دهه اول محرم سال 1448 (1405 شمسی) - جلسه 2 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 2 دهه اول محرم سال 1448 (1405 شمسی)

تاریخ برگزاری: 26 خرداد 1405 1 محرم 1448

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.


دعای آغازین و سلام بر حضرت سیدالشهدا (ع)

«أعوذُ بِاللهِ السَّمیعِ العَلیمِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم. بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمین، وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنا اَبِی القاسِمِ مُحَمَّد [صلوات حضار: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم]، وَ عَلی اَهلِ بَیتِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ المَعصومین، لا سِیَّما مَولانا وَ سَیِّدِنا بَقیَّةِ اللهِ فی اَرضِه، الحُجَّةِ ابنِ الحَسَنِ المَهدِیّ، اَرواحُنا لَهُ الفِداء، وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین اِلی یَومِ الدّین.»

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم. اَللّهُمَّ کُن لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن، صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی آبائِه، فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَة، وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً، حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.

اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله، وَ عَلَی الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِک، عَلَیکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیلُ وَ النَّهار، وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزیارَتِکُم. اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین، وَ عَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَین، وَ عَلی اَولادِ الحُسَین، وَ عَلی اَصحابِ الحُسَین. یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً.»

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیة الله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا له الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید. [صلوات حضار: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم]

احکام فقهی: حقیقت وسواس و دوگانگی تعریف آن

شاید در سال‌های گذشته که مشرف به این مجلس بودم، این مسئله را بیان کرده باشم؛ ولیکن تکرار آن امیدوارم خالی از فایده نباشد و اگر هم بیان نکرده باشیم، مسئله‌ای مورد ابتلا است.

متدینین از این‌که خودشان گرفتار وسواس بشوند یا وابستگانشان، به‌خصوص فرزندانشان، به این موضوع مبتلا گردند، بسیار هراس دارند و هراسشان نیز به‌جاست. در برخی از روایات داریم انسانی که وسواس دارد، اطاعت خدا نمی‌کند، بلکه اطاعت شیطان می‌نماید.

در روایت آمده است شخصی نزد امام صادق (علیه الصلاة و السلام) از فرد دیگری تعریف می‌کرد. ضمن تعریفی که از او می‌کرد، دو نکته را بیان داشت: نخست این‌که این شخص انسانی بسیار عاقل است، و دیگر این‌که مبتلا به وسواس در وضو و نمازش است («انّه مبتلی بالوضوء و الصلاة»؛ یعنی در وضو و نمازش گرفتار وسواس است).

مرحوم کلینی که این روایت را نقل می‌کند، در ادامه می‌فرماید امام (علیه السلام) هنگامی که این جملات را می‌شنیدند تکیه داده بودند. تا این‌که آن فرد گفت این شخص مبتلا به وضو و نماز است (یعنی وسواس دارد) و پیش از آن نیز گفته بود فردی عاقل است، حضرت مانند کسی که خشمگین شده باشد، از آن تکیه‌گاه خود جدا شدند، جلو آمدند و با حالتی خاص و با استفهام انکاری فرمودند: «أیُّ عقلٍ لَه؟»؛ این‌که می‌گویی عاقل است، پس عقل او کجاست؟! «سَلْهُ اِنّما یُطیعُ الشیطان»؛ از خودش بپرس، او اگر تأملی بکند، می‌گوید من دارم از شیطان اطاعت می‌کنم.

