جلسه 9 دهه اول محرم سال 1448 (1405 شمسی)
تاریخ برگزاری: 2 تیر 1405 8 محرم 1448
بخش اول: خطبه، دعای فرج و سلام بر اهلبیت (ع)
«أعوذُ بِاللهِ السَّمیعِ العَلیمِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ. بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ. الحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ، وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنا اَبِی القاسِمِ مُحَمَّد [صلوات حضار]، وَ عَلی اَهلِ بَیتِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ المَعصومینَ، لا سیَّما مَولانا وَ سَیِّدِنا بَقیَّةِ اللهِ فی اَرضِه، الحُجَّةِ ابنِ الحَسَنِ المَهدِیّ، اَرواحُنا لِتُرابِ مَقدَمِهِ الفِداء، وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعینَ اِلی یَومِ الدّینِ.»
این دعای شریف را با حضور قلب و توجه در پیشگاه خداوند متعال عرضه بداریم:
«اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم. اللّهُمَّ کُن لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن، صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی آبائِه، فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَة، وَلِیّاً وَ حافِظاً، وَ قائِداً وَ ناصِراً، وَ دَلیلاً وَ عَیناً، حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً، وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.»
«اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله، وَ عَلَی الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِک، عَلَیکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقیَ اللَّیلُ وَ النَّهار، وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزیارَتِکُم. اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین، وَ عَلی عَلِیِّ ابنِ الحُسَین، وَ عَلی اَولادِ الحُسَین، وَ عَلی اَصحابِ الحُسَین. یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم فَنَفوزَ فَوزاً عَظیماً.»
به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیةالله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا له الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید. [صلوات حضار]
بخش دوم: احکام فقهی مسح پا و خشک شدن رطوبت دست در وضو
گاهی پیش میآید که به هنگام وضو، یا به دلیل گرمای زیاد هوا و تبخیر سریع آب، یا به دلیل کم بودن آبی که در دست برای شستن دست چپ وجود داشته است، و یا به علت محکم کشیدن دست بر روی اعضا، رطوبت کف دست خشک میشود.
این نکته را نه صرفاً به عنوان یک مسئلهٔ شرعی، بلکه به عنوان تجربه عرض میکنم: کسانی که دست خود را هنگام شستن بسیار محکم میکشند، حتی در دمای عادی نیز ممکن است با این مسئله مواجه شوند و نیازی نیست حتماً هوا بسیار گرم باشد. هوای بسیار گرم اگر میخواهید، انشاءالله در عرفات؛ یک سال که مشرف بودیم، به گمانم چهار بار وضو گرفتیم تا بار چهارم توانستیم درست مسح بکشیم؛ با اینکه وضوی من طول نمیکشد، اما دمای هوا بالای ۵۰ درجه بود و تا میخواستیم به مسح سر و پا برسیم، رطوبت خشک میشد و چیزی باقی نمیماند.
البته اینکه عرض میکنم چهار بار وضو گرفتم، خودم به این صورت عمل نکردم؛ اما شخص میتواند به طریق شرعی اقدام کند و مجاز است. حکم مسئله این است: اگر به علت گرما، کمبود آب، یا شرایطی از این قبیل رطوبت دست خشک شود، نه به گونهای که زمان زیادی بگذرد و موالات و پیدرپی بودن وضو از بین برود — که اگر موالات از بین برود، باید وضو را از ابتدا تجدید کرد — بلکه موالات عرفی برقرار باشد، اما رطوبتی در دست برای مسح باقی نمانده باشد. لازم نیست عضو خیس شود؛ همین که اثر کند و رطوبت و نَمی بر پشت پا ظاهر شود کفایت میکند.
حال اگر به این حد هم رطوبت نباشد و دست کاملاً خشک شده باشد، در این حالت عموم فقیهانی که بزرگواران از آنها تقلید میکنند میفرمایند:
-
تنها از رطوبت موی صورت میتوان استفاده کرد؛ اگر در صورت رطوبتی باقی است، از همان مقداری که در محدودهٔ صورت است استفاده کند. اگر محاسن بلندی دارد، از قسمت پایین آن خیر، بلکه از همان محدودهٔ صورت بردارد و با آن رطوبت مسح بکشد.
