دهه اول محرم سال 1444 (1401 شمسی) - جلسه 7 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 7 دهه اول محرم سال 1444 (1401 شمسی)

تاریخ برگزاری: 14 مرداد 1401 7 محرم 1444

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.


آغاز سخن و ادعیه شریفه

أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ.الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ، لَا سِيَّمَا مَوْلَانَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَاللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَى آبَائِهِ، فِي هَٰذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلاً وَ عَيْناً، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلاً.»

«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَ بَقِيَ اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ، وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ.

السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَ عَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَ عَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَ عَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. يَا لَيْتَنَا كُنَّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً.»

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیة‌الله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

احکام فقهی: تفاوت «هبه» (بخشش عین خارجی) و «ابراء ذمه» (بخشش دِین)

مسئله‌ای که دیروز عرض کردیم، امروز به یک بیان دیگر و با یک توضیح دیگری تکرار می‌کنم. ما یک بخشش داریم؛ هبه کردن و هدیه دادن داریم، یک ابراء ذمه کردن، یعنی حلال کردن.

در مورد بخشش، اگر جنس خارجی فعلاً موجود است؛ مثل این فرش، مثل این ماشین، مثل این خانه، این را اگر من به کسی مجانی تملیک بکنم، اسمش می‌شود هبه یا هدیه، بخشش. و در این کار، حتماً قبول طرف مقابل لازم است. باید او بفهمد که من این را به او تملیک کردم و قبول هم بکند؛ سکوت بکند کافی نیست. خب، به طریق اولیٰ حق رد کردن هم دارد. مثلاً من به شما این فرش را می‌بخشم، شما می‌گویید: «من نمی‌خواهم.» حق دارید رد کنید.

و اگر قبول کردید از من، تا وقتی که تصرفی که تغییردهندهٔ این فرش هست را انجام ندادید، به شرطی که شما از ارحام من نباشید، من می‌توانم برگردم و این فرش را از شما پس بگیرم؛ قابل فسخ هست. البته اگر این بخشش را به شرط و در مقابل یک بخشش دیگری من انجام داده باشم، یعنی بخشش در مقابل بخشش اگر باشد؛ من فرش به شما دادم، شما به من پارچه مثلاً دادید، اگر آن‌گونه باشد، باز هم قابل برگشت نیست.

اما اگر هبهٔ معوضه نیست و از آن طرف، شما هم از ارحام من نیستید، در این هم تصرف تغییردهنده‌ای نکردید، مثلاً فرش را رفو نکردید، اگر فرش احتیاج به رفو داشت رفو نکردید فرش را، اگر این‌چنین باشد، تا وقتی این فرش هست، ولو بیست سال بعد، من اگر بگویم: «آقا، آن فرش را پس بدهید»، در این صورت، آن فرش چیست؟ قابل پس گرفتن است و اگر من این را بگویم، به مجرد این کلام، آن فرش از مالکیت شما خارج می‌شود، وارد می‌شود در ملک من. این مسئله در مورد اجناس خارجی است؛ مثل فرش، خانه، زمین، ماشین و بقیهٔ چیزها.

اما یک وقتی که شما به من بدهکارید؛ حالا این بدهی یا به خاطر این است که من به شما قرضی دادم، یا اینکه من به شما چیزی فروختم و پولش را طلب دارم، یا این است که شما مستأجر من بودید، اجاره‌خانه به من بدهکارید، یا این است که مثلاً تصادفی شده و شما عرفاً مقصرید، به من خسارتی زدید، به آن مقدار به من بدهکار هستید؛ موارد دیگری که ایجاد دِین و بدهی می‌کند.

اگر این‌چنین باشد، در اینجا شما که به من بدهکار هستید و من طلبکار از شما، اگر ببخشم آن مقدار بدهی را به شما، متوقف بر قبول شما نیست؛ یعنی شما بگویید: «من قبول نمی‌کنم»؛ من اگر بگویم: «بخشیدم»، بدون اینکه شما بپذیرید، این بخشش من انجام می‌شود. یعنی چه؟ یعنی دیگر بعد از این کلام، شما به من شرعاً چیزی را بدهکار نیستید؛ روشن است؟

