دهه اول محرم سال 1444 (1401 شمسی) - جلسه 9 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 9 دهه اول محرم سال 1444 (1401 شمسی)

تاریخ برگزاری: 16 مرداد 1401 9 محرم 1444

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.


افتتاحیه و توسل به حضرت ولی‌عصر (عج)

«أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِیعِ الْعَلِیمِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَىٰ سَیِّدِنَا وَنَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ (صلوات حضار) وَعَلَىٰ أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْمَعْصُومِینَ، لَا سِیَّمَا مَوْلَانَا بَقِیَّةِ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَاللَّعْنَةُ عَلَىٰ أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ إِلَىٰ یَوْمِ الدِّینِ.»

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَعَلَىٰ آبَائِهِ، فِی هَٰذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ، وَلِیّاً وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْناً، حَتَّىٰ تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً.»

«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ، عَلَیْکَ مِنِّی سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ وَبَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکُمْ. السَّلَامُ عَلَى الْحُسَیْنِ، وَعَلَىٰ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، وَعَلَىٰ أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ، وَعَلَىٰ أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ. یَا لَیْتَنَا کُنَّا مَعَکُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً.»

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیة‌الله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (أَرْوَاحُنَا لِتُرَابِ مَقْدَمِهِ الْفِدَاءُ) صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

بررسی فقهی تنزیل مطالبات و دیون واقعی

مسئله‌ای که دیروز عرض کردیم مورد سؤال بعضی بزرگواران قرار گرفت؛ من آن مسئله را عرض می‌کنم، شاید یک نقصی در بیان من بود. گفتیم اگر کسی طلبی از دیگری دارد، این طلبش واقعی است؛ یعنی به او جنسی فروخته، از او طلبکار است، یا به او قرضی داده، فعلاً بدهی واقعی آن شخص به او دارد، یا مثلاً خسارتی به او زده، یا فرض کنید کاری کرده او که دیه برایش واجب است که بدهد. این اموری که سبب ضامن شدن او و بدهکار شدن او می‌شود، اگر این واقعیت داشته باشد و تاریخ داشته باشد؛ این تاریخ مثلاً برای سه ماه دیگر باشد، البته بعضی از این مثال‌هایی که گفتیم در آن زمان مطرح نیست، یعنی زمان‌دار نیست، اجل در آن مطرح نیست. اگر در بدهی زمانی مشخص باشد، نمی‌شود این را به تأخیر بیندازند با توافق طرفین به شرطی که یک چیز اضافه‌ای را بدهکار بدهد. اما می‌شود جلوتر بیندازند، به قیمت کمتری بگیرند.

حالا این مسئله می‌خواهد نسبت به خود آن بدهکار باشد، یا به فرد دیگری واگذار کند این بدهی را و از او کمتر بگیرد. مثلاً جنسی را فروخته، ده میلیون تومان طلبکار است سه ماه دیگر؛ اکنون پول لازم دارد. می‌تواند اکنون این بدهی را با خود او حساب کند، به نه میلیون تومان اکنون نقد بگیرد و از یک میلیون تومان دیگر صرف‌نظر کند. می‌تواند این بدهی را به شخص دیگری واگذار کند و او نه میلیون به او بدهد، در وقت خودش این شخص برود و ده میلیون از او بگیرد. اینجا بیشتر فقها اشکال نکرده‌اند؛ نگفته‌اند این یک نوع ربا است که آن فرد، فرد ثالث، نه میلیون دارد اکنون به من می‌دهد، سه ماه دیگر از آن شخص ده میلیون می‌گیرد؛ گفته‌اند این مصداق ربا نیست.

همین‌طور که می‌شود فرد ثالثی بیاید در اینجا در بدهی واقعی؛ نه آنجا که فقط یک چک می‌نویسند به نام طرف که بدهی وجود ندارد، فقط یک برگه‌ای در دست او است، آنجا جایز نیست این کار، آنجا مصداق ربا است. ولی اگر بدهی واقعی باشد و در این بدهی از خود شخص بخواهند که این بدهی را زودتر او بپردازد به قیمت کمتر، یا از دیگری بخواهند که او به قیمت کمتر به ایشان بدهد، در اینجا مانعی ندارد و مصداق ربا عموم فقها نمی‌شمارند. اگر عرض دیروز من کمبودی داشته باشد، این بیان امروز من تکمیل عرض دیروز می‌شود. خدای متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم مرحمت بفرماید و حسن عاقبت نصیب یکایک ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والده بزرگوار امام عصر علیه‌السلام، حضرت نرجس خاتون سلام‌الله‌علیها، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

