جلسه 3 دهه اول محرم سال 1448 (1405 شمسی)
تاریخ برگزاری: 27 خرداد 1405 2 محرم 1448
دعای آغازین و سلام بر حضرت اباعبدالله الحسین (ع)
«أعوذُ بِاللهِ السَّمیعِ العَلیمِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم. بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم. اَلحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمین، وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنا اَبِی القاسِمِ مُحَمَّد [صلوات حضار: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم]، وَ عَلی اَهلِ بَیتِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ المَعصومین، لا سِیَّما مَولانا وَ سَیِّدِنا بَقیَّةِ اللهِ فی اَرضِه، الحُجَّةِ ابنِ الحَسَنِ المَهدِیّ، اَرواحُنا لَهُ الفِداء، وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعین اِلی یَومِ الدّین.»
این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:
«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم. اَللّهُمَّ کُن لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن، صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی آبائِه، فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَة، وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً، حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً.
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله، وَ عَلَی الاَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِک، عَلَیکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیلُ وَ النَّهار، وَ لا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزیارَتِکُم. اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین، وَ عَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَین، وَ عَلی اَولادِ الحُسَین، وَ عَلی اَصحابِ الحُسَین. یا لَیتَنا کُنّا مَعَکُم فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً.»
به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیة الله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید. [صلوات حضار: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم]
احکام فقهی: تمایز وسواس بالینی و وسواس فقهی و وظیفهٔ مکلف
دیشب عرض شد که وسواس به دو گونه است؛ بعضی از انواع وسواس به این صورت است که شخص را اصلاً در هنگام اقدام بر کاری که میخواهد انجام دهد، حالت روحی در او پدید میآورد که برایش امکان این اقدام یا نیست، یا بسیار دشوار است. این مورد نیاز به درمان پزشکی دارد؛ بحث شرعی در این مورد و احکام شرعی در این مورد نداریم. مگر اینکه کسی واقعاً به یک حد بسیار شدیدی برسد که اصلاً برای مثال نتواند نماز را بخواند، بخشی از فقراتش را نتواند، دیگر نمیتواند یا برای او یک عسر و حرج شدید است؛ اینجا از مصادیقی است که او اگر به خاطرش بگذراند، همان عبارات برای او کفایت میکند؛ ولیکن معمولاً افراد به این ایستگاه نمیرسند، معمولاً اینگونه نمیشود. اینها بروند خودشان را درمان کنند و بحث شرعی دربارهٔ آنها نیست.
وسواسی که فقها راجع به آن بحث میکنند، آنجایی است که شخص وظیفهٔ خودش را میداند و هنگامی که میخواهد این وظیفه را انجام دهد، یا دیرتر از دیگران یقین و اطمینان حاصل میکند، یا اینکه زودتر از بقیه شک میکند و به اسباب غیرعقلایی این شک برایش پدید میآید؛ به این آدم میگویند وسواسی.
اگر این شخصی که این شک برایش پیش آمده است، حالا اختیاراً به آن توجه کند، ترتیب اثر بدهد، این همان کاری است که در روایات آمده است و اسمش اطاعت شیطان است. بعضی فقهایی که الان برخی از شما مقلد آن بزرگوار هم هستید، توجه به وسواس را حرام میدانند و سبب بطلان نماز هم میدانند؛ چون میگویند نماز اطاعت از خداست، شما در وسطش بخواهید کاری انجام دهید که اطاعت از شیطان است، نماز را باطل میکند. البته مسئله در اینکه کسی به خاطر وسواس تکرار میکند نمازش باطل میشود یا نه اختلافی هست، ولی بعضی فقها که ما شاگردشان بودیم، فتوایشان در این زمینه تمایل به این جهت دارد و استدلالشان هم همین است.
خب، افرادی که وسواسی هستند به این معنا، اینها در هیچ زمینهای به وسواسشان موظف به عمل کردن نیستند؛ بلکه وظیفهشان برعکس است. یعنی وقتی شک میکند، باید به آن شکش اعتنا نکند. اگر برایش اطمینان حاصل نمیشود، مثل دیگران عمل میکند، ولی برای او اطمینان حاصل نمیشود، او به این شکش اعتنا نمیکند.