حتی اگر شما بی‌خبر باشید از این کاری که من کردم؛ مثلاً در خانه من با بچه‌هایم دارم صحبت می‌کنم، می‌گویم: «طلبی که از آقای فلان من داشتم، من آن طلب را نمی‌گیرم، من حلال کردم.» به آن‌ها می‌گویم، شما هم بی‌خبر هستید آن لحظه، تا چه برسد بخواهید قبول کنید یا نکنید. اگر شما در این مورد که به من بدهکار هستید من گفتم: «بخشیدم»، در این فرض هم باز ذمهٔ شما به من ادا شده است. و اگر بعداً شما بخواهید به من بپردازید و من بدون اطلاع شما یک جایی گفتم: «حلال کردم»، اگر این‌طور باشد، من نمی‌توانم آن طلب را از شما بگیرم، مگر اینکه من به شما بگویم: «آقا، من ذمهٔ شما را، من بخشیده بودم.» این بخشش اسمش ابراء هم هست؛ ابراء یعنی همین، بخشیدنی که نیاز به قبول ندارد. یک صلوات محبت بفرمایید.

(اللهم صل علی محمد و آل محمد)

اگر من به شما ببخشم، ولو شما بی‌اطلاع باشید، این دِین شما به من ادا می‌شود و در این صورتی که دِینتان به من ادا شد، آن وقت دیگر من نمی‌توانم از شما آن طلب را بگیرم، ولو شما خبر ندارید، فکر می‌کنید همچنان به من بدهکارید؛ درست است؟

آثار فقهی بخشش مهریه در احکام خمس و ارث

خب، این مسئله یک جاهایی اثر می‌کند، از جمله مثلاً در آن وقت، یک وقت‌هایی هست که خانم‌ها نسبت به شوهرانشان مهریه‌شان را می‌بخشند؛ همه‌اش را یا یک بخشش را. جایی هم ثبت نمی‌کنند. حتی گاهی به شوهر نمی‌گویند، به مادرش این خانم می‌گوید: «من بخشیدم؛ مثلاً تمام مهرم را بخشیدم به شوهرم.» اگر این کار را انجام بدهد، این جمله را بگوید این خانم، در این صورت دیگر طلبی از آن شوهر ندارد و اگر آن شوهر بعداً هم بگوید: «من قبول ندارم، من آن که بخشیدی من نمی‌پذیرم»، این شوهر بگوید: «من قبول ندارم»، باز هم شرعاً بدهکار نیست.

آن وقت اثرش کجا، اثر این مسئله کجا ظاهر می‌شود؟ آنجایی که حالا دعوا ان‌شاءالله نمی‌شود، اثرش این‌گونه ظاهر می‌شود که اگر مثلاً پنجاه عدد سکه مهریهٔ این خانم بوده، اگر نبخشیده بود، این آقا وقتی به او این سکه‌ها را می‌داد، این سکه‌ها چون مهریه بود، خمس به آن تعلق نمی‌گرفت. اما اگر این خانم اول بخشیده باشد و بعد این آقا پنجاه سکه را بدهد، اولاً این خانم نمی‌تواند بگیرد، مگر بعد از اینکه به شوهرش اعلام کند که: «تو به من بدهکار نیستی، اگر می‌خواهی بدهی بده، اگر نمی‌خواهی بدهی هم نده.» و حالا اگر شوهر به او داد، الان این سکه‌ها گرچه معادل آن مهریه است، ولی این سکه‌ها دیگر مهریه نیست؛ این سکه‌ها می‌شود یک هبه و بخشش. و به نظر بیشتر فقها، بخشش خمس دارد؛ توجه کردید؟ این جای اولی است که اثر می‌کند.

جای دومی هم که اثر دارد آنجاست که اگر این خانم مهریه‌اش را نبخشیده بود و این شوهر فوت کرده بود، به اندازهٔ پنجاه تا مهریه، پنجاه تا سکه، یعنی مهریه‌اش، از اصل ماترک، از اصل اموال آن شوهر باید داده می‌شد به این خانم و این قبل از تقسیم ارث بود. اما الان که این خانم بخشیده، در این صورت حتی اگر این را از اصل ماترک بدهند به این خانم، این خانم نباید بگیرد. حتی اگر آن آقا هم وصیت کرده، نمی‌تواند بگیرد، مگر اینکه آن آقا می‌دانسته که بدهکار نیست و وصیت کرده حالا این به عنوان ثلث آن آقا داده می‌شود به این خانم، نه به عنوان مهریه. و باز چیزی که به خاطر ثلث، کسی مالک می‌شود، این هم خمس دارد اگر تا پایان سال مصرف نشود؛ ولی اگر هبه نکرده بود، خمس نداشت.

موارد دیگری هم در این زمینه وجود دارد که حالا اگر عمر و توفیقی بود، زمان دیگری ان‌شاءالله خدمت شما عزیزان عرض خواهم کرد. خدای متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر، توفیق ثبات قدم مرحمت بفرماید و حسن عاقبت، نصیب همهٔ ما بگرداند.