-
چنین راهکاری برای بانوان منتفی به انتفاء موضوع است؛ زیرا محاسن ندارند. بنابراین بانوان در چنین شرایطی باید وضو را از ابتدا اعاده کنند.
-
البته برخی از فقها میفرمایند اگر کف دست خشک شد، با پشت دست هم میتوان مسح کشید و اگر اثرگذار باشد کفایت میکند. حتی اگر پشت دست هم نبود، از مچ تا آرنج (ساعد) را اگر بر پا بکشد که اثر کند، میگویند کفایت میکند؛ اما این فتوا خلاف نظر مشهور است و اگر کسی چنین کرد، بهتر است پس از آن وضوی دیگری بگیرد.
خداوند متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خویش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم مرحمت فرماید و حسن عاقبت نصیب یکایک ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والدهٔ بزرگوار امام عصر (صلواتاللهعلیه)، یعنی حضرت نرجسخاتون (علیهاالسلام)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید. [صلوات حضار]
بخش سوم: اخلاق دینی در برابر اخلاق عرفی و معیارهای زیست مؤمنانه
اگر بخواهیم به دور از افراط و تفریط، زندگی خود را به صورت طبیعی و متعادل تدبیر کنیم، در صورتی که اهل دیانت باشیم، معنایش این است که برای تعیین حد وسط و شاخصهای اعتدال، ملاک ما دین است؛ نه قضاوتها، دیدگاههای عمومی، یا آنچه در جوامع کهن یا نوین میگذرد.
علت این امر چیست؟ دو مسئله در این میان وجود دارد. افرادی که میخواهند بدون دینداری و صرفاً اخلاقی زندگی کنند و رفتارهای اخلاقی نیز دارند، تفاوتشان با دینداران در چیست؟ نه اینکه دینداران اخلاقی زندگی نمیکنند؛ اگر فردی دین را به طور کامل اجرا کند، به طور کامل یک انسان اخلاقی خواهد بود:
-
دروغ نمیگوید؛ زیرا دروغ در شریعت حرام است.
-
اهل مکر، حیله، غش در معامله و دشنام نیست.
-
عیوب دیگران را بازگو نمیکند و بر اساس حدس و گمان دربارهٔ مردم قضاوت نمینماید.
-
کارهای آزاردهنده انجام نمیدهد؛ چرا که ایذاء مؤمن از محرمات کبیره است.
-
حتی با امور مشروع همسایگان را نمیآزارد؛ مثلاً اگر صدای برنامهای مشروع مانند قرآن یا روضه از حد متعارف بالاتر رود و عرفاً آزاردهنده باشد، باید صدای بلندگو را کم کرد تا اسباب ایذاء همسایگان نشود.
گاه برخی افراد زاویهدار ممکن است اساساً از تدین ناراحت باشند و بخواهند مؤمنان مطابق میل آنها عمل کنند؛ اما آنجا که واقعاً سر و صدا آزاردهنده است یا در ساعاتی است که تولید زحمت میکند، فرد متدین بر اساس دین عمل میکند: مال دیگران را تضییع نمیکند، در صورت بدهکاری خودش در پی طلبکار میرود، و در اموال دیگران تنها در محدودهٔ رضایت آنان تصرف مینماید. کلامش نرم است و در گفتار ادب دارد. اینها همگی عناوینی است که یا واجب است، یا مستحب و یا ترکِ محرمات.
دین کامل تمام این ابعاد را در بر دارد. چنین نیست که میان دینداری و اخلاق خط بکشیم. اگر کسی نماز بخواند اما در خانواده بددهان و تندخو باشد، دیندارِ کامل نیست. گاه داوریهای ناسنجیده سبب میشود در ذهن نسل جدید اینگونه نقش ببندد که دینداری امری نامناسب است و این امر باور آنان را تخریب میکند.
بخش چهارم: ملاحظات در نقد اجتماعی و حفظ باورهای دینی
در نقد شرایط اجتماعی نیز گاه نقدی ممکن است وارد و درست یا حتی تند باشد؛ اما باید مراقب بود که با چه تعابیری ادا میشود و در ذهن شنوندگان چه بازتابی خواهد داشت. اگر نقدی به گونهای مطرح شود که باور مخاطب نسبت به اصل دین سست گردد، مجوزی برای چنین نقدی وجود ندارد. گاه لحن و ادبیات، افراد را به سوی ضدیت با دین سوق میدهد.