حالا من چند تا مثال میزنم: در رسالهها نوشتهاند که شما صورت و دستها را که میخواهید در وضو بشویید یا در غسل میخواهید بدنتان را شستوشو بدهید، اگر یک نقطه در اینجاها شسته نشود، وضو باطل است یا غسل به پایان نمیرسد. این را که گفتند، خب به طور عادی مردم میروند دست و صورتشان را میشویند؛ مثلاً پسر از خواب بیدار میشود، مادرش میگوید صورتت را بشوی بعد بیا بنشین سر صبحانه؛ صورتت را کامل بشوی. این دیگر اینجوری نیست که پانزده بار دستش را به اینور و آنورِ صورتش بزند؛ صورتش را میشوید، وقتی هم که بیاید میگویند همهٔ صورتش را شست. منظور فقها از آن عبارت، اینجور شستن است.
یا مثلاً در غسل، شما چهجوری میشود که اطمینان کنی که سر و گردنتان کاملاً شسته شده و هیچ نقطهٔ نشُستهای باقی نمانده است؟ برای این جهت این مثال به درد وسواسیها خیلی خوب میخورد: فکر کنند این دوشِ آب که هست، آب نجس از آن میآید! بله؟ حالا من سؤال میکنم از شما آقایان: اگر زیر دوش آب نجس بایستید، چقدر طول میکشد که بگویید تمام سر و گردن من خیس شده و نجس شده است؟ بله؟ حالا دیگر خیلی هم ارزان حساب نکنید، نگویید همان لحظه! ولی بعد از سی ثانیه اگر کسی گفت هنوز پشت گوش من شاید نجس نشده است، بله؟ این آدم یک سیلی میخواهد که هشیارش کنند که کجایی عمو؟! بله؟
پس اگر کسی سی ثانیه زیر دوش آب نجس بایستد، سر و گردنش همهاش نجس میشود. چقدر طرف راست را بایستد، آن دوش آب نجس بیاید، طرف راست بدن همهاش نجس میشود؟ یکی دو بار هم شما دست لای پا و به عرض به حضورتان ناف هم بزنید، آن هم در حد سی ثانیه، بله؟ بلکه زودتر! ما حالا داریم چرب میکشیم از اینور، با وقت اضافه داریم بحث را جمع میکنیم!
آب نجس ولی زرنگتر از آب پاک نیست! پس معلوم میشود اگر شما بناست غسل بکنید، به همین مقدار زیر دوش باشید کافی است. اگر میگوید من اطمینان نکردم، هنوز شاید پشت من یک جایش مانده که آنجا شسته نشده، این میشود وسواس. حالا اگر بخواهی آنجا را بشویی، میشود توجه به وسواس.
شما به اندازهای که بقیهٔ آدمهایی که با همین معیار خودشان را شستوشو میدهند، اگر به همین مقدار شما در وضو دست بکشید به صورت و دستها، در غسل به همین مقدار آب روی بدن شما بیاید کفایت میکند؛ اگر بعد از این شک میکنید که جایی شسته نشده، این شک میشود خلاف متعارف و شما در نسبت به این وظیفه، نسبت به این مورد وظیفهای ندارید.
تمام موارد، این بحث را بخواهم با یکی دو تا مثال فردا شب باز هم ادامه بدهم انشاءالله، تمام جاهایی که در رسالهها نوشتهاند «اگر کسی شک کند، آنگاه چنین وظیفهای دارد»، منظور این شکها نیست، توجه کردید؟ این شکها هیچ وظیفهای برای هیچکس در هیچ بابی، نه وضو، نه غسل، نه طهارت، نه نجاست، نه حج، نه خمس، نه... خمس که مردم شک هم نمیکنند معمولاً! عرض به حضورتان که و نه چیزهای دیگر، بله؛ البته من دیدم کسانی که در خمس هم آنها شک میکردند و خدا رحمت کند آن بزرگوار را، اخیراً سالگردش بود، گاهی که شک میکرد دو بار خمس میداد! توجه کردید؟ حالا او آنچه که داشت با خودش هم برد، خدا رحمتش کند. ولی در هیچ بابی شک از این باب، از این جهت، حجت نیست. اگر گفتند شک کردید باید فلان کار را انجام بدهید، منظور یک شکی است که عقلایی است، و الا عقلایی نباشد به درد نمیخورد.