اما آن وسواس چیست که انسان‌ها نباید به آن مبتلا بشوند؟ گاهی افراد نسبت به این‌که گرفتار وسواس نشوند، گویی خالی از وسواس نیستند. وسواس چیست که مذموم است؟

حقیقت این است که ما دو گونه وسواس داریم: برخی از افراد به خاطر وسواس اصلاً نمی‌توانند عملی را آغاز کنند؛ می‌خواهد بیاید برای نمونه فلان واژه را در نماز بگوید، تکبیر یا بسم‌الله را ادا کند، اصلاً قفل می‌شود. این حالت گویا منشأهای مغزی، اعصابی و روانی دارد و یک بیماری است. این افراد باید نزد اهل فن بروند؛ با روان‌شناسان، با روان‌پزشکان و با مشاوران باید این مسئله را حل کنند. آن‌ها شاید داروها، تکنیک‌ها و روش‌هایی داشته باشند تا این مسئله را سبک و حل کنند و به شخص یاری رسانند. این وسواس اصلاً چون اختیاری نیست، بحث اطاعت شیطان هم در آن مطرح نمی‌باشد. توجه فرمودید؟ این‌ها مانند کسی است که در بمباران ترسیده و حالا گرفتار چنین وسواسی شده است؛ این موارد درمان‌های خاص خود را می‌طلبد و مورد نظر ما نیست.

آن وسواسی که مورد نظر است و اطاعت شیطان شمرده شده، و این‌که اگر کسی مبتلا به آن شد چه وظایفی دارد (که ان‌شاءالله فردا شب عرض خواهیم کرد)، خود وسواس چیست؟ می‌خواهیم آن را بررسی نماییم.

وسواس آن است که شخص، وظیفهٔ خود را می‌داند و خوب هم می‌داند؛ اما در مقام پیاده‌سازی و در اجرای این وظیفه، یا دیرتر از دیگران یقین حاصل می‌کند، یا در جایی که دیگران شک نمی‌کنند و شک را بی‌مورد می‌دانند، او شک می‌کند و به شک خود نیز اعتنا می‌نماید. چنین فردی وسواسی است.

برای مثال: اگر فردی اصلاً نداند مخرج صاد در «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ» یا در «اللَّهُ الصَّمَدُ» کجاست، اگر این فرد به دلیل ندانستن تکرار کند (چون نمی‌داند مخرج صاد یا ضاد کجاست؛ این‌که نوک زبان باید به دندان‌های کرسی برخورد کند، یا به تعبیر عرب‌ها دالِ مفخّم ادا شود که این هم ضاد به شمار می‌آید؛ کمااین‌که در عربستان امام جماعت مسجدالحرام و این‌ها همین‌گونه می‌خوانند و «وَلاَ الضَّالِّینَ» می‌گویند؛ آیا این کفایت می‌کند یا باید نوک زبان به دندان‌های کرسی برسد)، اگر نمی‌داند و دو بار تکرار می‌کند، نام این وسواس نیست و مشکلی ندارد.

وسواس آنجایی است که می‌داند؛ برای نمونه می‌داند که زبان باید به دندان‌های کرسی برخورد کند (کمااین‌که بسیاری از شما بزرگواران مقلد مرجعی هستید که می‌فرماید در ضاد باید زبان به دندان کرسی برسد). اگر این‌گونه است و این کار را انجام می‌دهد، ولی بعد شک می‌کند که آیا زبان برخورد کرد یا نکرد؟ صدایی که خارج شد صدای ضاد بود یا صدای دیگری بود؟ در حالی که دیگران در این موضوع به سرعت به یقین و اطمینان می‌رسند، برای او چنین اطمینانی دیرتر حاصل می‌شود و برای مثال باید سه یا چهار بار تکرار کند تا اطمینان پیدا کند؛ این فرد وسواسی است.

یا در جایی که دیگران شک نمی‌کنند؛ آبی روی زمین ریخته شده است و او در فاصلهٔ سه متری ایستاده است، شک می‌کند که آیا لباسی که بر تن دارد ترشح گرفته است یا خیر (زمین هم اگر نجس باشد). فاصلهٔ سه متر شکی است که عقلا به آن توجه نمی‌کنند، ولی او شک می‌کند و این شک را تعقیب هم می‌نماید. یک زمان خطوری در ذهن من پدید می‌آید و می‌گویم این شک بی‌مورد است و رهایش می‌کنم، در این صورت وسواسی نیستم. آنجایی که به دل نمی‌نشیند و ذهن را چنان درگیر می‌کند که انسان نمی‌تواند خود را منصرف کند، نامش وسواسی است.

