجه کردید؟
گاهی شیطان روی امور اخلاقی، یک خانم یا یک آقایی را سر به سر نمیگذارد، توجه کردید؟ اگر شیطان سر به سر نگذارد، انجام کار خیر خیلی سادهتر میشود، دقت کردید؟ خیلی سادهتر میشود. او را رها میکند؛ یک آدمی میشود که خیلی نرمزبان است، خیلی نرمخو است، درست است؟ بعد خیلی مهربان است، به دیگران کمک میکند، وقتی برمیگردد خودش را ارزیابی بکند، میگوید: «من که آدم خیلی بیدینی نیستم، من اصلاً آدم بدی نیستم، اساس خوب بودن اخلاق است». خود این اخلاق حجاب میشود برای او نسبت به وظایف دیگری که در مقابل خدا دارد بیتوجه بشود، لذا میگوید: «نماز مهم نیست، اخلاق مهم است». این اشتباه را هم این... من انجام میدهم، هم آن خانم باحجاب، هم این فرد دیگری که آنطوری میگوید. در حقیقت ما... در حقیقت سلیقهای داریم عمل میکنیم بدون تعارف، توجه کردید؟ سلیقهای عمل میکنیم.
ملاک حقیقی محاسبه نفس و جایگاه واجبات و مستحبات
به ما گفتند: «حَاسِبُوا أَنْفُسَكُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا»، پیش از اینکه به حسابتان برسند، خودتان به حساب خودتان برسید. اما در این محاسبه، آنی که رویش خیلی تأکید میکنید چیست؟ فرمود: «طَالِبُوا أَنْفُسَكُمْ بِأَدَاءِ الْمَفْرُوضِ عَلَیْهَا»؛ از نفستان چه مطالبه کنید؟ ببینید چه برایش واجب شده، آن الزامات را ازش بخواهید. هر کدام را که کوتاهی کرد بگو تو مقصری، تو در این حد بیدینی، بله؟ من اگر نماز میخوانم، در حد نماز دیندارم، ولی اگر فحاشی میکنم، این بخش از دین را ندارم، بله؟ به خودم دروغ نگویم. ما گاهی نمازمان میشود حجابمان، گاهی اخلاقمان میشود حجابمان، درست است؟ فقط واجب نماز نیست، فقط واجب روزه نیست، فقط واجب بله خمس و زکات نیست، بلکه اولاً شما میخواهی به حساب خودت برسی، ببین چه خدا بر تو واجب کرده است.
واجبات در... برای ما حکم چه را دارد؟ حکم هوایی دارد که ما باید تنفس کنیم، حکم آن مقدار آبی دارد که باید به بدن ما برسد تا ما زنده بمانیم و تعادل داشته باشیم، یعنی حداقلِ تعادل را باید داشته باشیم. محرمات آن ویروسها، آن باکتریها، آن انگلها، آن نمیدانم چیزهای دیگر است، میکروبهاست که به ایمان ما میافتد، که ما را ناتوان میکند، ضعیف میکند، یا ما را حتی میکشد. باید اول فکر این چیزها را ما بکنیم، تا بعد بقیهی موارد را، توجه کردید؟
گاهی ما انجام یک واجبی برایمان حجاب میشود تا واجب دیگر را انجام ندهیم. در مسائل دنیوی ما اینگونه نیستیم؛ هیچوقت ما نمیگوییم: آقا، آب خوردن مهمتر است یا غذا خوردن؟ تا حالا این سؤال شده؟ کسی از کسی شنیده؟ بله؟ هم باید آب بخوریم، هم باید بله غذا بخوریم. درمان مهمتر است یا مسکن؟ آقا به شما... متارکه نیست، زندگی... ممکن است در یک مثلاً بازهی پنجدقیقهای یا یکروزه دوروزه یا چیزی اهمیت بیشتری پیدا کند، ولی در مجموع هم درمان برای ما ضرورت قطعی دارد، هم مسکن. اینگونه نیست که دنیا هم اینقدر تنگ باشد که باید یکی از این دو تا را ما بگیریم، نه، به همهاش میرسیم. ما علاوه بر این به خیلی چیزهای دیگری که خیلی هم ضرورت ندارد برای زندگیمان، کاملاً وقت میگذاریم و میرسیم به آن، درست است؟
اما در مورد مسائل معنوی و ارتباط با خدا، یک چیزی در پسِذهنِ همهی ما هست و این القای شیطان است، توجه کردید؟ و روایات ما، آیات قرآن هشدار میدهد که یک وقت در این چاله نیفتید. اینجور هم نباشد که فکر کنید چون همه اینگونهاند شما هم بگویید: ما هم اینگونه باید باشیم، نه. شما برای زندگی آخرت و برای سعادت آنجا خیلی چیزها لازم دارید، به همهاش هم باید اهمیت بدهید، از هیچکدام نمیتوانید فروگذار کنید.
