دهه اول محرم سال 1445 (1402 شمسی) - جلسه 8 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 8 دهه اول محرم سال 1445 (1402 شمسی)

تاریخ برگزاری: 4 مرداد 1402 8 محرم 1445

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.


آغاز سخن و ادعیه مأثوره

أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِیعِ الْعَلِیمِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْمَعْصُومِینَ، لَا سِیَّمَا مَوْلَانَا بَقِیَّةِ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ اللَّعْنَةُ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ إِلَی یَوْمِ الدِّینِ.

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلَی آبَائِهِ، فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ، وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلاً وَ عَیْناً، حَتَّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً.

السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ، عَلَیْکَ مِنِّی سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ، وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکُمْ.

السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ، وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، وَ عَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ، وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ.

یَا لَیْتَنَا کُنَّا مَعَکُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً.

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیة‌الله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

مسئله فقهی: احکام خمس و زکات سکه طلا

سکه‌های طلایی که اکنون در میان ما رایج است، این‌ها قطعاً مورد تعلق خمس واقع می‌شود.

البته طبق فتوای مشهور فقها، حتی اگر این سکه‌ها هدیه هم باشد، مشهور فقها معتقدند به هدیه خمس تعلق می‌گیرد. فتوا می‌دهند یا احتیاط واجب می‌کنند که باید خمس هدیه را نیز پرداخت.

البته منظور، خمسِ پایان سال خمسی است، نه خمسِ لحظه‌ای که آن را دریافت می‌کنند؛ آن لحظه‌ای که می‌گیرند خمس ندارد، یعنی پرداخت خمس واجب نیست. ولی پایان سال که فرامی‌رسد، این سکه‌ها خمس دارد؛ زیرا سکه‌ها هیچ مصرفی ندارند که به عنوان «مؤونه» قرار بگیرد و بگوییم سکه جزو هزینه‌های زندگی شده است؛ هیچ‌گاه چنین نمی‌شود. خودِ آن را یا باید بفروشند و یا باید هدیه بدهند، و کاری غیر از این نمی‌توان با آن انجام داد.

اما آیا به این سکه‌ها زکات تعلق می‌گیرد یا خیر؟ میان فقها اختلافی بوده است و هنوز هم گویا هست.

برخی فقها فتوایشان این است که این سکه‌ها چنانچه به حداقل بیست مثقال شرعی برسد، باید زکاتش پرداخت بشود که یک‌چهلمِ آن نسبت به وزنش باید به عنوان زکات پرداخت گردد.

ولی بسیاری از فقها می‌فرمایند به این سکه‌ها زکات تعلق نمی‌گیرد —‌خمس تعلق می‌گیرد چنان‌که عرض شد، ولی زکات تعلق نمی‌گیرد‌— و زکات مربوط به آن سکه‌هایی بوده است که در عهد قدیم به عنوان پول جابه‌جا می‌شده است. اکنون سکه خودش کالا است؛ یعنی خود آن را خرید و فروش می‌کنند، نه اینکه با آن چیزی بخرند. اگر هم در جایی به صورت خاص، بهای کالایی را یک یا دو سکه قرار بدهند، به صورت رایج نیست. بلکه خودِ این‌ها چون کالا به شمار می‌رود، به عنوان زکات چیزی بر فردی که این سکه‌ها را دارد واجب نیست.

در مورد زکات، مؤمنین باید به رساله مرجعی که از او تقلید می‌کنند رجوع نمایند و ببینند آیا زکات بر طبق فتوای ایشان واجب است یا واجب نیست.