پس وسواس آنجایی است که اولاً شخص وظیفهٔ خود را می‌داند و به خوبی هم می‌داند؛ ثانیاً یا دیرتر از بقیه یقین می‌کند، یا زودتر از بقیه شک می‌کند و به آن شک خود نیز اعتنا می‌نماید. این معنای وسواس است. این‌که این وسواس چه حکمی دارد، ان‌شاءالله فردا شب خدمت شما عزیزان عرض خواهم کرد.

خداوند متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم مرحمت بفرماید و حسن عاقبت را نصیب یکایک ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والدهٔ بزرگوار امام عصر (صلوات الله علیه)، یعنی حضرت نرجس خاتون (علیها السلام)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید. [صلوات حضار: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم]

مفهوم تعادل و نسبی بودن آن در ساحت دینداری

دیشب عرض کردیم که همهٔ ما دوست داریم انسانی متعادل و نرمال باشیم. انسانی باشیم که از افراط پرهیز کند، گرفتار تفریط نشود و زیاده‌روی یا کم‌کاری در وجود ما نباشد. اما گفتیم چون این مفاهیم (چه اعتدال و میانه‌روی، چه زیاده‌روی و افراط، و چه کوتاهی کردن و تفریط) همگی مفاهیمی نسبی هستند، یک مبدأ مختصات نیاز دارند تا با آن سنجیده شود که چه زمانی بر نقطهٔ تعادلیم و چه هنگامی فاصله داریم، کِی زیاد شد و کِی کم شد. تا این مبدأ مشخص نگردد، نمی‌توانیم راجع به خودمان یا دیگران قضاوت و داوری کنیم.

این نکته را دیشب گفتیم و باز هم می‌خواهیم تکرار کنیم: معنا و مفهوم دینداری این است که من تعیین معیار را به دین بسپارم. اگر خودمان متعادل بودیم و می‌توانستیم اعتدال را در همه چیز (در عقیده، رفتار، گفتار، اخلاق، روش و منش) معین کنیم، به پیامبر نیازی نبود و به دین احتیاجی نداشتیم. انبیاء آمدند تا معتدل زیستن و نرمال بودن را به ما بیاموزند.

در مقابل، دیدگاه‌های دیگری نیز وجود دارد؛ آن‌ها اعتدال را در امور دیگری می‌بینند؛ از این رو انبیاء را اهل تفریط و کوتاهی یا اهل افراط و زیاده‌روی دانسته و خلاصه آن‌ها را غیرطبیعی و آنرمال قلمداد می‌کردند. توجه فرمودید؟ برای مثال، در مورد انبیاء می‌گفتند شما جن‌زده و مجنون هستید؛ یعنی انسان عاقل این سخنان را نمی‌گوید و چنین رفتاری نمی‌کند؛ حتماً جن در شما اثر گذاشته که این‌گونه عمل می‌کنید.

اگر این قضاوت‌ها راجع به انبیاء صورت می‌گرفته است، پیروان آنان نیز باید انتظار داشته باشند که چنین داوری‌ها و قضاوت‌هایی در حقشان وجود داشته باشد. اگر دین خدا را پذیرفتیم، معنایش ورود به این وادی است.

یکی از اموری که خداوند در دنیا زمینه‌اش را باز کرده و بر اساس حکمت امتحان آن را مهیا ساخته، این است که در دنیا مخالفین انبیاء بتوانند انبیاء و پیروانشان را مسخره و استهزاء کنند و به آن‌ها القا نمایند که شما انسان‌هایی غیرطبیعی و آنرمال هستید. این زمینه را خود خداوند فراهم ساخته است. این ماجرا مربوط به دار دنیاست؛ هنگامی که به آخرت می‌رود: «فَالْیَوْمَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنَ الْکُفَّارِ یَضْحَکُونَ»؛ آنجا خنده‌ها معکوس می‌شود. آنجا مؤمنان هستند که بر کسانی که اهل ایمان نبودند نیشخند می‌زنند.