مقام والای حضرت ابوالفضل العباس (ع) و درجات شهادت

خب، امروز که تعلق به وجود مقدس حضرت قمر منیر بنی‌هاشم سلام‌الله‌علیه دارد، آیاتی که به مناسبت می‌خواهیم خدمت شما عرض بکنیم، یک تلفیقی باید بشود از این آیات و قدری گفتگو درباره این بزرگوار که شخصیتی است بی‌نظیر حتی در میان شهدای کل عالم؛ همان‌طور که حضرت امام صادق صلوات‌الله‌علیه درباره آن حضرت فرمود که عموی ما عباس سلام‌الله‌علیه مقامی خدا به او در بهشت عطا می‌کند که شهدا به مقام او غبطه می‌خورند، شهدا به مقام او غبطه می‌خورند. بالاترین درجه‌ای که انسان در دنیا پیدا می‌کند شهادت فی سبیل الله است: «فَوْقَ کُلِّ ذِی بِرٍّ بِرٌّ حَتَّى یُقْتَلَ الرَّجُلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَلَیْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ»؛ تمام نیکی‌ها را که شما کنار هم جمع کنید، هر کدام را که در نظر بگیرید، انگشت روی هر کدام بگذارید، یک چیزی بهتر از او پیدا می‌شود، مگر اینکه برسید به شهادت در راه خدا. که شهیدی که خونش در راه خدا با شرایطی که در بحث شهادت هست ریخته می‌شود، او اولین قطره خونش که به زمین ریخته می‌شود تمام گذشته او جبران می‌شود؛ البته بحث حق‌الناس به این صورت جبران‌پذیر نیست.

این شهادت هم خودش باز درجاتی دارد با هم، همه این شهادت‌ها در یک رتبه نیست. شهادت در رکاب امام معصوم یک فضیلتی است که اگر نصیب کسی بشود، این شهادت برتر از بقیه شهادت‌ها و کشته‌شدن‌های در راه خدا است. همه این موارد را که شما در نظر بگیرید، قمر منیر بنی‌هاشم خدا به او یک مقامی عطا فرموده طبق بیان امام صادق علیه‌السلام که شهدا از اولین و آخرین غبطه مقام او را می‌خورند و حسرت جایگاه او را در پیشگاه خدا می‌برند. خب، ما به آن مقام که قطعاً نمی‌رسیم، با همین بیان هم معلوم می‌شود؛ اما اینکه ما در مواردی که آن حضرت کاری کرده تا زمینه این مسئله پیش آمده، اگر بتوانیم گام‌هایی در این زمینه برداریم، توفیقی است از جانب خدا که نصیب ما می‌شود. اما به این آیاتی که در سوره مبارکه توبه هم ما بنا داشتیم که بر اساس آن، بر اساس این آیات، عرایضمان را تنظیم و تقدیم بکنیم و به بعضی از این آیات هم بخواهیم اشاره بکنیم، منتها مشروط به صلوات شما بزرگواران.

رسوایی منافقان در سوره مبارکه توبه و عدم قبولی انفاق آنان

همان‌طور که دیروز عرض کردیم، سوره مبارکه توبه یا برائت، که البته اسماء دیگری هم دارد، در همین دهه یک روز اشاره کردیم، اسماء دیگری دارد؛ مثلاً یکی از اسماء این سوره، سوره فاضحه است، یعنی سوره رسواکننده؛ سوره مقشقشه، یعنی سوره لِه‌کننده؛ یک‌گونه‌ای که خلاصه، اصحاب با نازل شدن این آیات، البته منافقینشان و افراد ضعیف‌الایمانشان، دیدند هیچ حیثیتی برایشان باقی نگذاشت. طبق بعضی از نقل‌هایی که در کتب اهل سنت هست، دارد که آن صحابی پیغمبر گفت که در میان ما، گروه ما، کسی نبود مگر اینکه خدا به‌صورت خاص در آیه‌ای به او اشاره نکرده [باشد]؛ تمام ما را خدا آدرس داد در این سوره، همه ما خلاصه یک‌جوری پرونده‌مان رو شد. و در همین سوره هم هست که: «یَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِی قُلُوبِهِمْ»؛ منافقین از این مسئله نگرانند که یک سوره‌ای بیاید که آنچه در دل‌ها دارند را خدا علنی کند و بنمایاند. بخشی از آن را که نمایانده در این آیات، برای آن‌ها بسیار گران تمام شد. البته آیه به آیه‌اش قابل دقت است و نکاتی در این آیات هست که فعلاً بنا بر ورود به این بخش نیستم.