به پیشگاه مقدس و منور والدین بزرگوار امام عصر (علیه السلام)، حضرت نرجس خاتون (سلام الله علیها)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

(اللهم صل علی محمد و آل محمد)

اراده الهی بر حفظ حجت و اتمام نور در برابر توطئه‌ها

خب، روز، روز جمعه است و تعلق بیشتری به ساحت مقدس حضرت بقیة‌الله، امام زمان (ارواحنا له الفداء) دارد. و آیاتی که از سورهٔ مبارکهٔ توبه، حسب قراری که بنا بود اگر توفیق تلاوت پیدا می‌کردیم امشب به این آیات می‌رسیدیم:

«يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ * هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.»

این دو آیه که در قرآن کریم غیر از سورهٔ توبه، باز هم ما داریم تکرارش را؛ مشابه این آیه در سورهٔ مبارکهٔ صف و در سورهٔ مبارکهٔ فتح آمده است.

خب، «يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ»، این‌ها اراده می‌کنند و دوست دارند که نور خدا را با دهان‌های خودشان خاموش کنند؛ «وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ»، اما خدا این کار را اجازه نمی‌دهد و ارادهٔ خدا بر این تعلق گرفته که نورش را تمام کند، «وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»، اگرچه کفار نمی‌پسندند. و خدای متعال همان کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق فروفرستاده، «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»، تا بر همهٔ دین‌ها چیره شود و مسلط شود، «وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»، اگرچه مشرکین را چنین چیزی خوش نیاید.

خب، اینکه کفار و مشرکین می‌خواهند که نور خدا را با دهان خاموش کنند، کنایه است از فعالیت‌های بی‌ثمر، که خدا می‌خواهد بگوید یک کارهای خیلی بی‌فایده‌ای دارند می‌کنند. آن نوری که خدا بخواهد در عالم خلقت بتابد، نور شمع نیست که با یک فوت دهان خاموش بشود؛ و خدا این نور خودش را حفظ می‌کند.

در روایات ما بیان شده که این نکته قبلاً وجود داشته و در بین امت اسلامی هم این مسئله وجود داشته و همچنان هم به نحوی در جریان است؛ که مثلاً فرعون می‌خواست که حضرت موسی به دنیا نیاید که تاج و تخت او و سلطنت او را به هم بریزد، یک کید و مکر عظیمی هم به کار برد و جنایت فوق‌العاده‌ای که امروزه به آن می‌گویند نسل‌کشی به راه انداخت و پسربچه‌ها را می‌کشت، دختربچه‌ها را زنده نگه می‌داشت. و این مسئله، در عین حال مانع تولد حضرت موسی نشد و حتی حضرت موسی در کاخ و بساط خودش رشد کرد و این یک نکتهٔ اضافه‌تری بود برای فرعون.

همین مسئله راجع به وجود مقدس امام عصر (علیه السلام) هم اتفاق افتاد. در بعضی روایات دارد که بنی‌عباس اگر در میان ما تیغ ستم خودشان را فعال کردند و ما را کشتند، این‌ها برای این جهت بود که آخرین حجت از دودمان ما به دنیا نیاید تا آن‌ها با خیال راحت زندگی بکنند و به جور و ستمشان ادامه بدهند؛ ولی خدای متعال بالاخره وجود مقدس آن حضرت را به دنیا آورد.

ملاک عمل: رضایت امام زمان (عج) در کلام امام رضا (ع) به یونس بن عبدالرحمن

البته بعضی‌ها با خود حجت خدا به این معنا درنیفتادند. قبل از حضرت ولی عصر (علیه السلام)، این آیه را امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در مورد علی بن ابی‌حمزهٔ بطائنی تطبیق کردند. علی بن ابی‌حمزهٔ بطائنی کسی بود که وکیل امام هفتم (علیه السلام) بود در گرفتن وجوهات شرعیه از مردم. وقتی حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) شهید شدند، هفتاد هزار درهم نزد او جمع شده بود. این پول‌ها او را وسوسه کرد. یک دو نفر دیگر هم بودند که وکیل حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) بودند؛ نزد یکی‌شان سی هزار درهم، نزد یکی دیگر ده هزار درهم بود. این‌ها دیدند این پول‌ها را بخواهند به امام بعدی که امام رضاست تحویل بدهند صرف ندارد. لذا گفتند، ادعا کردند که موسی بن جعفر (علیه السلام) زنده است و ما هم وکیل آن حضرت، این پول‌ها پیش ما هست تا حضرت از غیبت بیاید و امام بعدی در کار نیست. انکار کردند؛ امامت حضرت رضا (علیه السلام) را انکار کردند. این‌ها در تاریخ تا چند سالی هم، حدودی شاید صد، صد و خرده‌ای سال هم دوام آوردند، مشهور شدند به طایفهٔ واقفیه. و آن نفر اصلی‌شان همین علی بن ابی‌حمزهٔ بطائنی بود.