تا در این جهان هستیم، خداوند می‌فرماید: هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر این‌که مردم او را دست انداختند و مسخره کردند. انسان متعادل را هیچ‌گاه کسی مسخره نمی‌کند؛ برای مسخره کردن باید به گونه‌ای او را واقعاً غیرطبیعی و نامتعادل نشان داد یا وانمود کرد که این‌گونه است تا بتوان به استهزاء نشست.

حکمت این امر در این است که اگر فردی در برابر این استهزاء توانست مقاومت کند، این یک زمینهٔ بزرگ از امتحان است و توانسته است به خوبی از عهدهٔ آن برآید. خداوند می‌خواهد بندگان در این نقطه آزموده شوند. همهٔ انبیاء مسخره شدند؛ چه آن‌هایی که به لحاظ مادی جاه و مکنت و مقام و سلطنت داشتند و چه آن‌هایی که وضع مالی مناسبی نداشتند و از طبقات پایین بودند: «یا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما یَأْتِیهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُنَ»؛ بندگان از ابتدا تا انتها چنین بودند که هیچ فرستاده‌ای به سویشان نیامد مگر آن‌که به تمسخر او پرداختند.

حال اگر کسی پذیرفت که تعادل در روش انبیاست، می‌داند که این تعادل در دیدگاه مخالفان یا کسانی که دچار غفلت هستند، خلاف اعتدال دیده می‌شود. اکنون ممکن است من در مقام گفتار بگویم پیامبر، امام زمان و امیرالمؤمنین معیارند، اما در مقام داوری ناگهان غافل شوم و حجابی روی وجدانم بیفتد و با معیارهای دیگری به قضاوت بنشینم و بگویم فلان کار افراط یا تفریط است. معیار، پیامبر خدا، دین خدا و حجت خداست.

مراتب تعادل در احکام الزامی و مستحبات

اگر این مطلب را دانستیم، باید بدانیم که تعادل ابتدا نقطهٔ تعادل را معین می‌کند و سپس کم و زیاد آن را می‌سنجد. نقطهٔ تعادل در دین در رفتارها بر دو گونه است:

یک تعادل الزامی داریم؛ بدین معنا که به هیچ وجه نباید از آن تخلف نمود. در شبانه‌روز باید پنج وعده نماز را در وقت خود با اجزا، شرایط، قیود و ضوابط معین خواند.

اما مستحب به چه معناست؟ مستحب یعنی اگر کسی می‌خواهد به آن نقطهٔ تعادل نزدیک‌تر بشود، در نمازش حضور قلب را نیز همراه سازد. اگر می‌خواهد نزدیک‌تر گردد، نمازش را آن‌گونه بخواند که امام صادق (علیه السلام) به حماد بن عیسی آموخت و در آن نوعی توبیخ نیز نهفته بود. من این روایت را مختصر عرض می‌کنم؛ گرچه جنبهٔ استحبابی دارد، اما گاهی حجت خدا توقعش از برخی این است که چرا این مستحبات را رعایت نمی‌کنند.

حضرت فرمودند چقدر زشت است که فردی از شما به سن شصت یا هفتاد سالگی برسد، ولی هنوز دو رکعت نماز صحیح بلد نباشد بخواند! حماد پیش‌تر گفته بود من کتاب حریز را (که حریز از اصحاب امام باقر و امام صادق بود و روایات را می‌نوشتند و کتاب‌هایشان به نام خودشان معروف بود؛ مانند کتاب حریز، کتاب زراره، کتاب محمد بن مسلم) در بخش صلات خوانده‌ام و همه را بلدم. حضرت فرمودند بخوان تا ببینم؛ او دو رکعت نماز خواند و حضرت او را توبیخ نمودند.