خداوند متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم مرحمت بفرماید و حسن عاقبت نصیب یکایک ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والده بزرگوار امام عصر (علیه السلام)، حضرت نرجس خاتون (سلام الله علیها)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

شرح خطبه الوسیلة: حب نفس و ریشه تفاخر به اسباب ظاهری

در ادامه بحث تفاخر که یکی دو روز است درباره آن مطالبی را عرض می‌کنیم، به این نکته توجه بدهم که ما انسان‌ها نفس‌پرست، خودپرست و خوددوست آفریده شده‌ایم. همه انسان‌ها خودشان را دوست دارند و این امری است که در نهاد همه انسان‌ها وجود دارد. هر چیزی را هم که متعلق به خودشان باشد، به دلیل تعلق به خود، دوست می‌دارند.

مادر در دنیا فراوان است، ولی من مادر خودم را بیشتر دوست دارم چون مادر من است. فرزند در دنیا بسیار است، اما فرزند خودم را بیش از دیگران دوست می‌دارم. خودم را نیز بیشتر از دیگران دوست دارم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یکی از خطبه‌هایشان فرمودند: «اللَّهَ اللَّهَ فِی أَعَزِّ الْأَنْفُسِ عَلَیْکُمْ»؛ خدا را مراعات کنید در مورد عزیزترین فرد نزد خودتان، که آن فرد کسی جز خودِ شما نیست.

معمولاً این تعارف‌ها و قربان‌صدقه‌رفتن‌ها مبالغه است. بله، روزهای گذشته عرض کردیم که اگر کسی به واقع محبتش به شخص رسول خدا از خودش بیشتر بشود، به کمال ایمان می‌رسد؛ ولی بسیار نادر هستند افرادی که به این رتبه دست یابند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این جایگاه رسیده بود و امروز امام زمان (علیه السلام) در این مرتبه قرار دارد. امیرالمؤمنین در مواضع مختلف که پیامبر خدا را می‌دید، ایشان را بر خود مقدم می‌داشت. لذا در لیلة‌المبیت، پیامبر خدا به امیرالمؤمنین فرمود: در جای من می‌خوابی؟ حضرت تنها یک سؤال پرسید و آن این بود که: اگر من بخوابم شما نجات پیدا می‌کنید؟ حضرت فرمود: بله؛ دیگر چیزی نپرسید و در بستر پیامبر خوابید.

در جنگ جمل، به محمد بن حنفیه که فرزندش بود و شجاعت فراوانی را از امیرالمؤمنین به ارث برده بود، مأموریت داد تا به میمنه لشکر دشمن حمله کند؛ او رفت و نبردی نمایان کرد و سر تا پا خونین بازگشت. پس از اندکی استراحت، فرمود: اکنون به جناح چپ لشکر بزن؛ رفت و جنگید و بازگشت؛ حضرت فرمود: خستگی‌ات که دررفت، به قلب لشکر حمله کن! او به محضر حضرت عرض کرد: حسنین نیز فرزندان شما هستند، شما اصلاً آن‌ها را به میدان نمی‌فرستید و مرا پیوسته در کام مرگ قرار می‌دهید! حضرت فرمود: اشتباه نکن؛ تو فرزند منی، اما آن‌ها فرزندان پیامبرند و تو اصلاً با آن‌ها قابل قیاس نیستی.

رتبه کمال ایمان این‌گونه است، ولی عموم ما در آن مرتبه قرار نداریم. ما بی‌تعارف خودمان را بیش از همه دوست می‌داریم.

این مسئله تا اینجایش ایرادی ندارد؛ منتها حواسمان پرت می‌شود. وقتی من خودم را دوست دارم، گرفتار توهماتی می‌شوم و می‌خواهم خود را بهتر از دیگران بدانم، چون خود را دوست دارم و می‌خواهم در پیشگاه نفسم وجاهت بیشتری داشته باشم. این وجاهت‌ها گاه با اموری پدید می‌آید که هیچ مبنا و پایه‌ای ندارد؛ مانند اینکه بگویم من زورم و قدرتم از شما بیشتر است.