وقتی یک کسی با امام رضا (علیه السلام) دربارهٔ علی بن ابی‌حمزهٔ بطائنی صحبت کرد، جالب هم این بود—در پرانتز بگویم—این‌ها دیده بودند که در میان اصحاب حضرت موسی بن جعفر، آن کسی که از همه وجیه‌تر هست در آن زمان شهادت حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام)، یونس بن عبدالرحمن است. رفتند پیش او، پیشنهاد کردند که: «تو اگر بیایی با ما موافقت کنی، از مجموع این پول‌هایی که پیش ماست، ده هزار درهم هم به تو می‌دهیم.» که او گفت که: «من دینم را به این چیزها نمی‌فروشم.» و همین مسئله باعث شد که چه تهمت‌های عجیب و غریبی به این یونس بن عبدالرحمن زدند! و حتی این تهمت‌ها به قدری گسترش پیدا کرد در آن زمان که حتی یک عده‌ای که به امامت حضرت رضا (علیه السلام) هم معتقد شدند، آن تهمت‌ها را دربارهٔ یونس بن عبدالرحمن قبول کردند.

یک وقتی یونس بن عبدالرحمن خدمت حضرت رضا بود، در زدند. خادم رفت دم در، آمد گفت: «آقا، از اهل فلان‌جا هستند، می‌خواهند بیایند به دیدن شما.» این‌ها همان‌هایی بودند که با یونس بن عبدالرحمن بد بودند، ولی در عین حال واقفی نبودند، شیعهٔ امام رضا بودند. حضرت به یونس فرمودند: «برو پشت پرده و تا این‌ها نرفتند هم از آنجا بیرون نیا، ساکت بمان تا این‌ها بروند.» این‌ها آمدند نشستند. بعد از یک سلام و احوالپرسی اولیه با حضرت، شروع کردند به بدگویی از یونس بن عبدالرحمن. گفتند، گفتند، گفتند، گفتند؛ امام رضا (علیه السلام) هم هیچ جواب به آن‌ها را نداد، هیچ! این‌ها بعد از اینکه همهٔ حرف‌هایشان را زدند، دیگر برخاستند رفتند.

وقتی رفتند، یونس از پشت پرده آمد بیرون. در روایت دارد که اشکش درآمده بود و اشک می‌ریخت. وقتی حضرت دید، به حضرت گفت که: «آقا، به خدا قسم آنچه که این‌ها می‌گفتند در من نبود، نیست‌ها!»

جمله‌ای را امام (علیه السلام) به او فرمود که جملهٔ خیلی عجیبی است؛ برای همهٔ ما هست، در این روزگار ممکن است برای کسی یا کسانی هم از این امتحانات بیاید. حضرت فرمود که: «چه زیانی می‌کنی تو اگر مردم دربارهٔ تو بد بگویند، إِذَا كَانَ إِمَامُكَ عَنْكَ رَاضِياً؟ وقتی امامت از تو راضی است، چه زیانی می‌کنی که حالا مردم پشت سرت این‌گونه بگویند یا آن‌گونه بگویند؟ من که اصل هستم، من که امامت هستم از تو باید راضی باشم که هستم. تو برای چه دیگر نگرانی؟»

توجه کردید؟ این یک معیار است برای همهٔ ما، که ما ببینیم امام ما از ما راضی است، یا اینکه ما در صدد راضی کردن زید و عمرو و بکر و خالد و... بله، این‌ها چه می‌گویند، آن‌ها چه می‌گویند، پشت سر ما چه صحبت‌هایی می‌شود، نمی‌شود؟ خیلی جمله، جملهٔ جالبی است که اگر امامت از تو راضی بود، دیگر برایت چه زیانی دارد این حرف‌ها که پشت سرت می‌زنند؟