انشاءالله این بحث را فردا شب ادامه میدهم؛ من فکر کردم یک بار با شما گفتم، دیشب به من گفتند نگفته بودید؛ لذا بحث را به تفصیل به حول و قوهٔ الهی برای شما بیان میکنم. خدای متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم مرحمت بفرماید و حسن عاقبت نصیب یکایک ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والدهٔ بزرگوار امام عصر (صلوات الله علیه)، یعنی حضرت نرجس خاتون (علیها السلام)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید. [صلوات حضار: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم] خب، آقایان بناست بیایند جلو؛ با یک صلوات دیگر هم بیایید جلو: [صلوات مجدد حضار: اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم]
تغییرات ابزاری زمانه در برابر ثبات احکام و معیارهای الهی
عرض کردیم که همهٔ آدمها دنبال این هستند که در شکل متعادل زندگی کنند، نرمال باشند، از افراط و تفریط فاصله بگیرند؛ اما معیارشان، تعریفشان از تعادل، آدمها با هم کلی تفاوت میکند.
اگر کسی به پیامبر ایمان آورد، به ائمه (علیهم السلام) مؤمن شد، معنایش این است که تعادل را آنها تعریف میکنند؛ با گفتارشان، با رفتارشان، با تأییداتی که دارند، با انکاری که میکنند، با اثباتی که میکنند، آنجاست.
بعضی از افراد، این را یک خرده توضیح داده بودیم، دیگر برنمیگردیم؛ بعضیها میگویند آقا این مطلبی که شما میگویید درست است، ولی بالاخره ما باید بدانیم که شرایط زمان ما با زمان پیامبر و ائمه (علیهم الصلاة و السلام) کلی تفاوت میکند. آن وقت سوار شتر میشدند برای جابهجا شدن، الان وسیلهٔ نقلیه کاملاً فرق میکند. آن وقت این ابزارهای ارتباطی نبود؛ وقتی مردم مینشستند در روضه حسابی گوش میکردند، الان با گوشیشان مشغول هستند، به جای اینکه گوش کنند، به گوشی مشغولند! بله؟ پس زندگی فرق کرده است. الان ارتباطات به گونهای است که شده کرهٔ زمین دهکدهٔ جهانی؛ آن وقت اینطوری نبود.
امام رضا (علیه السلام) هفدهم صفر به شهادت رسیده، روز آخر ماه صفر خبر شهادت حضرت رسیده به بغداد، و بعضی از مورخین به اشتباه آن روز را روز شهادت ذکر کردهاند؛ مرحوم محدث قمی (رضوان الله علیه) با همهٔ دقتی که داشته، یکی از کسانی است که گرفتار همین اشتباه شده و شهادت حضرت را آخر ماه صفر ذکر کرده است؛ این اشتباه شده است. ولی سیزده روز طول کشیده تا این خبر برسد؛ الان طرف نمُرده خبرش پخش میشود! درست؟ همین نفس که قطع میشود، منتشر میشود در عالم. پس شرایط فرق میکند، ما نمیتوانیم معیار را بگذاریم ائمه (علیهم السلام). حالا از این مثالها، من این چیزهای دمدستی را گفتم، حالا یک عدهای این چیزها را دیگر مثالهایش را هی اضافه میکنند.
بعد نتیجه میگیرند: اگر ما بخواهیم معیار را ائمه قرار بدهیم، عملاً باید قاشق و چنگال را کنار بگذاریم، بله، این دستهای مبارک را بشوییم و با ۶۴ برویم سراغ... ۶۴ یعنی این طرف میماند شصت، این هم چهار؛ با حالت ۶۴ برویم توی غذا! و باید خیلی کارهای دیگر بکنیم. اگر هم بناست که به این روش جدید ما زندگی بکنیم، پس باید تجدید نظر کنیم در آن معیار. خب، این سؤالی است که باید پاسخ داده بشود.
