جلسه 1 دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)
تاریخ برگزاری: 11 مهر 1395 30 ذیحجه 1437
آغاز مجلس و قرائت دعای فرج و زیارت عاشورا
أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ.
(صلوات حضار)
وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ، لَا سِيَّمَا مَوْلَانَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَاللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.
این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.»
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ. السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. يَا لَيْتَنَا كُنَّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا.»
به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیةاللهالأعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.
(صلوات حضار)
احکام جهر و اخفات در نماز
حمد و سوره و تسبیحات اربعه را در نماز ظهر و عصر، هم آقایان و هم خانمها باید آهسته بخوانند. و همینطور تسبیحات اربعه را در نماز مغرب و عشا، هم آقایان و هم خانمها باید آهسته بگویند.
منظور از آهسته گفتن چیست؟ دو طرف دارد آهسته گفتن؛ از یک جا به بعد باطل میشود بهدلیل ضعیف بودنش، از یک جا به بعد باطل میشود بهدلیل اینکه از حالت آهسته بودن خارج میشود و بلند میشود.
آن مقدار کمی که حداقلِ مقدار باید باشد در تسبیحات اربعه و در حمد و سوره، بلکه در تمام اذکار نماز، این است که شخص در محیطی که سکوت نسبی برقرار است، بهصورتی این اذکار یا قرائت را بگوید که خودش بتواند بشنود؛ البته اگر مشکل شنوایی نداشته باشد. ممکن است در یک محیطی نماز میخواند که سر و صدا زیاد است؛ در آنجا لازم نیست یکجوری بخواند که خودش بشنود. در همان محیط پر سر و صدا، اگر بهگونهای بخواند که اگر محیط آرام و ساکت بود، خودش میتوانست بشنود، همین مقدار برای حداقل کافی است.
ولی آهسته خواندن، یک حدّ بالایی هم دارد که از آنجا نباید تجاوز کند. آن کجاست؟ جایی است که عرفاً بگویند این شخص، بلند میخواند. اگر عرفاً بگویند بلند میخواند، نماز این شخص باطل خواهد بود اگر مسئله بلد است و توجه هم دارد؛ یعنی با علم و عمد دارد بر خلاف عمل میکند.
پس آهسته خواندن واجب است در حمد و سورهی نماز ظهر و عصر، و در تسبیحات اربعهی همهی نمازها، برای آقایان و خانمها.
در بقیهی اذکار، خانمها مخیرند که آهسته بخوانند یا بلند بخوانند؛ گرچه فرمودهاند برای خانمها مطلقاً آهسته خواندن اولیٰ است. ولی اگر صدایشان به نامحرم میرسد، بسیاری از فقها فتوا دادهاند که باید آهسته بخواند زن در اذکار دیگر، مثل ذکر رکوع، سجود، یا حمد و سورهی نماز صبح و مغرب و عشا. این در مورد خانمها.
اما آقایان، باید حمد و سورهی نماز صبح و مغرب و عشا را بلند بخوانند. بلند خواندن هم باز یک حداقل، یک مینیمم، یک ماکزیممی دارد. مینیممش این است که کسی که میشنود، قضاوت کند و بگوید که این شخص دارد، این آقا دارد بلند میخواند؛ ولو اینکه بلند خواندنش در کمترین مرتبه باشد. مرتبهی بالایش چیست که نباید به آنجا برسد؟ مرحلهی داد زدن است. اگر داد بزند شخص در اذکار نماز، در قرائتش یا در بقیهی اذکارش، نمازش باطل میشود.
پس حداقل و حداکثر را در مورد آهسته خواندن عرض کردیم، در مورد بلند خواندن هم بیان کردیم. برای آقایان بلند خواندن حمد و سورهی نماز صبح و مغرب و عشا واجب است.
غلبه بر خجالت در انجام وظایف شرعی و امر به معروف
بعضی از نوجوانها و جوانها هستند که نماز صبح یا مغرب و عشای خودشان را در حمد و سوره آهسته میخوانند چون احساس خجالت میکنند و خجالت میکشند از اطرافیان خودشان، از دوستانشان. این مجوز نیست برای اینکه شخص بخواهد ترک وظیفه بکند. ما وظیفهی دینیمان را باید انجام بدهیم و در انجام این وظیفه هم نباید خجالت بکشیم.
تجربه این را نشان میدهد که اگر شما در جایی احساس خجالت در انجام وظیفه میکنید، اگر سریع اقدام کنید در آنچه که وظیفهی شماست، در این صورت آن خجالت شما بهسرعت از بین میرود و احساس بدی هم به شما دست نمیدهد.