گاهی ما انجام یک واجبی برایمان حجاب یک چیز دیگر میشود. آقا دستگیری از... گاهی میرویم در حتی مستحبات؛ دستگیری از مستحبات: آقا بنده در فلان خیریه ماهی چند میلیون خرج میکنم، خدا خیر بدهد به من، بله؟ خدا برکت بدهد. اما این گاهی میشود همین کار خیر در آنجا، که بعضیها یک هزار تومانی میخواهند بدهند انگار یک بخشی از پوست بدنشان را میخواهی شما بکَنی، اینقدر سختشان است، درست است؟ ولی این میلیونها میدهد واقعاً هم یک آدم به قول ما مشتی است، حسابی هم مشتی است. اما این کار خوب است، ولی گاهی همین کار حجاب میشود برای او که یک وظایفی را از خودش، که واقعاً هم الزامی است، از ناحیهی خدا الزامی است، این وظایف را به آن بیاهمیت میشود؛ گاهی حتی میگوید که این کار مهم نیست، و تبلیغ هم میکند، توجه کردید؟
آنی که مهم بود، ایمان به خدا و روز جزا و انجام واجبات بود. امیرالمؤمنین در گفتگوی عباس و طلحه دوید، درست است که آب دادن به حجاج کار خوبی است، بله؟ «لِكُلِّ كَبِدٍ حَرَّى أَجْرٌ»؛ شما حتی یک حیوانی را سیراب بکنید اجر دارد، توجه دارید؟ کار خوبی است، چه کسی میگوید کار بدی است؟ حتی درندگان را شما برایشان آب بهشان بدهید، «لِكُلِّ كَبِدٍ حَرَّى أَجْرٌ»، تا چه رسد آنهایی که آمدند به زیارت خانهی خدا، درست؟ یک وقت رد میشدند امام صادق (علیهالسلام) در مسیر مکه بودند، یک پشت یک صخرهای صدای نالهای آمد، راوی میگوید: با حضرت بودیم، حضرت رفتند پشت، دیدند یک کسی از شدت تشنگی دارد نالههای آخر میکند دارد میمیرد، حضرت به او آب دادند، من شناختمش، گفتم: آقا این رابطهای با شما نداردها، حضرت فرمود: خدا آب دادن به این آدمها را هم دوست دارد، میخواهد رابطه داشته باشد با ما، میخواهد نداشته باشد. سقایت حجاج یک شأنی بود، کار خیری بود، عباس به عهده داشت، بله؟ بالاخره عهدهدار بودن مسائل خانهی کعبه و رسیدگی به آن که شأن، کار طلحه بود و کار خیری بود؛ اما حجاب عباس شده بود. حتی نقل شده در دنبالهی روایت، اینکه وقتی پیغمبر خدا هجرت کردند به مدینه، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) به عباس فرمودند که... آن چند روزی که امیرالمؤمنین ماند تا بدهیهای پیغمبر را ادا کنند، بعد بروند به مدینه، در آن چند روز به عباس فرمودند که باید هجرت کنیها، گفت: ولی این کار خیر... حجاج بالاخره تشنهاند، من این کار را انجام میدهم، توجه کردید؟
حجاب عباس شده بود، این فقط حجاب عباس عموی پیغمبر نشده، حجاب من و شما هم شده، منتها به جای آب دادن به حجاج، بله؟ انجام یک کار در صندوق قرضالحسنه شده، یا برای آن یک، آن آقای دیگر یا آن خانم دیگر بحثهای اخلاقی شده. هم اخلاق مهم است، هم واجبات دیگر مهم است، مهم این است که ما ریز و درشت نکنیم از ناحیهی خودمان، درست است؟ از ناحیهی خودمان این کار را نکنیم. این یک امری است که متأسفانه چون خیلی رواج دارد، آن وقت بعد ما گاهی نه تنها خودمان را راضی میکنیم، بلکه شروع میکنیم عملاً یکجور تکبر کردن، فخر فروختن، که: «بله آقا! اصل دین اخلاق است، اصل دین نماز است، اصل دین...» بله، روایاتی هم اینطور داریم، ولی این روایت معنیش آن نیست که من و شما الآن از آن استفاده میکنیم، به رخ یکدیگر میکشیم، درست است؟ این روایات توضیح دارد که فقها در جای خودش دادهاند.