روشهایی که الان در زندگی هست، این روشها یک معیاری دارد که ما بخواهیم قبول کنیم یا نکنیم. از یک مثال من آغاز میکنم: خدای متعال در قرآن میفرماید: «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبیلاً»؛ اگر کسی استطاعت پیدا کرد، باید به حج برود. این حق خداست بر مردم که پا بشوند بروند حج؛ تعبیر، یک تعبیر خیلی سنگین است: «لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبیلاً»؛ این از آنِ خدا، یک حق خداست بر مردم، البته آنهایی که «مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبیلاً»، بتوانند به حج بروند، حق خدا بر آنها این است که این کار را انجام بدهند. و اگر کسی نکند: «وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمینَ»؛ روایات داریم که منظور از کفر در اینجا، حج نرفتن است؛ اگر کسی مستطیع بشود و حج نرود، کافر میشود.
خب، در بعضی روایات هم تفسیرش به کفر به این صورت است که هنگامی که شخص میخواهد از دنیا برود، ملکالموت به او میگوید: مسلمان نمیشود بمیری! «مُتْ یَهُودِیّاً أَوْ نَصْرَانِیّاً». این خاطره را من گاهی گفتم، اینجا هم تکرار میکنم: کلاس دوم نظری بودم من، سال ۱۳۵۴؛ در کلاس، یک بغلدست، همشاگردی داشتیم، سرِ کلاس این موضوع را به من گفت؛ گفت که من یک مادربزرگی داشتم در اصفهان که پارچههای ترمهٔ زیادی داشت. پارچهٔ ترمه یک پارچهٔ نفیس و گرانقیمتی است؛ به او میگفتند که: مادرجون، تو با داشتن این پارچهها مستطیعی برای حج، اینها را بفروش، برو حج. دلش نمیآمد! این همکلاسی من، آن وقت من این روایت را ندیده بودم، در دانشآموز بودیم دیگر، ایشان به من گفت که وقت مُردن، مادربزرگم سه بار گفت: نصرانیاً، نصرانیاً، نصرانیاً! این آخرین کلمهای بود که گفت. توجه کردید؟ حج واجبه، شوخی هم ندارد، درست شد؟
و خدا هم تضمین کرده، در روایات داریم، این را من بگویم چون بعضیها خیلی نگران این هستند که اگر بروند حج، اوضاع اقتصادیشان به هم میخورد؛ اگر مستطیع هستی و رفتی، در روایت دارد که خدا حجاج را چند دسته میکند؛ آخرین دستهای که با شما معامله میکند این است که حجاج هر مقدار خرجی که کردند، به آنها برمیگرداند؛ یکجوری به آنها تصفیه میکند خدا، بدهکار نمیماند خدا؛ این کمترین اجری است که خدا میدهد به حجاج.
خب، اما به ما که گفتند بروید حج، نگفتند چگونه و با چه وسیلهای بروید. البته بهترین شکل حج، حج ماشیاً است، پیاده است؛ که اصلاً کلاً در مخیلهٔ آدمها در روزگار ما نمیگنجد؛ خدا بیامرزد حاج حسینی، حاج حسینی بود به او میگفتند حاج حسین پیاده، توجه کردید؟ علتش این بود که این کلاً سفرهایی که میرفت پیاده میرفت؛ حج پیاده میرفت، کربلا پیاده میرفت، مشهد پیاده میرفت؛ گاهی هم به این و آن میگفت که: خیلی راهی نیست، از زنجان از این کوهکمر برویم اینجوری، چند روز دیگر میرسیم مشهد! اینطوری. خدا رحمت کند؛ بود، این فکر نکنید که چیز عجیبی است، معروف بود به حاج حسین پیاده.
ما کلاً پیادهایم نسبت به اینکه این حرفها را بخواهیم بفهمیم، تا بخواهیم عمل کنیم! او عمل میکرد، درست شد؟ الان مردم فکر میکنند یک پیادهروی بین نجف و کربلا میکنند، دارند شاخ فیل را میشکنند! البته خود همین هم خوب است ها، ولی اینجوری نیست، سابق خیلی جورهای دیگر بوده داستان. حج بهترین شکلش حج ماشیاً است، آدابی دارد هم، که آدم وقتی پیاده هم میرود، تازه آن وقت، آن وقتها بعضیها نذر میکردند که حج را پابرهنه انجام بدهند؛ در روایات هست که بعد از امام پرسید وقتی من چنین نذری میکنم، کجا دیگر میتوانم کفشم را بپوشم؟ درست؟ اینها اصلاً کلاً کلاهشان برای سر ما گشاد است، راجع به آن صحبت نمیکنیم.
