دهه اول محرم سال 1445 (1402 شمسی) - جلسه 10 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 10 دهه اول محرم سال 1445 (1402 شمسی)

تاریخ برگزاری: 6 مرداد 1402 10 محرم 1445

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.


آغاز سخن و ادعیه مأثوره

أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِیعِ الْعَلِیمِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْمَعْصُومِینَ، لَا سِیَّمَا مَوْلَانَا بَقِیَّةِ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ اللَّعْنَةُ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ إِلَی یَوْمِ الدِّینِ.

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلَی آبَائِهِ، فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَةٍ، وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلاً وَ عَیْناً، حَتَّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً.

السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ، عَلَیْکَ مِنِّی سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ، وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکُمْ.

السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ، وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، وَ عَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ، وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ.

یَا لَیْتَنَا کُنَّا مَعَکُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً.

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیة‌الله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

مسئله فقهی: احکام شک در محاسبه خمس و اموال شبهه‌ناک

افرادی که اهل دادن خمس هستند، گاهی شک می‌کنند که در محاسبه خمسشان آیا فلان جنس را هم حساب کرده‌اند یا نه، یا فلان پول را داخل در درآمد سال گذشته‌شان آورده‌اند و در پایان سال تخمیس کرده‌اند، یا اینکه جا مانده و اشتباه شده است.

گاهی پیش می‌آید که افراد شک می‌کنند که خمس چیزی را داده‌اند یا نداده‌اند.

در چنین فرضی که شک در اصلِ دادن خمس است، وظیفه این است که آن مال را تخمیس بکنند، خمس آن مال را بپردازند و نمی‌توانند بگویند ما پارسال حساب کردیم.

بله، اگر شک آن‌ها از جنس وسواس باشد —‌یعنی شکی است که غیرعقلایی است؛ معلوم است در یک مجموعه‌ای همه این‌ها در کنار هم بوده‌اند، این یکی اگر بخواهد جا مانده باشد، از جهت عقلایی احتمال چنین امری وجود ندارد‌— آنجا نمی‌خواهد حساب بکنند؛ چون وسواس در هیچ بابی از ابواب فقهی منشأ تکلیف نمی‌شود، از جمله در باب خمس.

اما اگر از جهت عقلایی واقعاً منشأ و مبنا دارد این شک که شاید جا مانده باشد، اگر این‌چنین باشد، بعد از یک تفحصی که می‌کند متوجه نمی‌شود که بالاخره خمسش را داده یا نداده، باید خمسش را بپردازد و نمی‌تواند در اینجا بنا را بگذارد بر اینکه من خمس آن مال را پرداخت کرده‌ام.

خداوند متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم مرحمت بفرماید و حسن عاقبت نصیب یکایک ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والده بزرگوار امام عصر (علیه السلام)، حضرت نرجس خاتون (سلام الله علیها)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

شرح خطبه الوسیلة: حب نفس و ریشه تفاخر به اسباب ظاهری

در ادامه بحث تفاخر که یکی دو روز است درباره‌اش داریم عرایضی را عرض می‌کنیم، این نکته را به آن توجه بدهم که ما انسان‌ها نفس‌پرست و خودپرست، خوددوست آفریده شده‌ایم. همه خودشان را دوست دارند. این یک امری است که در نهاد همه انسان‌ها هست. هر چیزی را هم که متعلق به خودشان باشد، به دلیل تعلق به خودشان دوست دارند.

مادر در دنیا زیاد است، ولی من مادر خودم را بیشتر دوست دارم چون مادر من است. فرزند در دنیا زیاد است، ولی فرزند خودم را بیش از دیگران دوست دارم. خودم را هم بیشتر از دیگران دوست دارم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در یکی از خطبشان فرمود: «اللَّهَ اللَّهَ فِی أَعَزِّ الْأَنْفُسِ عَلَیْکُمْ»؛ خدا را مراعات کنید در مورد آن عزیزترین کسِ خودتان، که آن جز خودتان کس دیگری نیست.