خب، اما خدای متعال در همین آیات می‌فرماید که منافقین یک خرج‌هایی گاهی می‌کنند در راه خدا، اما خدا می‌فرماید که این خرج‌های آن‌ها را ما قبول نمی‌کنیم: «وَمَا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ وَلَا یَأْتُونَ الصَّلَاةَ إِلَّا وَهُمْ کُسَالَىٰ وَلَا یُنْفِقُونَ إِلَّا وَهُمْ کَارِهُونَ * فَلَا تُعْجِبْکَ أَمْوَالُهُمْ وَلَا أَوْلَادُهُمْ ۚ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِهَا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ کَافِرُونَ».

پاسخ فقهی به تنزیل قرض‌الحسنه مدت‌دار

بله، یک سؤالی کردند در ارتباط با همین مسئله‌ای که گفتیم، این را من برای اینکه فراموش نکنم، این وسط عرض کنم، بعد برگردم به این آیات و بحث را ادامه بدهم. پرسیدند اگر بدهی بابت قرض‌الحسنه باشد، می‌توان با قیمت کمتر واگذار کرد؟ جواب این است که بله؛ قرض‌الحسنه مدت‌دار، اگر آن قرض‌الحسنه را بناست که این شخص بپردازد در آن تاریخ، اما اگر فرد قرض‌دهنده زودتر بخواهد آن قرض را بگیرد، می‌تواند با او توافق کند به قیمت کمتر، چیز کمتری را بگیرد. می‌تواند با دیگری هم این توافق را انجام بدهد و از آن فرد ثالث کمتر بگیرد، ولی آن فرد ثالث بعداً مواجه باشد و طرف معامله آن بدهکار قرار بگیرد. صلواتی محبت بفرمایید.

تقدم جوهره ایمان و نیت بر عمل ظاهری

خدا می‌فرماید که در حقیقت در این آیات اشاره به این دارد که، بلکه تصریح به این، که اگر بخواهد قبول بشود انفاق، اگر بشود خرج‌کردن در راه خدا بخواهد قبول بشود، شرطش ایمان به خدا است. اگر کسی کافر باشد، در راه خدا هم خرج بکند، پذیرفته نمی‌شود. باید ایمان باشد تا بعد کارهای بعدی قبول بشود. این متفاوت است با آنچه که اکنون در ذهن خیلی‌ها است. اکنون خیلی‌ها به ثمره خارجی کار نگاه می‌کنند؛ خیلی به نیات، به عقاید، به باورها توجه ندارند. کار خیر انجام می‌دهی آقا، آنچه که نصیب دیگران می‌شود از خیرات، آیا این کارت به دیگران سود می‌رساند یا نه؟ اگر می‌رساند، کارت خوب است؛ نیت خیلی مهم نیست، تا وقتی نیت به عمل منجر نشود، اکنون رویش کسی حسابی باز نمی‌کند. عقاید که اصلاً در آن هیچ حسابی باز نمی‌کنند. دید عمومی آدم‌ها این‌گونه است که در حقیقت، به قول امروزی‌ها، کارکردگرایانه نگاه می‌کنند به همه چیز؛ ثمره خارجی روی زمینش را می‌بینند. شما چه نیتی داری چندان مهم نیست، و از او مهم‌تر، ببخشید، از او بی‌اهمیت‌تر، این است که شما چه تعلق خاطری، چه باوری به چه چیزی داری.