آسیب‌شناسی جذب مخاطب به هر قیمت و حکایت تاج نیشابوری

و ما باید این‌گونه ببینیم، و الا حالا راضی بودن مردم، تعریف کردنشان یا مخالفت کردن؛ یک وقتی آن‌طور بود، حالا فرض کنید که الان به شکل مجازی‌اش است؛ اینکه من صفحهٔ مثلاً اینستاگرامی‌ام چقدر دنبال‌کننده دارد. اگر تعدادش زیاد بشود، احساس کنم که چقدر من مثلاً عجیبم، غریبم! اگر نه، کسی دنبال‌کننده ندارد و اگر هم هستند، چهار تا شخص، کسانی مثل خود من هستند که ما روی‌هم‌رفته، همه‌مان روی‌هم‌رفته یک نفر، دو نفر هم حساب نمی‌شویم، اگر این‌طور باشد احساس سرشکستگی بکنم و در پی این باشم که جذب آدم‌ها را بکنم. درست است؟ جذب کنم آدم‌ها را به خودم.

این، اشتباه دیدن صورت‌مسئله است. بعضی وقت‌ها هست من همین جا این تذکر را عرض کنم، گرچه از آن نکته‌ای که بخواهم بگویم دربارهٔ وجود مقدس امام عصر (علیه السلام) یک قدری فاصله می‌گیرم، ولی مناسبتش چون پیش آمده عرض بکنم. گاهی می‌گویند: «آقا، فلان کلیپ را وقتی که مثلاً تولید کردند، مردم خیلی جذب شدند.» حالا این کلیپ، در آن صداهای حرام، آواهای غیرمشروع دارد یا ندارد، دیدید جذب مردم را تعقیب می‌کنند. سؤال مهم این است که مردم جذب صدای زیبا و آوای دل‌انگیز شدند یا جذب امام زمان شدند؟ بین این دو تا خیلی فرق است؛ بله؟ خیلی فرق است.

خدا رحمت کند مرحوم آشیخ رضای سراج، شوهرعمهٔ ما بود، این قصه را نقل می‌کرد. می‌گفت که: یک روضه‌خوانی بود دورهٔ قاجار که خیلی خوش‌صدا بود، به نام «تاج نیشابوری» معروف بود. حنجره‌ای که می‌گفتند او داشته در خواندن، آن وقت که بلندگو و اکو و این حرف‌ها نبوده، صدای او صدای فوق‌العاده عجیبی بود. مشهد آنجا می‌خوانده، گاهی هم تهران می‌آمده، البته جاهای دیگر هم دعوتش می‌کردند. ایشان می‌گفت که: یک وقتی این تاج نیشابوری را دعوت کردند ماه رمضان مدرسهٔ سپهسالار جدید، که الان شده اسمش مدرسهٔ شهید مطهری، همین پایین مجلس. اگر رفته باشید آن مسجد، می‌دانید که شبستان مسجد، آن کنار قرار دادند، گنبد روی شبستان نیست؛ زیر گنبد خالی است. ظهرهایشان آنجا منبر می‌رفته و مردم جمعیت پر بوده در آن مسجد برای نماز و بعد هم ایشان می‌رفته منبر. می‌رفته منبر و یک روز با آن امام جماعت ایشان حرفش می‌شود. بعد مثل اینکه به آن امام جماعت می‌گوید: «من به تو می‌فهمانم مطلب را.»

و فردا بین نماز ظهر و عصر، می‌رود زیر گنبد؛ یک منبر شکسته‌ای آنجا بوده، می‌رود بالای منبر و شروع می‌کند زیر صدا زدن. جمعیت از پای مسجد می‌آیند، در حالی که نماز عصر نخواندند، می‌آیند پای منبر این؛ و آن بنده خدای امام جماعت هم حالا فرادیٰ خوانده یا مثلاً دو سه نفر خواندند، خلاصه یک همچین حالی، یک این‌گونه حال‌گیری از امام جماعت کرده. بعداً به آن امام جماعت گفته بوده که: «ببین! مردم به خاطر دِلِی‌دِلِیِ من می‌آیند، نه به خاطر نماز تو!»