معمولاً این قربان‌صدقه‌ها رفتن، این‌ها در آن مبالغه است. بله، عرض کردیم روزهای قبل که اگر کسی به واقع محبتش به شخص رسول خدا از خودش بیشتر بشود، به کمال ایمان می‌رسد؛ ولی بسیار نادر هستند افرادی که به این رتبه برسند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید. امروز امام زمان (علیه السلام) در این مرتبه قرار دارد. امیرالمؤمنین در جاهای مختلف که می‌شد پیامبر خدا را می‌دید، مقدم بر خودش؛ لذا در لیلة المبیت، پیامبر خدا به امیرالمؤمنین گفت جای من می‌خوابی؟ حضرت فقط یک سؤال کرد، و آن سؤالش این بود که من بخوابم شما نجات پیدا می‌کنید؟ حضرت فرمود بله. دیگر چیزی نپرسید، رفت حضرت جای پیامبر خدا خوابید.

در جنگ جمل، به محمد بن حنفیه که فرزندش بود و خیلی پسر شجاعی بود و شجاعت را از امیرالمؤمنین مقدار زیادی به ارث برده بود، او را حضرت فرستاد که به سمت میمنه لشکر دشمن بزند؛ رفت و جنگ بسیار نمایانی کرد و سر تا پا خونی برگشت. یه مقداری که گذشت خستگیش که رفت، رفع شد، حضرت فرمود بزن به سمت چپ لشکر؛ رفت و جنگید و باز برگشت؛ حضرت بهش فرمود خستگیت دررفت، بزن به قلب لشکر! او به حضرت عرض کرد آقاجان، حسنین هم پسران شما هستند، شما اصلاً آن‌ها را نمی‌فرستید به جنگ، من را تو به کام مرگ می‌فرستید! حضرت فرمود اشتباه نکن، تو پسر منی، آن‌ها پسران پیغمبرند؛ اصلاً قابل قیاس نیستی تو با آن‌ها.

رتبه کمال ایمان این‌گونه است. ولی عموم ما در آن مرتبه نیستیم، بی‌تعارف. ما خودمان را بیشتر از همه دوست داریم.

این مسئله تا اینجایش خیلی ایرادی ندارد؛ منتها حواسمان پرت می‌شود. وقتی من خودم را دوست دارم، بعد گرفتار یک چیزهایی، توهماتی هم می‌شوم که خودم را بهتر از دیگران می‌خواهم بدانم؛ این هم علتش این است که خودم خیلی خودم را دوست دارم و می‌خواهم پیش خودم یک وجاهت بیشتری داشته باشم.

این وجاهت‌ها گاهی با چیزهایی پیش می‌آید که آن چیزها هیچ مبنا و هیچ پایه‌ای ندارد؛ مثل اینکه من از شما زورم بیشتر است، قدرتم بیشتر است. در حالی که یک تأمل مختصری بکنم می‌فهمم تمام زور بازوی من، تمام قدرت بدنی من از خداست؛ یک بیماری عارض بشود به من، قدرت حرکت از این نقطه به آن نقطه از من گرفته می‌شود. این‌ها خدادادی است؛ اگر خدا به کسی نداده یک حکمتی داشته، به من که داده حکمتی داشته. پس من این را گرچه الان دارم و الان شکرش را باید به جا بیاورم، ولی این سبب برتری من نسبت به او نیست. اما نفس‌پرستیِ من سبب می‌شود خیلی وقت‌ها من خودم را بهتر از او ببینم، چون فعلاً این را دارم و ملکِ طلق خودم تلقی‌اش می‌کنم؛ و این از اشتباهات رایج است.

همین‌طور در سایر موارد. اگر کسی نفس‌پرست بود و حواسش هم از این پرت شد که تمام آنچه خدا به او داده همه‌اش را خدا داده، بخواهد می‌گیرد؛ اگر به این نکته توجه کند، به خاطر داشتن این چیزها خود را بر دیگران برتر نمی‌بیند، تفاخر نمی‌کند.