اما غیر از حجی که با پا انجام میشود، وسیله در حج چه میخواهد باشد، هیچ الزامی از طرف شرع نیست؛ میخواهی شما پیاده برو، میخواهی سینهخیز برو، میخواهی سوار الاغ بشو، سوار اسب بشو، سوار قاطر بشو، با کشتی برو، با هواپیما برو، با قطار برو، یک وسیلهٔ جدیدی اگر آمد، بله، از زیر زمین شما را رساند یکدفعه، به جای از راه هوا از زیر زمین شما را رساند به میقات؛ نوعش را مشخص نکردند. حالا شکلهای گذشتهاش منسوخ شده، روشهای جدیدش تازه است؛ چون معین نکردند و به هیچ منع و تحریمی هم نسبت به چیزهای جدید نشده، شما الان مختاری هر کدام را که انتخاب بکنی، اگر هم با هواپیما رفتی نوش جانت، برو، عیب ندارد؛ چون معین نکردند چهجوری برویم.
اما در مثلاً وقتی که رفتی منا، وظیفهتان این است که یا شتر نحر کنید، یا گاو ذبح کنید، یا گوسفند؛ و همه ارزانترینش را انتخاب میکنند، درست است؟ اگر بخواهند شتر نحر کنند بیست و یک هزار ریال باید پول بدهند، اما این گوسفند با پانصد ریال کارش تمام میشود؛ بیست و یک هزار ریال سعودی کجا و پانصد ریال کجا! همه ارزان را حساب میکنند. شما نمیتوانی به جای این سه تا حیوان بگویی نه، بهتره که مردم مزاجشان گوشت قرمز خوب نیست، گوشت سفید، برویم خروس بکشیم، مرغ بکشیم، مرغابی بکشیم، کبوتر ذبح کنند؛ نه! دیگر آنجا وقتی مشخص شد یکی از این سه تا حیوان، دیگر نمیتوانید جابهجا بکنید.
از این مثال اگر ما بخواهیم نکتهای را دریابیم، این است که اگر یک جایی به ما گفتند: آقا، این کار را باید به این شکل انجام بدهید؛ اگر شکلش را گفتند باید انجام، رویش تأکید کردند، شما نمیتوانی آن را تغییر بدهی. اما اگر نه، آزاد گذاشتند، اگر آزاد گذاشتند، شما در آنجا میخواهی به روشهای قدیمی، میخواهی به صورت جدید، هر جور میخواهی.
مثال دوم بزنم: اگر کسی غسل برایش واجب شد، باید چهکار کند؟ با اسباب غسل که آمد، باید غسل بکند. حالا این شستوشو، شما میخواهی به صورت بروی در آب، فرو بروی در آب، در استخر، در حوض، در وان، یا آب بخواهد از بالا بیاید، یا میخواهی آب را با دستی بریزی روی بدن خودت؛ اما نمیتوانی به جای اینها، فرض کنید شامپو بزنی و بعداً پاک کنی بگویی تمیز شد، دستمال بکشی؛ باید آب بزنی، درست است؟ روی اینش دین تأکید میکند.
اگر ما بناست تعادل را از دین بگیریم، آدم متعادل آن است که وقتی برایش اسباب غسل پدید آمد، بدنش را با آب طبق همان ضوابط شستوشو بدهد، ولی با آب شستوشو بدهد. حالا قبلاً دوش دستی نبوده، حالا هست؛ دوش ثابت بوده فقط، قبل از دوش ثابت خزینه بوده، قبل از خزینه چی بود؟ هیچی، با یک آفتابه آب خودشان را غسل میدادند؛ جورش مهم نیست، یعنی اهمیت ندادند چگونه باشد. وقتی مشخص نکردند، خب شما میتوانی صورتهای قدیم یا جدید را انتخاب بکنی، گاهی هم انتخاب صورتهای جدید اولویت پیدا میکند؛ مثل اینکه شما برای رفتن به حج فرصت زیادی نداری یا اصلاً راه شما از غیر طریق هوایی بسته میشود، در اینجا این اولویت پیدا میکند، چون شما اگر نخواهی هوایی بروی نمیرسی به حج، فوت میشود حج از شما، و باید شما کاری بکنی که به اعمال حج برسی.