امیرالمؤمنین (صلواتاللهعلیه) در بیانی نورانی که از آن بزرگوار نقل شده، فرمود: هر وقت از چیزی ترسیدی، از اقدامی که باید بکنی، میترسی که این اقدام را بکنی؛ اقدام، وظیفهات است ولی تو هم میترسی، تو در اینجا سرعت کن در این اقدام، زیاد اینپا و آنپا نکن. اگر زیاد شما تردید بکنی، هی ترست، هی نگرانیات افزایش پیدا میکند. اما اگر شما بهسرعت اقدام بکنید، زودتر کار را شروع کنید، میبینید که میتوانید خیلی خوب بر این ترستان و بر این خجالتتان مسلط بشوید و به وظیفهتان هم عمل کنید.
یک نمونه دیگر، جای دیگری مثال میزنم؛ مثلاً شما در یک مواردی مواجه میشوید که باید نهی از منکر کنید، باید امر به معروف کنید. مثلاً در تاکسی نشستهاید و این راننده یک آوازی را، یک موسیقیای را دارد میشنود که حرام است. در اینجا خیلی از حتی آدمهای متدین، برای اینکه تذکر بدهند، احساس خجالت میکنند و رویشان نمیشود. حتی یک مقدار برایشان یک توهماتی هم پیش میآید که نکند اینجا یک اتفاق عجیبی بیفتد. شما تجربه کنید؛ اگر یک مقداری در انجام این کار تعلل کنید، هی ترس و نگرانیتان افزایش پیدا میکند. و اگر هم اقدام کنید، یک اقدامی است که نسبت به آن نقطهی اولی که میبایست یک حرکتی انجام میدادید، این اقدام حالا سنگینتر برایتان خواهد بود. گاهی هم میشود که بهخاطر این توهمات و این ترسهای توهمی، به ترک وظیفه میرسد کار.
شما اگر در همان نقطهای که باید نهی از منکر بکنید، همان نقطه تا ترس میآید سراغ شما، تا خجالت، همانجا بگویید: «آقا، آقای راننده، این ضبطت را، این نمیدانم حالا وسیلهات را، هرچه که هست، این را خاموش کن.» اگر شما این را بگویید، احساس بدی آنچنان به شما دست نمیدهد. البته اینها را من برای افراد متدین عرض میکنم، و الّا کسانی که اهل تقید به ضوابط شرعی نیستند و به دنبال امر به معروف و نهی از منکر نیستند، اینها الآن مخاطب بنده نیستند. با فرض اینکه شخص دغدغهی انجام وظایف دینیاش را دارد، منتها حالت خجالت و شرم برای او پدید میآید؛ در اینجا وقتی وظیفهاش را تشخیص داد، سرعت کند در انجام این کار: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ». آیه، یکی از مصادیقش همینجاست. زود شما اقدام بکنید.
تجربه نشان میدهد اگر چند بار شما بهسرعت اقدام بکنید، رفتهرفته برای موارد بعدی، آن حجب و خجالتی که دارید — که این خجالت از نوع خجالت مذموم و ناپسند است — این تقریباً از بین میرود، دیگر برای انجام وظیفه شما احساس خجالت نمیکنید.
این نکتهای است که به مناسبت عرض کردم. برگردم مسئله را بگویم؛ خواندنِ حمد و سوره در نماز صبح و مغرب و عشا برای آقایان بهصورت بلند، واجب است و خجالت، مجوز این نیست که فرد آن حمد و سوره را آهسته بخواند. و اگر بهخاطر خجالت، حمد و سوره را آهسته بخواند، این نمازش باطل است؛ باید این نماز را داخل وقت اعاده کند و اگر وقت گذشته، حتماً این نماز را قضا کند. این غیر از آن جایی است که شخص یادش میرود و حمد و سوره را آهسته میخواند؛ آنجا نه قضا دارد نه اعاده. اما در فرضی که با علم و عمد، بر خلاف عمل میکند، آنجا وظیفهاش را انجام نداده و نمازش باطل شده است.
خدای متعال همهی ما و شما را با وظایف بندگیمان، هم توفیق آشنایی و هم توفیق عمل و التزام تا پایان عمر مرحمت بفرماید.
به پیشگاه مقدس و منور والدِ بزرگوارِ امام عصر (علیهالصلاةوالسلام) حضرت نرجس خاتون (سلاماللهعلیها)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.