گاهی انسان بر اثر یک خطای صنفی همه را زیر سؤال میبرد و در نتیجه باور مخاطب نسبت به دیانت تضعیف میشود. اگر انسان به گونهای سخن بگوید که موجب بیدینی افراد شود، در آن شریک خواهد بود. تنها توجه به محتوای اعتراض کافی نیست؛ بلکه اینکه با چه بیانی، در چه موقعیتی و برای چه مخاطبی گفته میشود، اهمیت بنیادین دارد. گاه وظیفه سکوت است تا آسیبی که به دین فردی وارد میشود تشدید نگردد.
کسانی که منکر دیانت هستند اما ادعای اخلاق دارند، عمدتاً در دو اصل مبنا ندارند: نخست مسئلهٔ وجود خداوند و وظیفهٔ بندگی در برابر او، و دوم باور به آخرت و حساب و کتاب الهی.
در اخلاق صرفاً اجتماعی، افراد توصیه به احترام و احسان میکنند؛ اما این مبنا در همه جا پاسخگو نیست و به تناقض میانجامد. پیامبر اکرم (ص) نماد رحمت بود: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»؛ اما در عین حال در همان قرآن به ایشان فرمان داده شد: «یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقِینَ وَاغْلُظْ عَلَیْهِمْ». در نگاه تکبعدی ممکن است جراحی که عضوی را قطع میکند قسیالقلب به نظر برسد؛ اما در مجموعهٔ فرآیند درمان، اقدام او عین مهر و نجات جان بیمار است. رفتارهای دینی نیز باید در یک منظومهٔ کامل دیده شوند تا ارزش اخلاقی آنها آشکار گردد.
عدهای به آخرت به چشم سرایی مینگرند که در هر صورت آرامگاه است و نام هر قبری را آرامگاه میگذارند. پیامبر (ص) فرمودند: «القَبرُ إمّا رَوضَةٌ مِن رِیاضِ الجَنَّةِ، أو حُفرَةٌ مِن حُفَرِ النّیرانِ». اگر کسی پایهگذار بدعتی زشت باشد، تا قیامت در وزر و وبال پیروان آن شریک است. اگر انسان به آخرت و خدای واقعی ایمان داشته باشد، اخلاق را بر مبنای دستور و رضایت پروردگار تنظیم میکند.
بخش پنجم: اماننامهٔ شمر و غیرت حضرت ابوالفضل العباس (ع)
امشب شب قمر بنیهاشم، ابوالفضل العباس (سلاماللهعلیه) است. نمونهای از سیرهٔ آن حضرت را در همین زمینه یادآور میشوم.
عصر تاسوعا بود که صدایی در پشت خیمهها بلند شد: «أینَ بَنُو أُختِنا؟» (خواهرزادگان ما کجایند؟). در میان قبایل عرب مرسوم بود که افراد یک قبیله یا عشیره، دیگران را برادر و خواهر میخواندند و این انتساب به معنای نسبت فامیلی مستقیم نبود، بلکه خویشاوندی قبیلهای بود.
قمر بنیهاشم و سه برادرش سخن او را شنیدند، اما از گوینده بیزار بودند و هیچ پاسخی ندادند. بار دوم و سوم ندا تکرار شد. سیدالشهداء (علیهالسلام) متوجه شدند و خطاب به حضرت عباس فرمودند: «أجیبُوهُ وَ إن کانَ فاسِقاً» (پاسخ او را بدهید، هرچند فاسق است).
حضرت عباس (ع) آمدند و فرمودند: «چه میخواهی؟» شمر گفت: «از سوی ابنزیاد برای تو و برادرانت اماننامه آوردهام.» این مظهر و تندیس ادب و اخلاق، برخوردی تند و قاطع نمود که عین مقتضای دیانت و اخلاق بود. فرمود: «لعنت خدا بر تو و بر این اماننامه و بر آنکس که این اماننامه را صادر کرده است! آیا به ما امان میدهی، در حالی که پسر دختر پیامبر در امان نباشد؟»
در مقاتل آمده است که این واقعه قدری موجب نگرانی حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها) شد؛ اما قمر بنیهاشم به خواهر اطمینان دادند که ما برادران هرگز دست از حسین برنمیداریم. و چنان حماسهای در کربلا آفریدند که تاریخ در برابر آن شگفتزده مانده است.