در حالی که اندکی تأمل کنم، درمی‌یابم تمام قدرت بازو و جسمانی من از خداست؛ یک بیماری عارض بشود، توان حرکت از این نقطه به آن نقطه از من سلب می‌شود. این‌ها داده‌های خداست؛ اگر به کسی نداده حکمتی داشته و اگر به من داده حکمتی داشته است. پس داشتنِ این‌ها سبب برتری من نسبت به دیگری نیست؛ اما نفس‌پرستیِ من سبب می‌شود خود را بهتر ببینم و آن را ملکِ طلق خود تلقی کنم که این از اشتباهات رایج است.

گاهی نیز ما فریب نفسمان را می‌خوریم. از روایتی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) استفاده کنم که فرمودند: «مَا تَکَبَّرَ إِلَّا وَضِیعٌ»؛ تکبر نمی‌ورزند مگر انسان‌های فرومایه و حقیر. یعنی اگر من بخواهم خود را برتر از دیگری بنمایانم، گاهی می‌گویم دانش من از او بیشتر است؛ گاهی نیز چیزی ندارم که او فاقد آن باشد، لذا می‌آیم با تحقیر، با کوچک شمردن و با به تمسخر گرفتن و استهزای دیگران، آنان را پایین می‌آورم تا دست‌کم در پیشگاه نفس خودم احساس برتری کنم. انسان‌های متکبر خود را پست می‌بینند، ناچار دست روی شانه دیگران می‌گذارند و آن‌ها را فرومی‌کوبند تا لحظاتی احساس کنند که بالاتر قرار گرفته‌اند. ریشه همه این رفتارها در نفس‌پرستی است.

اما اگر کسی دارایی‌های خود و دیگران را یکسره مِلک خدا بداند، دیگر بابت هیچ‌چیز دیگران را تحقیر نمی‌کند و خود را برتر نمی‌بیند.

در روایات آمده است اگر فرد بیماری را دیدید که بیماری‌اش آشکار است، خدا را به سبب سلامت و عافیت شکر کنید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی عَافَانِی مِمَّا ابْتَلَاکَ بِهِ»، ولی توصیه شده است این شکر را آهسته و به دور از دیدگان او به جا آورید، و با او رفتاری مانند یک فرد کاملاً سالم داشته باشید. نعمت را از جانب خدا بدانید، اما حالتی به خود نگیرید که برتری خود را القا کنید.

ما گاهی در مال و امکانات دچار اشتباه می‌شویم و وقتی سطح زندگی‌مان پایین‌تر است، در مواجهه با دیگران احساس خجالت‌زدگی می‌کنیم و روابط فامیلی را محدود می‌سازیم؛ زیرا آن ملاک‌های مادی را در ذهن پذیرفته‌ایم. در حالی که معیار حقیقی همه تفاخرها در آخرت آشکار می‌شود. در روایت آمده است: «أَخِّرْ نَوْمَکَ إِلَى الْقَبْرِ، وَ فَخْرَکَ إِلَى الْمِیزَانِ»؛ خواب زیاد را به قبر واگذار کن، و اگر می‌خواهی فخرفروشی کنی، آن را به پای میزان و سنجش اعمال موکول نما! آنجا باید معلوم شود چه کسی برتر است، نه با اتکا به مدل ماشین، مسکن و مدرک.

حتی به اعمال صالح و طاعات نیز نباید بالید. جمله‌ای از امام سجاد (علیه السلام) نقل شده است که می‌فرمایند: «لَسْتُ أَتَّکِلُ فِی النَّجَاةِ مِنْ عِقَابِکَ عَلَى أَعْمَالِنَا بَلْ بِفَضْلِکَ عَلَیْنَا»؛ خدایا، من برای نجات از عذابت هرگز بر اعمالمان تکیه نمی‌کنم، بلکه تکیه‌ام بر فضل و بخشش توست. وقتی انسان به فضل الهی محتاج است، دیگر جایی برای خودبرتربینی نسبت به دیگران باقی نمی‌ماند.