پس آن که گفتند آقا زمان تغییر کرده، کرده؛ اما در این تغییر، بعضی از چیزها گفتند آقا، قدیمش، جدیدش، هر جوری هست، اینها جایز نیست. مثلاً چی؟ نگاه به نامحرم جایز نیست. قبلاً دوربین که نبود، حالا اگر با دوربین کسی از این سر عالم بخواهد آن طرف یک خانم نامحرمی را نگاه بکند، این هم میگویند به آن نگاه دیگر؛ نمیشود نگاه بکند. انسان نمیتواند خودش را تحریک کند در امور جنسی، با دیدن فیلم، با دیدن عکس، خواندن رمان؛ این کارها زمان امام صادق (علیه السلام) رمان نمینوشتند، فیلمهای فلان و فلان ساخته نمیشد، اما این قالب که «فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»؛ اگر کسی ازدواج کرده، از مسیر ازدواج میتواند از حلال خودش استفاده کند: «فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ»، سرزنش هم نمیشوند این آدمها؛ اما «فَمَنِ ابْتَغى وَراءَ ذلِکَ»، کسانی که میخواهند از غیر این مسیر خودشان را یکجوری متمتع کنند و بهره ببرند: «فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»، این آدمها متجاوزند. حالا نوع جدیدش آمده، نوع قدیمش آمده، فیلمه، اسلایده، چیه چیه، اینها تفاوتی از این جهت نمیکند.
به خانمها گفتند که: «وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنی إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنی أَخَواتِهِنَّ»؛ این موارد را استثنا کردند؛ غیر از محارم، زن باید خودش را، نه تنها مو و بدنش را از نامحرم بپوشاند، باید چهکار کند؟ زینتش را هم بپوشاند. حالا الان زینتها و آرایشهای جدیدی برای خانمها آمده که قبلاً نبوده؛ اگر از اینها استفاده میکند، باید بپوشاند. قبلاً خانمها ابرویشان را رنگ نمیکردند، حالا اگر ابرویش را رنگ میکند، بکند، ولی از نامحرم بپوشاند؛ چون دستور، یک دستور عامی است.
پس زمانه تغییر میکند، اما این دین، دین خاتم است؛ این دین آخرین روش بندگی خداست. در این زمینه، آنجایی که برای انجام وظایف دینی راه خاصی را رویش تأکید نکردند، آنجا در اختیار مکلفین است، میتوانند آنها از روشهای قدیم، از روشهای جدید استفاده کنند؛ اما یک جاهایی دین رویش ایستاده، تأکید میکند که آقا این، باید این حتماً انجام بشود، با همان مثالهایی که گفتیم: گوسفند باید کشته بشود توی منا، اگر کسی آهو صید کند، بردارد آهو آنجا بخواهد بکشد، بگوید خیلی گرانتر است مثلاً، وظیفهاش انجام نمیشود. آنجا که رفتی، اگر مرد هستی در سفر اول طبق فتوای کثیری از فقها باید سرت را بتراشی، درست شد؟ خانمها اگر بتراشند اتفاقاً جایز نیست این کار، از احرام نمیآیند بیرون، آنها فقط مویشان را باید بچینند.
حالا میخواهد بچیند، با قیچی میخواهد بچیند، با ناخنگیر میخواهد بچیند، یک وسیلهٔ جدید آمده برای چیدن، بله؟ سرت را باید بتراشی؛ میخواهی بتراشی با ماشین میتراشی، بتراش؛ با تیغ میتراشی، بتراش؛ یک خودتراشی داری که خودت میزنی، خب بتراش؛ نمیتوانی بزنی یکی دیگر بزند؛ دستگاهی هست که میزند... آنها را چون دین معین نکرده؛ مثال زیاده برای این موضوع.
قبلاً در گذشته روشهایی بوده، اما آن ضوابط نباید جابهجا بشود. این سؤالی که و این اشکالی که بعضیها میکنند، این در حقیقت خلط بین آنجایی است که دین رویش تأکید دارد که تغییر نکند، با آنجایی که دین برایش اهمیتی نداشته که شما به چه صورت بخواهی این کار را انجام بدهی.