در دین ما برعکس است، در راه خدا برعکس است؛ آن که اصل و اساس است، ایمان به خدا است. اگر این نباشد، اعمال بعدی حتی به نیات خیر، فایده چندانی ندارد؛ نمی‌خواهیم بگوییم بی‌فایده مطلق است، آن اثر عجیب و غریب، آن در فضای ایمان فقط وجود دارد. بعد از ایمان، نیت است؛ اگر نیت، نیت درست و خالصانه‌ای باشد، آن وقت عمل ارزش دارد؛ بعد، خود عمل. البته باید عمل مطابق با رضای خدا باشد حتماً. نمی‌شود قصد قربت کرد در مسیری که خدا رضایت ندارد؛ سی هزار نفر به تعبیر امام باقر جمع شدند در کربلا، «کُلٌّ یَتَقَرَّبُ إِلَى اللَّهِ بِدَمِهِ»، همه قربةً الی الله می‌خواستند حسین بن علی علیه‌السلام را به شهادت برسانند! اصل عمل باید مشروع باشد. ولی در نگاه غیردینی و در نگاه غیرالهی، همین که عمل خوب باشد، منفعت داشته باشد، ضرر نداشته باشد، یا نفعش بیشتر از ضرر باشد، این عمل می‌شود یک عمل خوب؛ این فرد می‌شود نیکوکار، فرد خیر؛ و جای تجلیل و توقیر و تعظیم دارد، او را بزرگ بدارند. اما اینکه به چه نیتی کرده، چندان اهمیتی ندارد و اصلاً باورهای انسانی را هیچ به آن اهمیت نمی‌دهند. شما مسلمانی، مسیحی هستی، یهودی هستی، اصلاً کلاً اهل هیچ مذهب و ملتی نیستی، اگر شما هر تعلق خاطری، هر باوری داری، داشته باش.

در نگاه عموم آدم‌ها این‌گونه است. در دین ما برعکس است؛ اول باید تسلیم خدا باشی، اول باید ایمان به خدا داشته باشی؛ اگر نداشته باشی، حتی اگر انفاق فی سبیل الله هم بکنی، اگر بکنی: «وَمَا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقَاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَبِرَسُولِهِ»؛ این‌ها چون کافر به خدا بودند، نفقاتشان، انفاقاتشان پذیرفته نمی‌شود. این به این معنا نیست که هیچ فایده ندارد؛ پیغمبر خدا وقتی که عدی بن حاتم آمد مسلمان شد، پسر حاتم طائی آمد مسلمان شد، حضرت فرمود: سخا و جودی که پدر تو داشت، بالاخره برای او نفعی داشت، منفعت داشت. این بیان را موسی بن جعفر علیه‌السلام در یک بیانی توضیحی دادند؛ فرمودند که چون حاتم طائی مشرک بود، خدا مشرک را به بهشت راه نمی‌دهد: «إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ»؛ اگر کسی مشرک باشد خدا او را به بهشت راه نمی‌دهد. اما چون جود و سخای فوق‌العاده‌ای داشت، خدا او را در جهنم می‌برد، منتها یک اتاقکی برایش درست می‌کند، در آن اتاق، آتش دوزخ نمی‌آید؛ اما بالاخره جایگاهش اینجاست؛ منفعت زیادی است خود این برای او. ولی اگر حاتم ایمان به خدا می‌داشت، فوق‌العاده می‌شد برایش آن آثار.

رتبه قبولی که سبب نجات اشخاص می‌شود، پایه‌اش ایمان است. بعد در اهمیت، آن نیت است؛ اگر شخص اهل ریا باشد خدا نمی‌پذیرد، اهل خودنمایی باشد، واگذارش می‌کنند به دیگری. در روایت دارد قیامت به آدم‌های ریاکار خطاب می‌شود: «یَا غَادِرُ، یَا خَاسِرُ، یَا کَافِرُ، یَا فَاجِرُ»؛ چهار تا خطاب به این آدم می‌کنند در قیامت. و البته کار هم باید کار درستی باشد؛ سه مرحله ایمان و نیت و عمل خیر باید باشد، اما و این‌ها ترتیبش از اهم به پایین‌تر است؛ اولی مهم‌تر از دوم، دومی مهم‌تر از سومی است. در دید ما برعکس است.