خلاصهی کلام: خود را فریب ندهیم با کارهای خیر؛ کار خیر را انجام بدهیم، حتماً، واجب، حرام، حتماً به آن مقید باشیم، حتی نسبت به مستحبات بسیار بسیار بااهمیت باشیم. این حرف من این نیست که آنها را رها کنیم، حرف من این است که ما این کارهای خیر، نه هیچ واجبی حجابِ واجبِ دیگرِ ما بشود، نه ترکِ هیچ حرامی مانع بشود برای اینکه من به وظایف الزامی دیگرم بیتوجه بشوم، نه انجام هیچ مستحبی مرا بفریبد که تو داری خیر... تو دیگر خیلی آدم خوبی هستی، اوه! به قول بعضیها «اِندِ» آدمهای خوبی تو، خیلی دیگر آن بالا بالاها قرار داری، حسابت تو جداست! نه آقا، باید همه بیایند، همهمان در محشر، روی همین زمین محشر همه محشور میشویم، درست است؟ به حساب اعمالمان میرسند. من نمیدانم خدا چه مقدار از رحمت و عفو و مغفرتش شامل حال من میشود و اگر بشود کجا میشود، در چه حدی میشود، شما هم نمیدانید، بله؟ تا وقتی هم امام معصوم بیان نکند، ما حق تعیین نداریم، درست است؟ ما حق تعیین نداریم.
اگر بخواهیم خودمان را روی معیار و میزان بسنجیم، که باید بسنجیم، معیار و میزان همانی است که فرمود: «طَالِبُوا أَنْفُسَكُمْ بِأَدَاءِ الْمَفْرُوضِ عَلَیْهَا»، از نفستان اینطوری بخواهید، «وَحَاسِبُوهَا عَلَیْهَا»، نفس خودتان را با این معیار شروع کنید محاسبه کردن، درست است؟ اینگونه بروید در خط محاسبهی خودتان.
پس عرض من این نیست که به مستحبات بیتوجه باشیم، خیر، توجه بکنیم؛ خیلی وقتها هم به این نیت مستحب را انجام بدهیم که: خدایا، من کلی کوتاهیها داشتم، از آنها که توبه میکنم، در صدد جبرانش هم برمیآیم، اما امیدوار به این آیه هم هستم که حجت تو امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: «أَرْجَى آیَةٍ فِی كِتَابِ اللَّهِ» این آیه است؛ یعنی امیدوارکنندهترین آیه در قرآن این است. یک بار حضرت از اصحابش پرسید: امیدوارکنندهترین آیه چیست؟ هر کسی یک آیهای خواند، «إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً»، چیست، حضرت فرمود: این آیه امیدوار میکند، اما از این آیه بالاتر هم در قرآن هست. گفتند: آقا، خودتان بفرمایید. حضرت فرمود: «أَرْجَى آیَةٍ فِی كِتَابِ اللَّهِ»، آن آیهای که از همه بیشتر امیدوارکننده است: «إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ ذَلِكَ ذِكْرَى لِلذَّاكِرِينَ»؛ به این امید که حسنات جبران سیئات را بکند. توبه را باید کردهها، درست است؟ آن هم توبهی نصوح، توبهی جدی؛ اما در عین حال، توبه یک بخشی را پر میکند، خیلی ما در زندگیمان با سیئات چالهچوله زیاد ایجاد کردیم. «إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ»، حسنات باعث از بین بردن سیئات میشود، خود خدا میفرماید: «ذَلِكَ ذِكْرَى لِلذَّاكِرِينَ»، این مطلب یک تذکر خیلی مهمی است برای آنهایی که اهل متذکر شدن هستند.