این آخرین مثال را هم امشب بزنم: بناست شما مثلاً منِ فائق را نهی از منکر بکنید؛ من مثلاً حرف نادرستی زدم، دروغ میخواهم بگویم یا دروغ گفتم و ادامه هم دارم میدهم، شما احتمال میدهید اثر بکند سخنت در من؛ حالا میخواهی به من بگویی، الان گفتن میتواند با تلفن باشد، در گذشته تلفن نبوده؛ گفتن را بیان نکردند که از چه طریقی باید باشد و از چه طریقی نباید باشد، حتماً باید حضوری باشد؟ نه، این را نگفتند؛ لذا شما میتوانی به شکل تماس تلفنی، یا نه، به صورت چت، به صورت پیامک، به صورتهای دیگر مطلب را به من برسانی. مهم این است که شما آن وظیفه را آنجوری که گفتند انجام بدهی. خب، عرض من تمام.
توسل به بابالحوائج و کرامت حضرت رقیه (س)
در میان ما شیعیان شهرتی دارد که این شهرت نتیجهٔ تجربه است؛ روایت ما مثلاً نداریم که قمر بنیهاشم بابالحوائج است، ما روایت نداریم موسی بن جعفر بابالحوائج است، اما به تجربه دریافتهاند شیعیان؛ بلکه در خصوص موسی بن جعفر و قمر بنیهاشم، سنیها هم دریافتند این را، که وقتی به این بزرگواران متوسل میشوند، خدا گره از کارشان باز میکند. لذا متعدد مریض میآورند توی حرم موسی بن جعفر (علیه السلام)، سنیهای بغداد میآورند و نتیجه هم میگیرند؛ مشهور شده موسی بن جعفر به بابالحوائج، مشهور شده قمر بنیهاشم به بابالحوائج.
بعضی از اهل معنا گفتند بابالحوائج علاوه بر این دو بزرگوار، دختر سهسالهٔ امام حسین (علیه السلام) هم هست؛ منتها توسل به این دختر سهساله، افراد کمتر توفیق پیدا میکنند. این قضیه را مداح کهنسالی که الان هست، جناب آقای سازگار، حاج غلامرضا سازگار، من از ایشان شنیدم. ایشان میگفت من یک دوست مداحی داشتم که گفت برای من، آن دوستم به نام آقای افشار این خاطره را دو بار نقل کرد، که پای من مبتلا شد به یک مشکلی؛ زانوی چپش بوده، راستش بوده، من برای درمان بیمارستان بستری شدم، روی من آزمایشهای مختلف انجام دادند، عکسهای گوناگون گرفتند، و هفتاد روز من روی تخت بیمارستان بودم، و نمیدانستند که این پا را باید چهکار بکنند؛ تا اینکه یک پزشک غیرایرانی از انگلستان، از آلمان، از کجا آمده بود تو آن بیمارستان، آوردند بالای سر من.
با تیم پزشکی دیگر، اینها با هم به صورت انگلیسی یا آلمانی صحبت میکردند و او معاینه میکرد و به اینها میگفت و با همدیگر ردوبدل میشد، میگفت من که نمیفهمیدم اینها چی میگویند. یک هماتاقی داشتم که او اتفاقاً زبان آنها را، زبان انگلیسی را بلد بود؛ گفت وقتی که اینها رفتند، به من گفت میدانی اینها چی گفتند و به چه نتیجهای رسیدند؟ به این نتیجه رسیدند که این پا هیچ راهی جز قطع شدن ندارد، باید پا قطع بشود؛ به تو نگفتند این را، ولی اینجوری است؛ فقط بهش اعلام کردند که فردا ما عمل جراحی باید روی پایت انجام بدهیم.
گفت تا این را گفتند، من دلم رفت پیش کودک خردسال امام حسین (علیه السلام) و خود سیدالشهدا (علیه السلام). عرض کردم که: یا اباعبدالله، من یک عمر برای تو نفس زدم، من یک عمری برای تو خواندم، اشک مردم را درآوردم؛ حالا پای مرا قطع کنند؟! میگفت در همین حال که بودم، یکوقت دیدم که وجود مقدس سیدالشهدا (علیه السلام) دارند میآیند، یک دختر کوچکی هم کنار آن حضرت هست. گاهی هست دخترها این انگشت کوچیکهٔ باباها را میگیرند و میخواهند به طرفی بروند، دست بابا را میکشند؛ گفت آقا سیدالشهدا داشتند طرفی میرفتند، ولی این دختر دست پدر را گرفته، کشید به سمت من؛ آقا آمدند، به من که رسیدند فرمودند که (قریب به این مضمون): به این دختر من متوسل شو، پاشو برایش روضه بخوان! گفتم من نمیتوانم پاشم؛ فرمودند چرا، میتوانی پاشی، پاشو!