صلابت در دینداری، پایبندی به اصول و صفت تغافل

آقا قمر بنی‌هاشم سلام‌الله‌علیه در بیانی که از امام صادق علیه‌الصلاة والسلام در روایتی هست، فرمود: «کَانَ عَمُّنَا الْعَبَّاسُ صَلْبَ الْإِیمَانِ»؛ ایمانی که عموی ما داشت، یک ایمان بسیار سفت و محکمی بود، صلب‌الایمان؛ «نَافِذَ الْبَصِیرَةِ»، یک بصیرت بسیار عمیقی هم داشت؛ ایمان محکم. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در اوصاف اهل تقوا در آن خطبه مشهور همام دارند، فرمود: «فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّکَ تَرَىٰ لَهُ قُوَّةً فِی دِینٍ»؛ یکی از نشانه‌های آدم با تقوا این است که کاملاً درک و احساس می‌کنی، حتی دیگران این را می‌فهمند، که یک آدمی است که در امر دینش بسیار نیرومند است. این معنی‌اش نیست که فریاد می‌زند، داد می‌کشد، نمی‌دانم جسارت می‌کند؛ نه، معنایش این است که سرِ انجام وظیفه دینی‌اش اصلاً و ابداً کوتاه نمی‌آید؛ وظیفه‌اش این چه که هست. خیلی وقت‌ها وظیفه آدم این است که کاری که می‌کند با نرمش و آرامی انجام بدهد؛ یکی از خصوصیات مؤمن این است که لین جانب دارد، یعنی یک آدم تندخویی نیست، یک آدمی نیست که بقیه از معاشرت با او در آزار و اذیت باشند؛ از خصوصیات مؤمن این است. و در همین هم یک آدم چیست؟ قوی است، یک آدم استوار است، یک آدم صلبی است.

بله، از اینجا تکان نمی‌خورد؛ این‌طوری نیست که آقا من اخلاقم این‌گونه است، تا وقتی که شما به من مثلاً پرخاش نکنی من خیلی آدم مؤدبی هستم، اما اگر شما یک وقتی یک حرکت خارج از انتظار من انجام بدهی، بعد دیگر من کنترلم از دستم درمی‌رود. این معنی‌اش این است که در همان نقطه که باید من دیندار باشم، ضعیفم. آدم‌ها به طور معمول همه مؤدبند؛ اگر کسی در حالت عادی اهل جسارت و اهل ناسزا گفتن و اهل بی‌ادبی کردن باشد، این را کلاً باید برود پیش روان‌پزشک، یک معالجه جدی بکنند او را، پیش روان‌شناس‌ها باید او را بالاخره درمانش کنند. آدم‌ها به شکل عادی معمولاً مؤدبند، معمولاً آدم‌های منظمی هستند، آدم‌های دوست‌داشتنی هستند؛ آن وقتی که یک فراز و نشیبی پیش می‌آید، به تعبیر امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: تقلب احوال می‌شود؛ تقلب احوال همه‌اش سفر رفتن نیست، چون بعضی وقت‌ها این روایت «فِی تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عُلِمَ جَوَاهِرُ الرِّجَالِ» را می‌گویند مثلاً در سفر معلوم می‌شود؛ بله، سفر یکی از آن مصادیق است؛ اما همین که شما با من مواجه می‌شوی و من از شما رفتاری را می‌بینم که خلاف انتظارم است، درست است؟ حالا یا شما خطا کردی، یا من برداشت بدی دارم نسبت به کار شما و شما درست رفتار می‌کنی، یا من همه جوانب را در نظر نمی‌گیرم؛ آنجا که اوضاع به هم می‌ریزد، آنجا معلوم می‌شود من چه کاره‌ام، درست است؟ در آنجا این‌گونه است، والا در حالت عادی، بله، من خیلی آدم خوبی هستم، قبول ندارید؟ چون هیچی پیش نمی‌آید.

آنجایی که یک مسئله پیش می‌آید، آنجا معلوم می‌شود. در برخوردهای اجتماعی این است. در آنجایی که همین‌جوری که من دزد نیستم که، دست در جیب مردم... مردم چند نفر می‌نشینند می‌بینید که جیب دیگران را می‌زنند؟ نمی‌کنند این کار را؛ آن وقتی که گیر می‌کند، آن وقتی که یک‌جوری می‌تواند مال دیگری را تصرف کند که از نظر قانونی هم حتی وجاهت هم دارد، ولی شرعاً جایز نیست؛ اینجا آن وقت معلوم می‌شود که آیا یک فردی است که در امر دینداری قوی هست یا قوی نیست: «فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ أَنَّکَ تَرَىٰ لَهُ قُوَّةً فِی دِینٍ»؛ تو وقتی با آن‌ها معاشرت می‌کنی به خوبی می‌بینی که این‌ها یک آدم‌های بسیار توانمندی هستند در امر دینداری، هیچ کوتاه نمی‌آیند در آن، هیچ! صلب‌الایمان، همین را شما بگیرید به آن درجات بالای بالا، اگر تا آنجا که ما می‌فهمیم، بلکه شاید فوق آن که می‌فهمیم، آن وقت مصداقش می‌شود حضرت اباالفضل العباس سلام‌الله‌علیه؛ یک بزرگواری این‌چنین بود.