بخش ششم: روضهٔ عطش و شهادت حضرت ابوالفضل العباس (ع)
هنگامی که حضرت برای رفتن به میدان اذن خواست، سیدالشهداء (ع) برای نبرد به او اجازه نداد. عباس (ع) با حالت خضوع و ادب عرض کرد: «یا أَخاه، قَد ضاقَ صَدری وَ سَئِمتُ مِنَ الحَیاة» (برادرم، سینهام تنگ شده و از زندگانی دلگیرم).
نقل کردهاند در عالم رؤیا به حضرت عباس عرض شد: آیا از العطشِ کودکان سینهٔ شما تنگ شده بود؟ فرمود: شنیدن صدای تشنگی کودکان بسیار طاقتفرسا بود؛ اما آنچه سینهام را تنگ کرده بود، غربت و تنهایی برادرم امام حسین (علیهالسلام) بود.
سیدالشهداء (ع) با این درخواست منقلب شد، اشک از دیدگانش جاری گشت و فرمود: «أنتَ صاحِبُ لِوائی» (تو پرچمدار منی؛ اگر تو بروی دیگر کسی برایم باقی نمیماند). اما هنگامی که اصرار عباس را دید، فرمود: «فَاطلُب لِهؤُلاءِ الأَطفالِ قَلیلاً مِنَ الماء» (پس برای این کودکان اندکی آب فراهم کن).
حضرت مشک و نیزهای برداشت. با شجاعت حیدری به قلب لشکر زد، محافظان شریعهٔ فرات را کنار زد و وارد آب شد. مشک را پر از آب کرد و دستش را زیر آب برد. به خدا سوگند اگر آب هم مینوشید، احدی در عالم او را سرزنش نمیکرد؛ همه میگفتند تشنه بودی و گوارایت باد. اما او در افق دیگری زیست میکرد: «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین». آب را روی آب ریخت و شروع به ملامت نفس خویش نمود:
«یا نَفسُ مِن بَعدِ الحُسَینِ هُونی / وَ بَعدَهُ لا کُنتِ أَن تَکُونی» «هذا الحُسَینُ وارِدُ المَنُونِ / وَ تَشرَبینَ بارِدَ المَعینِ»
به سوی خیمهها بازمیگشت که ناگاه شنیدند رجز عباس تغییر کرد: «وَاللهِ إن قَطَعتُمُ یَمینی / إنّی أُحامی أَبَداً عَن دینی» فهمیدند دست راست عباس جدا شده است. لحظاتی بعد دوباره رجز عوض شد: «قَد قَطَعُوا بِبَغیِهِم یَساری...»؛ دست چپ عباس را نیز قطع کردند.
حضرت مبهوت ایستاد؛ دستی ندارد تا بجنگد. تیرها از هر سو باریدن گرفت: «فَأَحاطُوا بِهِ وَ رَمَوهُ بِالنِّبال». تیری بر مشک نشست و امید عباس ناامید شد. آنچنان پیکرش هدف تیر قرار گرفت که بدنش همچون خارپشت شده بود.
مرحوم شیخ عبدالزهراء کعبی نقل میکند در عالم رؤیا خدمت قمر بنیهاشم رسیدم؛ فرمود: چرا روضهٔ مرا نمیخوانی؟ عرض کردم: آقا جان، من همواره روضهٔ شما را میخوانم. فرمود: نه، روضهٔ مرا اینگونه بخوان: هر کس از بلندی به زمین میافتد، دستهای خود را حائل قرار میدهد؛ تیر بر تمام بدن من نشسته بود، دشمن با عمود آهن بر فرقم زد و من از بلندی اسب به زمین افتادم، در حالی که دستی نداشتم تا حائل صورتم کنم...
اطلاعات
- آلبوم سخنرانی: دهه اول محرم سال 1448 (1405 شمسی)
- برگزارکننده: هیئت لاتنسنا
- دسته بندی: 1448