گفت من با جملهٔ حضرت از جا برخاستم؛ برخاستم و شروع کردم اشعاری که مرحوم صامت بروجردی... خواند، آقای سازگار بلد بود و میخواند، من بلد نیستم... آن اشعار را شروع کردم به خواندن؛ سیدالشهدا (علیه السلام) فرمودند: خیلی این اشعار را دوست دارم، برای دخترم سروده است. من همینجور که داشتم میخواندم، یکدفعه متوجه شدم که اتاق پر از پرستار شده، کادر پزشکی آمدند، دارند پای تختی که من رویش خوابیده بودم هفتاد روز بلند نشده بودم، حالا من ایستادم دارم روضه میخوانم، اینها دارند گریه میکنند!
بعد از روضه من را بردند به آزمایشگاه، آزمایش کردند، عکس گرفتند، به همدیگر گفتند نکند اشتباهی، اشتباه داریم میکنیم، پای راست او بوده ما پای چپش را مثلاً عکس گرفتیم؟! گفتم نه به خدا، من همین پام آسیب دیده بود؛ هیچ اثری و هیچ علامتی از بیماری نبود. گفت فردایی که بنا بود من پام قطع بشود، یک غوغایی شد تو بیمارستان، با چه حالی من را از بیمارستان، بیماران دیگر بدرقه کردند، من رفتم خونه؛ یک هفتهای که گذشته بود، این هماتاقیم که حالش هم خوب نبود، گفتم بیام یک عیادتی از او بکنم، حالی بپرسم، بالاخره خلافِ ادبه که من از او احوال نپرسم. وقتی آمدم بیمارستان سؤال کردم، گفتند هماتاقیت که هیچ، تمام بیماران، تمام بیماران این بیمارستان همه را خدا شفا داد، همهشان رفتند، تمام بیماران جدیدند!
روضهٔ شب سوم: مصائب خرابهٔ شام و شهادت دردانهٔ سیدالشهدا (ع)
خب، امشب شبِ سهسالهٔ امام حسین است... یا اباعبدالله، اگر ما در پیشگاه شما بیابرواییم، ولی شما ما را به آبروی این دختر سهساله... که آنقدر در کنار شما ناله زد... و جان به جانآفرین تسلیم کرد... به ما یک عنایتی، یک لطفی، یک مرحمتی بکن...
از خواب بیدار شد، بهانهٔ بابا گرفت... گفتند هر کس از خانمها آمد او را آرام کند، به جای اینکه آن خانم این بچه را آرام کند، خودش آتش میگرفت و خودش شروع میکرد بلندبلند گریه کردن! خرابه پر از ناله و گریه شد. یزید پلید در خواب بود، صدای گریه او را بیدار کرد؛ پرسید چه خبر است؟ غلام رفت و برگشت، گفت: دختری از حسین بهانهٔ بابا گرفته، نمیتوانند ساکتش کنند.
اشاره کرد به سر بریدهٔ سیدالشهدا، گفت: بابایش را برایش ببرید... سر را روی یک طبق بگذارند، پارچهای روی آن طبق بکشند... از درِ خرابه وارد کردند پیش روی این دختر... همین که روپوش را برداشت، مواجه شد با سر بریدهٔ بابا... همیشه این پدرانند که بچهها را در آغوش میگیرند، اما اینجا این دختر بود که سر بریدهٔ بابا را در آغوش گرفت...
با سر بابا شروع کرد سخن گفتن: «مَنْ ذَا الَّذِی أَیْتَمَنِی عَلَى صِغَرِ سِنِّی؟ مَنْ ذَا الَّذِی قَطَعَ وَرِیدَیْکَ؟ مَنْ ذَا الَّذِی خَضَّبَ شَیْبَتَکَ بِدِمَائِکَ؟»
اطلاعات
- آلبوم سخنرانی: دهه اول محرم سال 1448 (1405 شمسی)
- برگزارکننده: هیئت لاتنسنا
- دسته بندی: 1448