به مستحبات خیلی توجه کنیم، اما وقتی میخواهیم خودمان را حساب کنیم، بکشیم روی میزان محاسبه، نگوییم محاسبهی سرانگشتی، همینجور سرهمبندی که: من که اهل نمازم، بله؟ تا حالا هم که یادم نمیآید شکم کسی را پاره کرده باشم، از دیوار احدی هم تا حالا بالا نرفتم، این ارقام اختلاسی میلیاردی هم هیچکدامش من در آن نه عرض به حضورتان که مؤثر بودم، نه خودم از این اختلاسها کردم؛ حالا دیگر آدمیزاد است دیگر، از اینجا به بعدش دیگر میافتیم روی دندهی توجیه، دیگر بالاخره غیرمعصومیم و... اما یک چیز مهم دارم، آن که من نمازم را میخوانم، آن خانم یک چیز مهم دارد، آن چیست؟ حجابش است، آن یکی یک چیز مهم دارد، اخلاقش است، درست است؟ آن یکی یک چیز مهمی دارد، به اسم خیریه، آن یکی یک چیز دارد که آقا من در فلان بیمارستان دارم چهکار میکنم؛ همهی ما در حجابیم، یعنی همهمان فریبخوردهایم، بی تعارف، توجه کردید؟ از منِ آخوند گرفته که من دارم اینجا صحبت میکنم، تا خیلیهای دیگر؛ مگر اینکه اصلاً رودربایستی با خودمان کنار بگذاریم، آنی که هست... همانی که امیرالمؤمنین آمد به عباس و به طلحه گفت، که گول این کارهای خیرتان را نخورید، ایمان به خدا و روز جزا و انجام وظایف، این مهم است، توجه کردید؟ این را اول درست کن، بعد برو سراغ بقیهی چیزها. عرض من تمام.
روضه شب عاشورا و مقتل حضرت قاسم بن الحسن (علیهالسلام)
صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ،
صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ،
صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ.
شب عاشوراست، رفتنیها رفتند، ماندنیها ماندند، حالا سیدالشهدا (علیهالسلام) دارد یک سخنانی میگوید که قدری دیگر خصوصیتر است. نقل شده فرمود: «يَا قَوْمِ إِنِّي أُقْتَلُ غَداً»، من فردا کشته میشوم، «وَتُقْتَلُونَ كُلُّكُمْ مَعِي»، همهی شما با من شهید میشوید، «وَلَا يَبْقَى مِنْكُمْ أَحَدٌ»، یک نفر از شما باقی نمیماند.
یک وقت یک نوجوانی بلند شد، صدا زد: «وَأَنَا فِيمَنْ يُقْتَلُ؟»، آقا سیدالشهدا نگاه کردند دیدند قاسم است. واقعاً من هم شهید میشوم؟ من هم کشته میشوم؟ آقا سیدالشهدا یک سؤال کردند از او، اگر این سؤال را نمیکردند، این قلمبهدستان امروزهی ما چهبسا شروع میکردند به نوشتن که بله دیگر قاسم ترسیده بود، وحشت کرده بود از این خبر، مقالهاش میکردند، کتاب میکردند؛ اما سیدالشهدا (علیهالسلام) سؤال کردند از او، ولی مقدمهی سؤالش در روایت اینگونه دارد، حضرت فرمود: «يَا بُنَيَّ»، پسرم! از سه سالگی در دامن امام حسین بزرگ شده. فرمود: «يَا بُنَيَّ، كَيْفَ الْمَوْتُ عِنْدَكَ؟»، مرگ نزد تو چهگونه است؟ «قَالَ: يَا عَمِّ، أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ»، از عسل شیرینتر.