گریز به روضه: عصر تاسوعا و امان‌نامه شمر برای قمر بنی‌هاشم (ع)

در همین ساعات عصر تاسوعا بود که پشت خیمه‌های سیدالشهدا (علیه السلام) صدایی بلند شد: «أَیْنَ بَنُو أُخْتِنَا؟» خواهرزادگان ما کجایند؟

صاحب صدا را شناختند؛ شمر بن ذی‌الجوشن ملعون بود که همراه با آخرین فوج لشکریان وارد کربلا شده و حلقه محاصره را کامل کرده بود.

چند بار صدا زد. مقصودش قمر بنی‌هاشم و برادرانش بود. آنان حاضر نبودند پاسخش را بدهند و او را شایسته جواب نمی‌دانستند، اما سیدالشهدا (علیه السلام) فرمودند: «أَجِیبُوهُ وَ إِنْ کَانَ فَاسِقاً»؛ پاسخ او را بدهید، اگرچه فاسق است.

قمر بنی‌هاشم جلو آمد و فرمود: چه می‌خواهی؟

شمر گفت: برای شما از ابن‌زیاد امان‌نامه آورده‌ام!

حضرت عباس بر سر او خروشید: خدا تو و امان‌نامه‌ات را لعنت کند! آیا به ما امان می‌دهی در حالی که فرزند رسول خدا در امان نیست؟!

قمر بنی‌هاشم چنان جایگاهی دارد که حتی غیرمسلمانان نیز به درِ خانه او پناه می‌آورند.

مرحوم آقا شیخ رضا سراج نقل می‌کرد که شبی از شب‌های تاسوعا در مسجدی دیر به منبر رسیدم. علت را جویا شدند؛ گفتم در مسیر سوار بر تاکسی شدم، راننده گفت: هر کجا می‌خواهی بروی من بدون کرایه تو را می‌رسانم! در راه به من گفت: آقا، من مسلمان نیستم، ارمنی هستم؛ اما با خود عهد کرده‌ام در این ایام هر روحانی و اهل مجلسی را دیدم، رایگان برسانم.

علت را پرسیدم؛ گفت: سال‌ها بود ازدواج کرده بودم و صاحب فرزندی نمی‌شدیم و از معالجات ناامید شده بودیم. روز تاسوعایی پشت دسته عزاداری با تاکسی گیر افتاده بودم، نگاهم به پرچم‌ها افتاد، دیدم سینه می‌زنند و می‌گویند: «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد / سقای حسین سید و سالار نیامد». دلم به شدت شکست؛ کفش‌هایم را درآوردم، میان دسته رفتم و از سوز دل صدا زدم: یا ابوالفضل، به من هم نظری کن! پس از آن، خداوند به ما پسری عنایت فرمود و من نام او را به ارادت قمر بنی‌هاشم، «عباس» گذاشتم...

در عصر عاشورا، هنگامی که حضرت عباس به شهادت رسید، «فَرَجَعَ الْحُسَیْنُ إِلَى الْمُخَیَّمِ وَ هُوَ یُکَفْکِفُ دُمُوعَهُ بِکُمِّهِ»؛ امام حسین با چشمانی اشک‌بار به سوی خیمه‌ها بازگشت.

سکینه خاتون جلو آمد و پرسید: پدر جان، از عمویم عباس چه خبر؟

امام پاسخی نداد؛ مستقیماً به سوی خیمه قمر بنی‌هاشم رفت و عمود خیمه عباس را فرود آورد؛ یعنی دیگر پناهی برای خیمه‌ها نمانده است...

مرحوم سراج می‌گفت: وقتی خبر شهادت حضرت عباس در خیمه‌ها پیچید، دختران رسول خدا گوشواره‌ها را از گوش باز می‌کردند و آماده اسیری می‌شدند...

«وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.»

اطلاعات

دهه اول محرم سال 1445 (1402 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00