عزیز بی‌جهت که نمی‌شود! به قول استاد ما، خدا غریق رحمتش کند، مکرر این را می‌گفت، می‌گفت: عزیز جان، عزیز بی‌جهت که نمی‌شود! همین‌جوری ما بخواهیم عزیز درگاه خدا و مرضیّ حضرت ولی عصر علیه‌السلام بشویم، ولی هیچ حرکتی از این ناحیه ما نباشد، بنا بر این نیست؛ حالا اگر یک وقتی به یک کسی یک تفضل خاصی بخواهند بکنند، بحث دیگری است، ما جلو فضل خدا را نمی‌توانیم بگیریم، خدا هم هر کاری با هر که بخواهد می‌کند، البته ظلم نمی‌کند خدا، ولی در فضلش از من و شما سؤال نمی‌کند، تأیید بنده و شما را هم خدا لازم ندارد برای این کار؛ اما قاعده این است که آدم عزیز بی‌جهت نمی‌شود. اگر من بخواهم به حضرت عباس سلام‌الله‌علیه یک قدم نزدیک بشوم، این است که خودم به خودم که می‌توانم نظر بکنم، ببینم من یک آدمی هستم پایداری دارم در ضوابطی که خدا برایم معین کرده؟ در همه جاها، ولو در ارتباط با مردم. آیا من این پایداری را دارم یا این تا وقتی است که من حوصله‌ام می‌کشد؟ آن وقتی که بی‌حوصله می‌شوم، آن وقت اینجا شما ببینید گاهی هست، من ابعاد کلانش را که محل ابتلای شما عزیزان نیست را مد نظر ندارم، یک ابعاد کوچکتری که ما با آن مواجه هستیم؛ گاهی آدم می‌بیند آن وقت در محیط خانوادگی، در محیط کار، یک‌گونه‌ای است، فرض کنید یک خطایی را حالا این آقا انجام داده، این خانم زبان انتقادش از عمل این بنده خدا، از رفتار او، این زبانش قطع نمی‌شود؛ می‌گوید، می‌گوید، پشت سر هم می‌گوید. این آقا یک خطایی اگر از یک خانم ببیند، تا جایی که می‌تواند همین‌جوری به هر مناسبتی، به هر بهانه‌ای، به، عرضم به حضورتان که، فشار به او رو می‌آورد.

یک آیه دیگری هم در همین آیات هست، من عرض بکنم، که خدا در مورد پیغمبرش می‌فرماید که پیغمبر ما «أُذُن» است، گوش است. گوش به معنی خوش‌باور نیست؛ بعضی از مترجمین گفتند پیغمبر حرف‌هایی که می‌شنود خوش‌باور است؛ پیغمبر خوش‌باور نبود، آیه را باید این‌طور معنا کرد که روایاتی ما داریم که فطانت و زیرکی سه چهارمش در تغافل است، سه چهارم زیرکی در تغافل است؛ یعنی چه؟ یعنی شما می‌فهمی، به روی خودت نمی‌آوری که فهمیدی، توجه کردی؟ سه چهارمش در این است. آدم‌های زیرک این‌گونه‌اند. در آنجایی که امور بی‌اهمیتی است، آن اموری است که فقط اگر هم یک اتفاقی افتاده، به من یک لطمه‌ای خورده، بعداً ادامه‌دار نیست، در یک همچین جایی من تغافل بکنم. پیغمبر خدا خیلی وقت‌ها حرف‌ها را می‌شنید، می‌فهمید که این بنده خدا که دارد می‌گوید، یک چیزی دارد می‌گوید، یک بحث‌هایی دارد می‌کند، پیغمبر از آن عبور می‌کرد: «قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَیُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ»؛ در مقابل دیگران حضرت خیلی وقت‌ها تغافل می‌کرد.

خب، من عرضم را جمع کنم، می‌خواهم قدری هم وارد وقایع امروز عصر و امشب و فردا تا یک حدی بشوم، بحثم را جمع کنم. حضرت قمر بنی‌هاشم ایمانِ صلب و محکمی داشت؛ یعنی آنچه که می‌دانست که تکلیفی است که خدا برای او معین کرده، روی آن بسیار بسیار پایدار، محکم و با هیچ قیمتی از آن شرایط عقب‌نشینی نمی‌کرد. البته گاهی خود دین می‌گوید باید شما به جای این کار یک کار دیگری انجام بدهی؛ اگر دین گفت، باید بپذیریم، آنجا هم باز خودش یکی از مصادیق ایمان صلب است، ایمان محکم است. اما بعضی‌ها حالا هستند، ان‌شاءالله که در بین شما عزیزان نیستند، کسانی که تا یک جایی که صرف دارد ایمان دارند، دین دارند، از یک جا به بعد دیگر یک‌دفعه آن قوت در ایمان را آدم در ایشان نمی‌بیند؛ و این نکته‌ای است که ما خوب است خودمان را به قمر بنی‌هاشم سلام‌الله‌علیه نزدیک کنیم.