همانجا حضرت جملهای گفتند که یکجور امتحان پس داد قاسم، حضرت فرمود: «إِي وَاللَّهِ، إِنَّكَ أَحَدٌ مِمَّنْ يُقْتَلُ مِنَ الرِّجَالِ»، تو هم یکی از آن مردانی هستی که شهید میشوی، منتها جمله را فرمود: «بَعْدَ أَنْ تَبْلُوَ بِبَلَاءٍ عَظِيمٍ»، ولی یک بلای بزرگی به آن مبتلا میشوی. اگر مرگ «أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ» است دیگر اینجا نباید سؤال بکند قاسم که آن بلا چیست، لذا سؤال هم نکرد که آن بلا چیست، آن سؤال هم نکرد.
آقا سیدالشهدا گفتند که نه تنها تو کشته میشوی، حتی شیرخوار من هم کشته میشود. تا این را حضرت فرمود، قاسمِ غیرتمند گفت: یعنی آقا میریزند در خیمهها؟ حضرت فرمود: نه، تا وقتی من زندهام این اتفاق نمیافتد؛ ولی من میآیم این بچه را میگیرم، میبینم خیلی تشنه است، برای آب خوردن میگیرم از مادرش، اما پیش از آنکه آب به او بدهند، او شهید میشود. خود امام حسین روضهی علیاصغر خوانده، دارد که: «وَبَكَى وَبَكَى مَعَهُ أَصْحَابُهُ»، همراه با حضرت گریستند اصحاب. اما قاسم نپرسید آن بلای عظیمی که شما فرمودید چیست که به سر من میآید.
روز عاشورا رفت میدان، راوی میگوید: امام حسین مثل کسی که منتظر یک خبری است، جلوی خیمهها همینجور دارد قدم میزند، یک وقت صدا میشنود: «يَا عَمَّاهُ، عَلَيْكَ مِنِّي السَّلَامُ»، عموجان من هم رفتم، خداحافظ! مثل باز شکاری سیدالشهدا خودش را رساند بالای سر قاسم، بله آنجا جنگ مغلوبه شده، راوی میگوید: گرد و غبار به آسمان رفته بود، درست ما نمیدیدیم چه اتفاقی میافتد، «فَلَمَّا انْجَلَتِ الْغَبْرَةُ»، وقتی غبار فرونشست، من دیدم: «فَإِذَا بِالْحُسَيْنِ يَنْظُرُ إِلَى الْغُلَامِ»، آقا سیدالشهدا دارد خیره خیره به قاسم نگاه میکند، «وَهُوَ يَفْحَصُ بِرِجْلَيْهِ»، قاسم دارد جان میدهد و پایش را... پای خودش را روی زمین میکشد، معلوم است دارد سخت جان میدهد. آقا به او فرمود: «عَزَّ وَاللَّهِ عَلَى عَمِّكَ أَنْ تَدْعُوَهُ فَلَا يُجِيبَكَ أَوْ يُجِيبَكَ فَلَا يَنْفَعَكَ»، عموجان بر من سخت است تو مرا بخوانی من جواب تو را ندهم، یا وقتی جواب بدهم دیگر به حال تو فایدهای نداشته باشد! و جملهای فرمود در حکم عذرخواهی از قاسم بود، فرمود: «هَذَا وَاللَّهِ يَوْمٌ قَلَّ نَاصِرُهُ وَكَثُرَ وَاتِرُهُ»، آخه قاسم دیگر اصحاب من رفتند، من ماندم و یک دریا دشمن...
اطلاعات
- آلبوم سخنرانی: دهه اول محرم سال 1444 (1401 شمسی)
- برگزارکننده: منزل آقای حبیبی دوست
- دسته بندی: 1444