ما گاهی می‌شود که نفس‌پرستیمان می‌رود در یک رتبه بالاتری، و آن این است که ما گاهی هست یک چیزی داریم و بابت او خود را برتر می‌بینیم که گفتیم غلط است؛ چرا؟ چون خدا داده است. یک وقتی هم هست که ما فریب نفسمان را می‌خوریم. یکی از جاهایی که ما فریب می‌خوریم کجاست؟ از این روایت استفاده کنم و عرض کنم: در روایت از امیرالمؤمنین (علیه السلام) هست فرمود «مَا تَکَبَّرَ إِلَّا وَضِیعٌ»؛ آدم‌هایی که تکبر می‌کنند، آدم‌های فرومایه‌ای هستند.

یعنی چی؟ یعنی فرض بفرمایید الان بنده با این آقایانی که روبه‌رویشان هستم، من می‌خواهم خودم را برتر از ایشان بنمایانم ولو در پیش خود، یا در پیش مردم. یک وقتی است که من می‌گویم دانشم بیشتر از ایشان است و این‌جوری خود را برتر می‌بینم؛ گاهی است که نه، من چیزی ندارم که ایشان آن چیز را فاقد باشد و نداشته باشد؛ من می‌آیم ایشان را با تحقیر، با کوچک شمردن، با پایین‌تر بردن، خودم را یک سر و گردن می‌برم بالا! آدم‌های متکبر خودشان را پست می‌بینند، می‌بینند ندارند چیزی را؛ مجبورند چکار کنند؟ دستش را بگذارد روی شانه مردم، آن‌ها را بدهد پایین تا یک سر و گردن دست‌کم برای لحظاتی احساس کند که آها، من چقدر بیشتر از بقیه‌ام، چقدر بالاتر از بقیه‌ام! این‌جوری آدم‌ها به این شکل تکبر می‌کنند. «مَا تَکَبَّرَ إِلَّا وَضِیعٌ»؛ آدم‌هایی که خود را بزرگتر می‌شمارند، خود را برتر می‌بینند، این‌ها گاهی هست که یک چیزی دارند، حواسشان پرت است که او را خدا داده؛ گاهی هم هست که نه، چیزی را فعلاً ندارند؛ با تحقیر دیگران، با تمسخر دیگران، با دست انداختن، با استهزا، با این چیزها آن‌ها را یک‌جور می‌آورد پایین تا خودش دست‌کم در پیشگاه نفس خودش بیاید بالا. این‌ها همه ریشه‌اش در آن نفس‌پرستی و خودپرستی است.

اما اگر کسی تمام آنچه خدای متعال، تمام آنچه که خودش دارد و دیگران دارند همه را مِلک خدا می‌بیند، همه را از آنِ خدا ببیند؛ اگر این‌جور باشد بابت هیچ چیزی دیگران را تحقیر نمی‌کند و بابت هیچ چیز خودش را برتر نمی‌بیند.

ما تو بعضی روایات داریم شما اگر یک فرد بیمار، به خصوص این است که بیماری‌هایشان ظاهره، مثل کسانی که پاشان ناراحته، یا مثلاً یک حالت فلج بودن دیگری دارند، یا خلاصه یک بیماری آشکاری رو دارند؛ شما اگر آن‌ها را دیدید حتماً خدا را شکر کنید بابت سلامت و عافیت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی عَافَانِی مِمَّا ابْتَلَاکَ بِهِ»، خدایا من تو را شکر می‌کنم که من را به این بلیه مبتلا نکردی؛ ولی توصیه شده که این کار را خیلی آهسته و دور از چشم او انجام بدید، و با او یک رفتاری مانند رفتار فردی که سالمِ کاملاً، با او این‌گونه رفتار بکنید. شما این‌گونه نعمت را از جانب خدا ببینید، ولی به این صورت رفتار بکنید که حالت برتر بودنِ خود بر دیگران را نداشته باشید.