روضه و مقتل روز تاسوعا و شهادت حضرت عباس (ع)

عرضم تمام. «تَاسُوعَاءُ یَوْمٌ حُوصِرَ فِیهِ الْحُسَیْنُ علیه‌السلام وَأَهْلُ بَیْتِهِ». امام صادق سلام‌الله‌علیه فرمود: روز تاسوعا روزی بود که حلقه محاصره جدم سیدالشهدا را کامل کردند. روز خوشحالی عمر سعد و ابن زیاد بود، چون نگاه کردند دیدند که تعداد زیادی لشکر فراهم کردند و عدد اصحاب سیدالشهدا بسیار کم است. یقین کردند که مردم عراق کسی به کمک آن حضرت نمی‌آید. بعد امام صادق علیه‌السلام فرمود: «بِأَبِی الْمُسْتَضْعَفُ الْغَرِیبُ»، پدرم به فدای آن آقایی که ضعیف و ناتوان شمردند او را و بی‌کس بود.

روزهای قبل، عمر سعد یک نامه نوشت به ابن زیاد که من با حسین بن علی صحبت کردم، بنا شد که او برود خودش با یزید بیعت کند، لذا نیازی به جنگ نیست. به دروغ نوشته بود این مسئله را؛ در گفتگوی او با امام حسین اصلاً چنین چیزی مطرح نشد. یزید از امام حسین بیعتی که می‌خواست، یک بیعت عجیبی بود؛ بیعتش این بود که تو باید با من بیعت کنی و امر را به من واگذار کنی؛ من درباره تو تصمیم می‌گیرم، اگر بخواهم تو را می‌کشم، بخواهم زنده نگه می‌دارم، بخواهم تو را برده خودم می‌کنم و می‌فروشم، بخواهم آزادت می‌کنم، هر جوری باشد باید تسلیم من باشی! سیدالشهدا علیه‌السلام نپذیرفته بود. یک همچین چیزی یزید می‌خواست. وقتی نامه عمر سعد رسید به ابن زیاد، ابن زیاد گفت: خب اگر این‌گونه است، این پیشنهاد خوبی است، ما رها کنیم برود امام حسین به سمت دمشق، خودش می‌داند با یزید.

تا این تصمیم را گرفت و اعلام کرد، شمر ملعون آنجا بود، گفت: اگر حسین از دست تو و از چنگال تو فرار کند و بیرون برود، دیگر به او دسترسی ممکن نیست؛ به هر قیمتی هست باید او همین‌جا تکلیف را یکسره کند. ابن زیاد اینجا تصمیم گرفت، نوشت به عمر سعد یک نامه تند، که تو رفتی آنجا از طرف ما داری گفتگو می‌کنی؟! تو وظیفت این بود که بروی و امیر لشکر باشی برای جنگیدن؛ یا حسین بن علی همان بیعتی که بناست با یزید بکند، با من می‌کند و امر را به من واگذار می‌کند، خودش را ضمیمه یزید کرد، و من درباره‌اش تصمیم می‌گیرم، یا اینکه باید آماده جنگ و نبرد بشود. نامه را داد به شمر، گفت: می‌بری، اگر عمر سعد قبول کرد که بجنگد کرده، اگر نه، تو امیر لشکر باش و سر عمر سعد را جدا کن برای من بفرست. لذا به یک بیان بخواهیم بگوییم، تمام واقعه کربلا و شهادت سیدالشهدا و شهادت بقیه شهدا همه باعث و بانی‌اش شمر بوده؛ البته دیگرانی هم هستند باعث و بانی.