سپس خود حضرت دو رکعت نماز خواندند که در کتاب وسایل الشیعه آمده است. دو رکعت نماز مستحبی خواندند که شما در نماز واجبتان هم این‌گونه نمی‌خوانید؛ با سه ذکر رکوع، سه ذکر سجود، نگاه داشتن چشم بر سجده‌گاه در حال قیام، قرار دادن دست‌ها به صورت بسته بر روی ران‌ها و بالا بردن دست‌ها تا لالهٔ گوش هنگام تکبیرةالاحرام، و با سلام پایان دادند. این‌گونه نماز خواندن یعنی نزدیک‌تر شدن به آن نقطهٔ تعادل.

برای برخی توقع این است که چنین کنند و اگر نکنند، در مراتبی گوشمالی مختصری نیز به آن‌ها داده می‌شود. البته آن‌ها افراد متفاوتی هستند؛ خداوند استادِ اساتید ما را رحمت فرماید که نقل می‌کردند مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی در طول عمرش تنها یک شب خواب ماند و هم از نماز شب و هم از نماز صبح بازماند. خواب ماندن معصیت نیست، ولی از برخی این توقع وجود دارد که چنین اتفاقی نیز در زندگی‌شان نیفتد؛ گوشمالی او این شد که عیالش در همان روز فوت کرد! از او چنین انتظاری می‌رفت. البته نگویید من که در آن مقام نیستم؛ بله، آنچه به او دادند به شما در خواب هم نشان نمی‌دهند! از آنان توقعات دیگری وجود دارد.

ما یک طیف تعادلی داریم که در آن طیف، هر چه انسان بالاتر و نزدیک‌تر برود، مانند تصفیه کردن یک مایع، خلوصش بیشتر می‌شود تا به نقطهٔ صد برسد. ولی تمام این موارد را باید از دین خدا گرفت. معیار، فلانی نیست که بپرسیم آیا این مقدار نماز بس است یا انفاق چگونه باید باشد؟ در بازار امروزی که راستگویی تقریباً منسوخ شده، چقدر باید راست گفت؟ کسی می‌گفت مگر می‌شود انسان کاسب باشد و دروغ نگوید؟! خیر، تعادل هنوز هم در راستگویی است، ولو این‌که انسان هزینه‌هایش را بپردازد.

سیره حضرت زهرا (س) در حجاب به عنوان شاخص ماندگار تعادل

از جمله مواردی که گاهی در آن اشتباه می‌کنیم این است که نقاط تعادل را یا از نزد خود درمی‌آوریم یا از تبلیغات و القائات پیرامون می‌گیریم. برای نمونه، بانوان چه پوششی داشته باشند تا به تعادل نزدیک‌تر شوند؟ اگر این معنا نقل شده و با قرائن دیگر در دین تقویت می‌شود که حضرت زهرا (سلام الله علیها) کمترین ارتباط با نامحرمان را توصیه می‌فرمودند، و هنگامی که خود آن حضرت خواستند به مسجد بروند تا برای دفاع از امیرالمؤمنین خطبه بخوانند (خطبه‌ای که به فدکیه معروف است، اما در آن مطالبهٔ فدک اصل نیست، بلکه غصب فدک بهانه‌ای بود تا حضرت به محاکمهٔ دستگاه خلافت بپردازند و بیان کنند که کار شما هیچ نسبتی با قرآن و پیامبر ندارد).