این قصه خیلی جاها هست که مردم جذب صدای خوب می‌شوند، اما جذب امام حسین هم می‌شوند؟ جذب امام زمان هم می‌شوند؟ بله. ما گاهی این‌ها را اشتباه می‌کنیم. یک فیلمی بسازیم که مردم جذب حضرت بشوند، اگر از راه مشروع داریم این کار را می‌کنیم خوب است، اما اگر یک خرده می‌خواهیم یک قاچ از حرام هم در آن بزنیم تا مزه کند به مردم، و الا بدون او مردم اصلاً جذب نمی‌شوند، معلوم می‌شود مردم جذب این حرامه شدند. و خدا نمی‌خواهد که ما دینش را، اولیایش را، خودش را از راه حرام ترویج کنیم؛ بله؟ از همان راهی که خودش گفته، ما به همان شکل ترویج کنیم. آن‌هایی که مشتری هستند جذب می‌شوند و چون ملاک، تعداد نیست، بله؟ ما باید به وظیفه‌مان عمل کنیم؛ درست است؟

امام رضا (علیه السلام) به یونس بن عبدالرحمن فرمود که: «وقتی امامت از تو راضی است، دیگر تو چه نگرانی‌ای داری؟ بقیه‌اش مهم نیست.» این معنایش این نیست که من به مردم اهانت بکنم‌ها؛ نه، همین کار را بکنم امام راضی نیست، توجه کردید؟ اما اگر مردم بیشتر راضی می‌شوند اگر من یک مقداری پیچ حرام و حلال را شل کنم، بله؟ سخت نگیرم، اگر این‌طور باشد، دیگر آن وقت خیلی خوب می‌شود، چون مشتریِ من زیاد می‌شود، ولی این مشتریِ من است، نه مشتری امام زمان؛ درست است؟ مشتری امام زمان، او، آنجا داستانش متفاوت است. این را داشته باشیم در ذهنمان. لذا اینکه: «آقا، آنجا جمعیت...» من نمی‌گویم هر جا جمعیت زیاد است جذب به حرام شده‌ها، این هم عرض نمی‌کنم؛ ولی معیار این نیست که کجا جمعیت بیشتر می‌رود، کجا جمعیت کمتر می‌رود، کدام صفحهٔ اینستاگرامی دنبال‌کننده‌اش بیشتر است، کدام کمتر است، کجا بینندهٔ بیشتری دارد، کجا بینندهٔ کمتری دارد. این‌ها هیچ‌کدام ملاک نیست؛ ملاک، حجت خداست؛ درست است؟

معجزات انبیای گذشته در دستان امام زمان (عج) و غلبه دین حق

خب، این را داشته باشیم. برگردم؛ در مورد وجود مقدس ولی عصر (صلوات الله و سلامه علیه)، می‌خواستند وجود مقدس آن بزرگوار را با ترفندهایی که دارند اجازه ندهند به دنیا بیاید یا اگر به دنیا می‌آید، بلافاصله یا در همان اوایل، حضرت را به شهادت برسانند، که خدا وجود آن حضرت را حفظ کرد به صورت‌های مختلفی، که بعضی‌اش حالت حفظ خارج از ضوابط عادی و به صورت معجزه‌آسا بود، بعضی وقت‌ها هم به صورت تدبیرهای عادی بوده است. یعنی لزوماً حفظ حجت خدا همیشه از طرق معجزه‌آسایی نیست و همیشه هم از طرق عادی نیست؛ گاهی این است، گاهی آن. کما اینکه خود پیغمبر خدا را هم خدا با ترکیبی از این موارد، تا قبل از آخرین توطئه‌ای که به شهادت حضرت، مسموم و شهید بشود، تا قبل از او خدا بعضی وقت‌ها آن حضرت را به شکل معجزه‌وار و گاهی هم به صورت عادی حفظ کرد؛ چون پیغمبر ما هم خیلی مورد توطئه بود. سرتاسر عمرش این پیامبر، از ولادت، بلکه از قبل از ولادت، جریانات توطئه و ترور برای آن حضرت چیده بودند، چون می‌دانستند یک همچنین پیغمبری بناست بیاید. و از کودکی، نوجوانی، جوانی؛ کتابی در این زمینه هست که کتاب جالبی است که آیا پیغمبر ترور شد یا نشد، این کتاب را اگر بخوانید موارد مختلف را در تاریخ کنار هم جمع کرده و آدم می‌بیند چه چیزهایی در مورد آن حضرت به کار رفته و چه توطئه‌های عظیمی بوده است! «يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ» در مورد خود پیغمبر خدا هم صدق می‌کند، که خدا حفظ کرد وجود آن حضرت را تا آن نقطه‌ای که خواست. آنجا هم می‌توانست حفظ کند، ولی دیگر آنجا ارادهٔ خدا این نبود که آن بزرگوار را حفظ کند.

ولی در مورد وجود مقدس ولی عصر (علیه السلام)، این اتفاق افتاد و آن حضرت محفوظ ماند از آن توطئه‌ها. و امروز هم به صورتی که خود آن حضرت مکلف است به تکلیف الهی، دارد خودش را حفظ می‌کند تا زمانی که برسد که از ناحیهٔ خدا اذن داده بشود که آن حضرت خودش را معرفی کند. خب، و این علی‌رغم خواستهٔ کفار است و دین خدا هم بر همهٔ ادیان پیروز می‌شود.