خب، شمر آمده، گویا صبح امروزی وارد شده، روز نهم وارد شده به کربلا؛ طرف عصر آمد پشت خیمه‌های سیدالشهدا، صدا زد: «أَیْنَ بَنُو أُخْتِنَا؟» خواهرزاده‌های ما کجایند؟ نه قمر بنی‌هاشم جوابش را داد، نه سه تا برادر دیگر؛ هی صدا می‌زد، این‌ها هیچ جواب نمی‌دادند. آقا سیدالشهدا علیه‌السلام فرمود: «أَجِیبُوهُ وَإِنْ کَانَ فَاسِقاً»، جوابش را بدهید، فاسق هم هست جوابش را بدهید. بعضی از بزرگان از اینجا استنباطی کردند، گفتند از آنجاست که قمر بنی‌هاشم دیگر کاری ندارد که چه کسی صدایش می‌زند... «أَجِیبُوهُ وَإِنْ کَانَ فَاسِقاً»... یا اباالفضل العباس! ما این جمعیت امروز اینجا هستیم، همه‌مان شما را صدا می‌زنیم، شما را به حق برادرت سیدالشهدا، پاسخ درخوری به همه ما عنایت کن، ما را مورد توجه و لطف خودت قرار بده.

آمد قمر بنی‌هاشم، گفت: چه می‌گویی؟ امان‌نامه آورد، امان‌نامه آورد. چنان برخورد تندی کرد، فرمود: خدا هم تو را لعنت کند، هم امان‌نامه‌ات را و هم آن کسی که این امان‌نامه را نوشت! من در امان باشم و پسر دختر پیغمبر در امان نباشد؟! در امان نباشد؟! برگشت به سمت خیمه‌ها... برگشت به سمت خیمه‌ها... فردا به سمت علقمه حرکت کرد، در حالی که یک مشک برداشته بود و یک نیزه؛ نه شمشیری همراه حضرت بوده، نه سپری به همراهش بود؛ چون سیدالشهدا فرموده بود: «فَاطْلُبْ لِهَٰؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلاً مِنَ الْمَاءِ»، برو آب بیاور. سر از پا نمی‌شناسد برای انجام وظیفه؛ رفته آب را برداشته، دارد برمی‌گردد.

به نظر خودش فقط گویا یک تخلف کرده، گرچه هیچ تخلفی نبوده؛ دستش را زیر آب برده، آورده بالا، اگر آب نوشیده بود هیچ کس در دنیا او را مذمت نمی‌کرد، همه می‌گفتند: نوش جانت! تشنه بودی، زحمت کشیدی، آب خوردی؛ اما او فراتر از این‌ها است: «فَذَکَرَ عَطَشَ الْحُسَیْنِ»، به یاد تشنگی برادر، «فَرَمَى الْمَاءَ عَلَى الْمَاءِ»، آب را روی آب ریخت... شروع کرد خودش را سرزنش کردن:

«یَا نَفْسُ مِنْ بَعْدِ الْحُسَیْنِ هُونِی / وَبَعْدَهُ لَا کُنْتِ أَنْ تَکُونِی»

می‌خواهی زنده باشی بعد از حسین؟! حسین تشنه است تو می‌خواهی آب بخوری؟! رجز را همین‌طور می‌خواند، یک وقت رجز عوض شد...

«وَاللَّهِ إِنْ قَطَعْتُمُ یَمِینِی / إِنِّی أُحَامِی أَبَداً عَنْ دِینِی»

فهمیدند دست راست عباس از تنش جدا شده... چند قدم جلوتر، یک وقت دیدند باز رجز را تغییر داد:

«قَدْ قَطَعُوا بِبَغْیِهِمْ یَسَارِی»

دست چپم را هم قطع کردند... اما نامردها باز هم جرئت نزدیک شدن به قمر بنی‌هاشم را ندارند: «فَأَحَاطُوا بِهِ وَرَمَوْهُ بِالنِّبَالِ»، دور تا دور او را محاصره کردند، از نزدیک به او تیراندازی می‌کردند؛ آن‌قدر تیر زدند بر او، «صَارَ کَالْقُنْفُذِ»، مانند خارپشت شده بود... مرحوم شیخ کاظم سبتی پیغام داده بود توسط یکی از علما به او بگو روضه من را بخواند؛ آن عالم گفته بود: آقا، شیخ کاظم خیلی روضه شما را می‌خواند؛ فرمود: اما روضه من این روضه است: هر کسی که، هر سواری از اسب روی زمین می‌افتاد دست داشت، دست خودش را حائل می‌کرد؛ اما من وقتی از اسب به زمین افتادم دستی نداشتم...

اطلاعات

دهه اول محرم سال 1444 (1401 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00