شیعه و سنی هر دو نقل کرده‌اند: «لَمّا سَمِعَت فاطِمَة» هنگامی که شنید فدک غصب شده است، «اِخْتَمَرَتْ بِخِمارِها وَ تَجَلْبَبَتْ بِجِلْبابِها»؛ خمار به معنای روسری و مقنعه است و جلباب به لباس سراسری اطلاق می‌شود که بر روی بدن و بالای پوشش‌ها می‌افتد (در فارسی چادر و در عربی عبا نامیده می‌شود)؛ لباسی بلند که تا پایین بدن را به گونه‌ای می‌پوشاند که بر روی زمین کشیده می‌شد و تمام پیکر کاملاً محفوظ بود. و هنگامی که خواستند خارج شوند، جمعی از کنیزان دور حضرت را گرفتند و ایشان در میانه حرکت فرمودند. در مسجد نیز پشت پرده قرار گرفتند و مقابل جمعیت نایستادند.

حال اگر این رفتارها خروج از تعادل تلقی شود، باید گفت پس معاذالله زهرا (سلام الله علیها) معیار نیست! حال آن‌که این معیار، معیار الزامی یا غیرالزامی، باید پذیرفته شود که فاطمهٔ زهرا معیار است. امروز برخی نمی‌پسندند و می‌گویند آن زمان گذشت و شرایط عوض شده است. آیا این سخن درست است؟ برای دینی که دین خاتم تا روز قیامت است، این سخن بدان معناست که این فرامین ربطی به ما ندارد و مخاطب دیگری داشته است؛ این موضوع را فردا شب بررسی خواهیم کرد. تعادل از کسانی گرفته می‌شود که ائمه (علیهم السلام) آنان را تأیید کرده‌اند.

وفاداری اصحاب سیدالشهدا (ع) به عنوان ترازوی حق

سیدالشهدا (علیه السلام) در شب عاشورا هنگامی که رفتنی‌ها رفتند (هزار و خرده‌ای نفر همراه حضرت بودند و در کربلا به مرور از تعدادشان کاسته شد تا به آن شمار اندک رسید)، فرمودند: من اصحابی نیکوکارتر و باوفاتر از شما سراغ ندارم. معیار آن‌ها هستند.

یکی از این اصحاب در شب عاشورا خبردار شد که پسرش در منطقهٔ ری توسط حاکم زندانی شده و از او مالیات سنگین می‌خواهند، و تهدید کرده‌اند تا پول نیاوری در زندان می‌مانی. این خبر در کربلا به پدر رسید. سیدالشهدا (علیه السلام) به او فرمودند: تو در رفتن معذوری، برو و فرزندت را نجات بده.

آن مرد چه پاسخی داد؟ پاسخ او معیار شناخت اعتدال است. به سیدالشهدا (ع) عرض کرد: «أَکَلَتْنِیَ السِّبَاعُ إِنْ فَارَقْتُکَ»؛ درندگان بیابان مرا زنده زنده پاره‌پاره کنند و بخورند اگر من از شما جدا شوم! فرزندم به جای خود، خوشحالم که این خبر رسید و گرچه ناراحت شدم، اما خدا را شکر می‌کنم که غصهٔ من به بیست و چهار ساعت نمی‌کشد و خودم تا چند ساعت دیگر نیستم و جانم را فدای شما می‌کنم. این انسان معیار می‌شود.

چگونه از امام زمانم دفاع کنم؟ دفاع همواره جنگیدن نیست. فرمودند: «کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ بِأَعْمَالِکُمْ... کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ صَامِتِینَ»؛ بی‌حرف و با عمل مردم را دعوت کنید. رفتار انسان می‌تواند مدافع حجت خدا باشد. ابوذر غفاری منشأ شیعه شدن مردم جنوب لبنان و جبل عامل شد؛ علمای جبل عامل شیعه تربیت کردند و شهید اول، شهید ثانی، محقق کرکی و شیخ بهایی در شیعه شدن ایران اثر گذاشتند. رفتار ابوذر دعوت‌کننده به دین خدا بود.