حالا ما تو زندگیمان به یک چیزهایی مبتلاییم؛ از جمله اینکه ما در مال و ثروت و در داشتن امکانات و در این‌ها، متأسفانه خیلی گیریم. گاهی هم این‌جوری می‌شود که من وقتی پایین‌تر از شما هستم، با شمایی که مواجه می‌شوم حالت خجالت‌زدگی به من دست می‌دهد. من ماشین ندارم، شما دارید؛ یا ماشین من یک مدل پایینی است، ماشین شما یک مدلِ مثلاً بالایی است یا مثلاً خارجی است یا چی است. وقتی معیارها را ما بیاوریم روی همان معیارهای آن‌چنانی، آن وقت من احساس می‌کنم کوچک هستم در برابر شما. الان خیلی‌ها ارتباطات فامیلی‌شان را محدود می‌کنند به خاطر اینکه خجالت می‌کشند با فامیلشان به خاطر داشتن سطح زندگیشان ارتباط داشته باشند. این‌ها آن معیار در ذهنشان است، آن معیار را قبول کرده‌اند و با آن معیار دارند زندگی می‌کنند؛ منتها فعلاً نمی‌خواهد متکبر باشد، نمی‌خواهد تفاخر کند. اگر یک روزی به آنجا برسد، این آدم زمینه تفاخر و تکبرش خیلی زیاد می‌شود. کلاً باید این‌ها را از ذهن بیرون کرد.

معیار چیست؟ تمام تفاخرها باید برود در آخرت. تو روایت دارد: «أَخِّرْ نَوْمَکَ إِلَى الْقَبْرِ، وَ فَخْرَکَ إِلَى الْمِیزَانِ»؛ زیادی نخواب عزیز جان، کمبود خواب هم اگه داشته باشی، اولین هفته‌ای که می‌خوابانند در آنجایی که باید بخوابانند، که آخر هم می‌خوابانند، همه‌اش جبران می‌شود! پاشو از زمان شب و موقعیت مناجات با خدا استفاده کن؛ خواب زیاد نداشته باش: «أَخِّرْ نَوْمَکَ إِلَى الْقَبْرِ». این جمله را به خودتان اگر مکرر بگویید، به خصوص وقتی بیدار می‌شوید، یک انرژی‌ای می‌گیرید برای اینکه حرکت کنید؛ می‌گویید خب بقیه‌اش باشد یک وقت دیگری می‌خوابیم. و آن کارهایی که گفتند را انجام بدهید. جمله بعد: «وَ فَخْرَکَ إِلَى الْمِیزَانِ»؛ تفاخرت، می‌خواهی تفاخر کنی؟ این وسط‌ها خیلی مهم نیست؛ آنجایی که شما را می‌گذارند روی میزان، یعنی می‌گذارند تو ترازو، آنجا آن وقت بگو که بله من بهتر از آن یکی دیگرم! اما از الان نسبت به آنجا هیچ‌گونه پیش‌بینی نمی‌شود کرد. بهترین آدم هم که باشی، ممکن است یک روزی ورقت برگردد؛ چون آدم‌ها معلوم نیست حسن عاقبت پیدا کنند.

الان هم اگه فکر می‌کنی خیلی تو وادی اعمال خیر و اعمال صالح خیلی داری فعالیت می‌کنی، حالا خدا قبول می‌کنه، نمی‌کنه؛ خدا با اغماض می‌پذیره؛ کارهای ما را سرهم‌بندی، خدا بعضی از کارها را سرهم‌بندی قبول می‌کنه، حساب یسیر این‌جوریه. ولی برای بعضی‌ها حساب، حسابِ عسیره؛ یعنی خدا روی جزئیات وارد می‌شود: «أُولَئِکَ الَّذِینَ نُوقِشُوا فِی الْحِسَابِ عُذِّبُوا» تو بعضی روایات دارد؛ اگر پای مناقشه در محاسبه پیش بیاید، خود این کار رنج‌آور است.