بعضی روایات ما داریم، من در اینجا عرض می‌کنم، ان‌شاءالله بزرگوارانی که اهل فضل و کمال هستند، اگر بنده اشتباه می‌کنم من را راهنمایی کنند؛ ما بعضی روایات داریم که امام زمان (علیه السلام) بعد از ظهورشان، یهود و نصاریٰ به دین خودشان باقی هستند. بعضی از روایات داریم که کسی بعد از ظهور آن حضرت، غیرمسلمان باقی نمی‌ماند، چون حق به صورت کامل برای همهٔ اشخاص روشن می‌شود و دیگر آنجا نقطهٔ انتخاب بین حق یا مرگ است، یکی از این دو؛ و دیگر کسی باقی نمی‌ماند مگر اینکه وارد در دین آن بزرگوار بشود، ولو اینکه آن‌هایی که وارد می‌شوند در دین آن حضرت، به درجات مختلف ایمان باشند، ولی دیگر کفر باقی نیست. این دو دسته روایات را داریم. بعضی تصور کردند این‌ها با هم تعارض دارد، ولی گویا این‌ها به دو برهه از دورهٔ پس از ظهور آن حضرت اشاره داشته باشد؛ که اوایلش ممکن است حضرت به صورت اول، یک مماشاتی با این دو گروه بکنند و تا جایی که برای آن‌ها حالا مهلتی را معین می‌کنند، ولی اگر هم برسد آن زمانی که این‌ها دیگر مخیر بین اسلام و مسیحی بودن نیستند، مخیر بین یهودی بودن و مسلمان بودن نیستند، اگر به آنجا برسد حتماً حق روشن می‌شود برای آن‌ها.

امام زمان ما (صلوات الله علیه) خصوصیتی دارند که هیچ‌یک از انبیاء و اولیاء پیش از خودشان ندارند؛ بعضی خصوصیات، خاص امام زمان ماست. یکی از آن خصوصیات این است که تمام معجزاتی که پیش انبیای گذشته بوده و ائمهٔ پیش از آن بزرگوار همه داشتند، تماماً پیش این بزرگوار هست؛ یعنی آتش ابراهیم: حضرت می‌رود در آتش، نمی‌سوزد. خاتم سلیمان در دست حضرت است. بادی که در اختیار حضرت سلیمان بوده، مسخر این بزرگوار هم هست. عصای موسی در کف آن بزرگوار هست. حضرت مرده زنده می‌کند، کما اینکه عیسی بن مریم (سلام الله علیه) این کار را انجام می‌داد. همان‌طور که جدش با اشاره، ماه را دو نیم می‌کرد و حیوانات، حیوانات صحرایی مثل سوسمار و این‌ها با اشارهٔ آن حضرت به صورت واضح و آشکار شهادت دادند به رسالت آن حضرت و خیلی کارهای دیگر.

جدش امام چهارم (سلام الله علیه) آمدند با محمد بن حنفیه کنار حجرالاسود، حضرت زین‌العابدین به محمد حنفیه فرمود که: «به صورت واضح و آشکار این سنگ، جواب حجت خدا را می‌دهد. تو با او حرف بزن، اگر جوابت را داد تو حجت خدا بعد از پدر من هستی، و من هم حرف می‌زنم، ببین جواب من را می‌دهد یا نمی‌دهد.» محمد حنفیه صحبت کرد، هیچ جوابی از این سنگ بلند نشد، مردم هم جمع شده بودند نگاه می‌کردند. و امام چهارم (علیه السلام) وقتی خطاب کردند به حجرالاسود، به صورت آشکار مردم شنیدند صدا از توی سنگ بلند شد، شهادت داد: «أَشْهَدُ أَنَّكَ حُجَّةُ اللَّهِ»، تو حجت خدایی. این سنگ شهادت می‌دهد به امامت امام زمان ما پس از ظهور آن بزرگوار. همهٔ آنچه که داشتند:

«آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری»

نزد امام زمان ماست و به این ترتیب، هیچ‌کس برای او هیچ شبهه‌ای پس از ظهور آن بزرگوار باقی برایش نمی‌ماند، که حالا مسئله شاید این‌گونه شاید آن‌طور، اصلاً به صورت «شاید» نیست؛ مسئله بسیار واضح خواهد شد. البته بعضی ممکن است در همان شرایط باز هم قبول نکنند، که آن وقت آنجا دیگر خدا اراده می‌کند که حیات آن‌ها ادامه پیدا نکند. عرض من تمام.