نسل جدید نیازمند مطالعه و دقت در زندگی اولیای خدا و اهل بیت (علیهم السلام) است. وقتی جوان به جای این‌ها رمان‌های خیالی و پلیسی می‌خواند، نقطهٔ تعادل در ذهنش جا‌به‌جا می‌شود.

خروج امام حسین (ع) از مکه و حرکت به سوی کربلا

سیدالشهدا (علیه السلام) روز هشتم ذی‌حجه از مکهٔ مکرمه خارج می‌شوند. شهر مکه در شور و التهاب است؛ حاجیان صبح هشتم محرم می‌شوند و طبق سنت به سمت منا و سپس عرفات می‌روند. اما سیدالشهدا به جای احرام، جامهٔ عادی بر تن دارند و به سمت کوفه حرکت می‌کنند.

سراسیمه نزد حضرت آمدند که کجا می‌روید؟ فرمودند به سمت کوفه. عبدالله بن جعفر، محمد بن حنفیه، عبدالله بن عباس و حتی افرادی مانند عبدالله بن عمر آمدند و گفتند این سفر به صلاح نیست. حضرت به هر کدام پاسخی در خور حالشان دادند. به جابر بن عبدالله فرمودند: مگر نشنیدی پیامبر فرمود حسن و حسین دو امام هستند، چه قیام کنند و چه بنشینند؟ پرده را کنار زدند و پیامبر را در بیداری یا رؤیا نشان دادند. به برخی فرمودند پیامبر را در خواب دیدم که فرمودند خارج شو. به ابن عباس که اصرار می‌کرد اگر می‌روید زنان و کودکان را نبرید، پیشنهاد او را نپذیرفتند.

در تاریخ آمده است که این سخن به گوش خانم زینب کبری (سلام الله علیها) رسید؛ سر از محمل بیرون آورد و صدا زد: می‌خواهی مرا از برادرم جدا کنی؟! به خدا سوگند من از برادرم جدا نخواهم شد.

ورود به کربلا و روضهٔ حضرت علی اصغر (ع)

کاروان حرکت کرد. روز دوم محرم رسیدند به سرزمینی که مرکب حضرت دیگر حرکت نکرد. مرکب را عوض کردند، تا هفت مرکب عوض شد. نام آن زمین را پرسیدند؛ گفتند غاضریه، شاطئ الفرات، نینوا... تا پیرمردی گفت: نامش «کربلا» است.

تا این سخن را گفت، حضرت نفس بلندی کشیدند و فرمودند: «اَللّهُمَّ اِنّی اَعوذُ بِکَ مِنَ الکَربِ وَ البَلاء. اِنْزِلُوا! هاهُنا مَناخُ رِکابِنا، وَ هاهُنا مَحَطُّ رِحالِنا، وَ هاهُنا مَسْفَکُ دِمائِنا، وَ هاهُنا تُذْبَحُ اَطْفالُنا.» فرود آیید! اینجا محل فرود کاروان ماست، اینجا خیمه‌گاه ماست، اینجا خون ما به زمین ریخته می‌شود، و اینجا کودکان ما را ذبح می‌کنند...

این پرسش مطرح شد که کدام‌یک از کودکان امام حسین را ذبح کردند؟ پاسخ دادند: همان طفلی که در آغوش سیدالشهدا بود و تیر به گلوی او اصابت کرد... خانم‌ها بهتر می‌دانند؛ گوشت برهٔ کم‌سن‌وسال چقدر لطیف و نازک است، اگر نوک چاقو به آن برسد از هم باز می‌شود. گلوی علی‌اصغر بسیار نازک و لطیف بود؛ تیر به این گلو اصابت کرد، اما کار شمشیر را نمود: «فَذَبَحَهُ مِنَ الاُذُنِ اِلَی الاُذُن، وَ مِنَ الوَریدِ اِلَی الوَرید.»

صَلَّی اللهُ عَلَیکُم یا اَهلَ بَیتِ النُّبُوَّة.

اطلاعات

دهه اول محرم سال 1448 (1405 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00