اگر می‌خواهی تفاخر کنی، تفاخرت را بگذار آنجا: «أَخِّرْ نَوْمَکَ إِلَى الْقَبْرِ، وَ فَخْرَکَ إِلَى الْمِیزَانِ». اگر کسی نگاهش به آنجا باشد، اینجا نه به پولش، نه به مقامش، نه به علمش، نه به مدرکش، نه به دکور خانه‌اش، نه به نوع موبایلش —‌که آیفون ۱۳ دارد، ۱۴ دارد، ۱۴۰ دارد، حالا آن‌ها که نیامده هنوز‌— این امکانات را دارد، آن امکانات را دارد، تمام این‌ها می‌فهمد همه‌اش بی‌خود است. آن نقطه آخر را باید دید؛ مردِ آخر‌بین مبارک‌بنده‌ای است.

اگر ما نفس‌پرست هم باشیم، که عموممان هستیم، آن پایان کار را باید ببینیم آنجا چه‌جوری است. اگر آنجا را ببینیم، همه این موارد از ما دور می‌شود و اینجا من به شما قیافه نمی‌گیرم که من چنینم، چنانم. حتی نسبت به اعمال صالحه، نسبت به عبادات، نسبت به این‌ها هیچ نمی‌شود اعتماد کرد.

تنها و تنها می‌شود این جمله زین العابدین: «لَسْتُ أَتَّکِلُ فِی النَّجَاةِ مِنْ عِقَابِکَ عَلَى أَعْمَالِنَا بَلْ بِفَضْلِکَ عَلَیْنَا»؛ خیلی این جمله، جمله عجیبی است: خدایا من برای نجات از عقاب تو، بر هیچ عملی، بر هیچ عملی، حتی به این توسلاتم هم تکیه نمی‌کنم! چرا؟ چون ممکنه به من بگن این‌ها هیچ‌کدوم پذیرفته نشد، ممکنه. امید دارم بپذیرند، البته ان‌شاءالله اگر با اغماض قبول کنند؛ اما به یک چیز تکیه دارم: «بَلْ بِفَضْلِکَ عَلَیْنَا»، فقط و فقط فضل خدا و فضل خدا. اینکه فضل خدا شامل حال من می‌شود و شامل حال شما نمی‌شود، یا برعکس، یا هر دو را می‌گیرد، این‌ها را چون اینجا نمی‌دانیم اصلاً وارد این وادی که من بهتر از شمام و این‌ها، هیچ‌کدام نمی‌شویم. این عرض امروز من.

گریز به روضه: عصر تاسوعا و امان‌نامه شمر برای قمر بنی‌هاشم (ع)

خب، همین ساعات شاید بود، پشت خیمه‌ها یک صدایی بلند شد: «أَیْنَ بَنُو أُخْتِنَا؟»

صاحب صدا را تشخیص دادند که شمر بن ذی الجوشن ملعون است. همین امروز هم وارد کربلا شد، آخرین گروهی که وارد کربلا شدند شمر بود با یک چند هزار نفری، که این‌ها آخرین گروهی بودند که آمدند، حلقه محاصره سیدالشهدا را امروز کامل کردند. لذا امام صادق (علیه السلام) فرمود: «تَاسُوعَاءُ یَوْمٌ حُوصِرَ فِیهِ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ»؛ امروز دیگر حلقه محاصره‌اش به پایان رسید.

صدا زد: «أَیْنَ بَنُو أُخْتِنَا؟» چند بار صدا زد. منظورش قمر بنی‌هاشم و برادرانش بود. این‌ها اصلاً لایق نمی‌دانستند او را جواب بدهند؛ اما مولای کریم ما، سیدالشهدا (علیه السلام)، یک چیزی فرمود به این برادران که از آنجا تا به امروز قمر بنی‌هاشم بر همان اساس عمل می‌کند؛ فرمود: «أَجِیبُوهُ وَ إِنْ کَانَ فَاسِقاً»؛ فاسق هم باشد، جوابش را بدهید.

لذا کاری ندارد قمر بنی‌هاشم که کی می‌آید در خانه‌اش؛ مؤمنه، کافره، فاسقه... لذا شما می‌بینید غیرمسلمان‌ها هم خیلی به قمر بنی‌هاشم توجه دارند.