ذکر مصیبت حضرت علی‌اصغر (ع)

خدا رحمت کند، بزرگواری از علمای اصفهان بود به نام مرحوم آشیخ مجتبی لنکرانی، که ایشان هم‌دوره‌های آقای خویی این‌ها بود در نجف. بعد آمده بود ایران، در اصفهان ساکن شد ایشان و تا آخر عمر هم آنجا بود و به رحمت خدا رفت؛ مرد خیلی فاضل و ملایی هم بود. ایشان قضیه‌ای را نقل می‌کرد که در کشمیرِ پاکستان یا هند، تعزیه‌ای برقرار می‌کردند شیعیان آنجا. آن شیعیان خیلی هم به این تعزیه اهمیت می‌دادند.

یک سال وقتی خواستند نفرات تعزیه را بچینند، خب یک طرف، یک کسی باید نماد امام حسین باشد، یکی نماد حضرت عباس، حضرت علی‌اکبر؛ این‌ها، خب افرادی معین شدند و این قسمت تکمیل شد. به صف مقابل که رسید، نماد عمر سعد معلوم شد، کسی که باید جای شمر باشد، کسی که جای خولی، سنان. بعد می‌پرسیدند به شکل داوطلبی که: «چه کسی حاضر است مثلاً نماد مثلاً خولی بشود؟» یک کسی می‌گفت: «من.» گفتند: «چه کسی حاضر است که نماد، نماد حرمله بشود؟» هیچ‌کس جواب نداد. دو مرتبه پرسیدند، باز کسی حاضر نشد. بعد شروع کردند به پیشنهاد کردن: «آقا شما؟» گفت: «من نمی‌توانم.» آن یکی دیگر گفت: «من نمی‌شوم.» دیدند بابا، تعزیه بدون حرمله که نمی‌شود!

یک نفر پیشنهاد کرد، گفت که: «حالا که این‌طور است، حرمله در تعزیه‌های ما نقش زیادی ندارد؛ ما برویم یک هندو بگیریم، یک خرده پولی بدهیم، بگوییم بیاید این کنار تعزیهٔ ما بایستد، یک تیر و کمان هم به او می‌دهیم، می‌گوییم این آقا وقتی شروع کرد به خواندن این شعر، شعرش به این ابیات که رسید، تو یک تیری رها کن. این هم پولت.» این پیشنهاد را قبول کردند و رفتند یک هندویی را آوردند کنار صحنهٔ تعزیه. شروع شد تعزیه.

خب، تعزیه پیش رفت تا آنجایی که این امام حسینِ تعزیه، یک کودک شیرخواره را روی دست گرفت. شروع کرد به شعر خواندن:

«ضامن شدم بر مادرش

تا تر نمایم حنجرش

رحمی به حال مضطرش

گیرید و سیرابش کنید...»

بنا بود به این شعر که می‌رسد، این شخص آن تیر را پرتاب کند. دیدند پرتاب نکرد. آن شخص گفت: شاید این حواسش نیست. یکی دو بار دیگر شروع کرد به خواندن شعر:

«ضامن شدم بر مادرش

تا تر نمایم حنجرش

رحمی به حال مضطرش

گیرید و سیرابش کنید...»

بعد یک وقت، نگاه بیشتر کرد، دید اصلاً نیست، این بنده خدا در صحنهٔ تعزیه نیست! این کجا رفته؟ یک چند لحظهٔ دیگر دیدند این آمده، با یک جام آب دارد می‌دود... صدا زد: «شما اهل چه دین و ملتی هستید؟! یک بچه آب می‌خواهد، پدرش برای او آب می‌خواهد... به من می‌گویید باید یک تیری به سمت او رها کنم؟!»

فَبَيْنَمَا هُوَ يُخَاطِبُهُمْ، هنوز سخن آقا سیدالشهداء به پایان نرسیده بود... إِذْ رَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ كَاهِلٍ الْأَسَدِيُّ بِسَهْمٍ مَسْمُومٍ لَهُ ثَلَاثُ شُعَبٍ، فَوَقَعَ عَلَى حَلْقِهِ، فَذَبَحَهُ مِنَ الْأُذُنِ إِلَى الْأُذُنِ وَمِنَ الْوَرِيدِ إِلَى الْوَرِيدِ...

اطلاعات

دهه اول محرم سال 1444 (1401 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00