خدا رحمت کند مرحوم آقای حاج شیخ رضا سراج را؛ گفت که یک شب تاسوعایی بود، تو مسجد بعد از نماز منبری بنا بود بیاید برود منبر، دیر آمد. من گفتم چایی بدهند تا منبری برسد؛ چایی را دادند، تو این وسط منبری رسید. گفتم چرا دیر اومدی؟ گفت یک جریانی داشتم؛ داشتم می‌آمدم، یک تاکسی جلو پای من ترمز کرد، گفت: آقاجان کجا می‌خواهی بروی؟ هر جا می‌خواهی بروی من مجانی می‌برمت! من گفتم مجلس من چهارراه سرچشمه است، مسجد نایب به؛ گفت بیا برویم. تو راه به من گفتش که آقا، من نذر دارم، من با خودم عهد کردم تو این ده روز هر روحانی را ببینم او را مجانی به مقصد برسانم، این‌هایی که مجلس دارند؛ ولی بدون من مسلمان نیستم، من ارمنی‌ام! تو این ده روز ولی من برنامه‌ام این‌جوری است.

جهتش هم این است که گفت من ازدواج کرده‌ام و بچه‌دار نمی‌شدیم؛ هر چه دوا درمان کردیم بی‌فایده بود. یک روز تاسوعا، راننده تاکسی بودم، گیر کردم پشت یک دسته عزاداری، یک‌دفعه دلم رفت... تاکسی را زدم کنار، کفش‌هایم را درآوردم گذاشتم تو تاکسی، رفتم لای دسته عزاداران قمر بنی‌هاشم. آن‌ها می‌زدند تو سرشان، می‌گفتند: «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد / سقای حسین سید و سالار نیامد»... من هم گفتم: «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد / سقای حسین سید و سالار نیامد»...

یک شور و حالی هم بود تو آنجا؛ عرق کرده بودم، خیلی حالم تغییر کرده بود. سوار ماشین شدم برگشتم خانه، زنم گفت چیه؟ با کسی دعوات شده؟ گفتم نه، از همه جا ناامید شدم، رفتم در خانه عباسِ مسلمان‌ها... بعد از آن خدا به ما پسر داد؛ پسر که داد، اسمش را گذاشته‌ام «عباس»...

یا قمر بنی‌هاشم، یا اباالفضل العباس، این جمعیت متوسل به شماست، متوجه به شماست. برادرت فرمود: «أَجِیبُوهُ وَ إِنْ کَانَ فَاسِقاً»؛ اگرچه فاسق هم باشد، جوابش را بدهید...

«فَرَجَعَ الْحُسَیْنُ عَلَیْهِ السَّلَامُ إِلَى الْمُخَیَّمِ وَ هُوَ یُکَفْکِفُ دُمُوعَهُ بِکُمِّهِ»؛

از کنار علقمه سیدالشهدا (علیه السلام) دارد برمی‌گردد؛ یک دست به عنان ذوالجناح دارد، با یک دست دیگر از بس سیلاب اشک از دیدگان سیدالشهدا جاری بود، با این آستین‌های مبارک اشک‌ها را پاک می‌کرد...

نازدانه آمد جلو، صدا زد: «یَا أَبَتَاهْ، أَیْنَ عَمِّیَ الْعَبَّاسُ؟» باباجان، از عمویم چه خبر؟

بعضی گفتند آقا جواب او را نداد؛ مستقیم رفت سراغ خیمه قمر بنی‌هاشم، عمود خیمه را کشید؛ یعنی دیگر این خیمه صاحب ندارد، دیگر منتظر برگشت او نباشید...

خدا رحمت کند مرحوم آقای سراج را؛ اینجا یک روضه‌ای می‌خواند، می‌گفت: وقتی خبر شهادت قمر بنی‌هاشم در خیمه‌ها پیچید، زینب کبری دختران را، اون بچه‌ها رو عقب خیمه‌ها می‌برد، گوشواره‌ها رو از گوش‌هایشان درمی‌آورد...

«وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ. وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ.»

اطلاعات

دهه اول محرم سال 1445 (1402 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00