(صلوات حضار)
مبحث محبت اهلبیت (ع) و کتاب خصال شیخ صدوق
ما سال گذشته در این محفل محترم، قدری دربارهی بحث محبت اهلبیت (علیهمالصلاةوالسلام) و مسائلی پیرامون او، مطالبی را عرض کردیم. عرایض ما به اتمام نرسید. یک بخشی به نظرم رسیده بود پارسال که عرض کنم، آن بخش باقیمانده را امشب به عرض سروران و عزیزان برسانم. اگر تمام نشد، فردا شب هم ادامهاش را انشاءالله خواهم داشت؛ برای انشاءالله شبهای بعد از او، یک مبحث دیگری را انشاءالله تقدیم خواهم کرد. اینکه الآن از این پاورپوینت هم استفاده نمیکنیم، من آماده کرده بودم، آمدم این را منتقل کنم روی یک از این فلشها، یکدفعه کلش از صفحهی، از کل کامپیوتر ما مفقود شد. من هم دیگر فرصت بازنویسیاش را نداشتم؛ این است که فعلاً متکی به مکتوبات من و مقداری از حافظهی من، بحث امشب را باید پیگیری کنیم تا ببینیم فردا شب خدا چه تقدیر میفرماید.
روایتی را مرحوم شیخ صدوق (رضواناللهتعالیعلیه) در کتاب «خصال» خودش آورده در عدد بیست. کتاب خصال یک کتابی است که نوشتنش از سوی شیخ صدوق، نشانِ تبحر فوقالعادهی او در آن عصر دارد. دقت بکنید که الآن شما عدد بیست را، «عشرین» یا «عشرون» را شما در کامپیوتر سرچ میکنید، برایتان یکدفعه همهی روایات و آیات را میآورد. بعد هم شما اینها را انتخاب میکنید و دستهبندی میکنید؛ الآن کاری آنچنان سختی نیست. گرچه این دستهبندیها اگر بخواهد از شکل ظاهریاش خارج بشود و قدری دقیق باشد، آنجا باز احتیاج به دانش و علم بالاتری دارد؛ ولی به هر صورت، انجام این کار خیلی سخت نیست.
مرحوم صدوق در عصری که حتی کتاب چاپی در اختیار نبوده، حتی کتابهای مدوّنی مثل این کتبی که الآن در اختیار ماست همچون کافی، خود منلایحضرهالفقیه، کتاب توحید خود شیخ صدوق، کمالالدین، کتابهای شیخ طوسی مثل تهذیب، اینها خیلی رایج نبوده؛ بعضی از آنها هنوز تألیف نشده بوده مثل کتاب تهذیب شیخ طوسی که بعداً آمده، امالی شیخ مفید که بعداً تألیف شده؛ و خیلی از کتابها بهصورت کتاب هم نبوده، بهصورتی بوده که یک مکتوبی بوده که وقتی میخواستند بخوانند، این را بازش میکردند، لوله میکردند و جمع میشده، میشده کتاب؛ یعنی کتابی که قابل حمل و نقل بوده. وقتی میخواستند بخوانند، باز میکردند او را؛ که خواندن یکهمچین کتابهایی وقتگیرتر است تا کتابهایی که الآن ما داریم که صفحات را بهراحتی ورق میزنیم. خب خطوط آن وقتها به این سادگی گاهی قابل قرائت نبوده و مشکلاتی داشته است.
در عین حال، مرحوم صدوق یک کتاب ابتکاری در آن عصر نوشته؛ کتابی که در او سعی کرده روایاتی که عدد یک دارد را در یک باب دستهبندی کند، روایاتی که عدد دو دارد در باب بعدی، عدد سه، چهار، پنج تا ده؛ آمده تا دوازده، چهارده، عدد بیست، عدد چهل. آخرین، یک روایت هم دارد «حدیث اربعمائة» که در آن چهارصد کلمهی حکمت دارد. و اینها را ایشان دستهبندی کرده، کتاب خیلی قابل استفادهای است.
حدیث بیست خصلتِ ناشی از محبت اهلبیت (ع)
در عدد بیست، ایشان یک روایتی را میآورد از وجود نازنین رسول گرامی خدا، حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم).
(صلوات حضار)
راوی این حدیث، یکی از اصحاب پیغمبر خداست به نام «ابوسعید خدری». ابوسعید خدری را بیشتر اهلسنت از او روایت نقل میکنند؛ ولی در احوالاتش هست که این شخص ابتدا به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) ایمان نیاورد، ولی بعدها توبه کرد و جزء کسانی بود که ایمان و اعتقاد به ولایت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را پیدا کرد.
و روایات متعددی داریم که او سرانجام عاقبتبهخیر شد؛ گرچه وقتی خواست بمیرد، نَزْع و جان دادنش، در روایت داریم سه روز طول کشید. خیلی سخت جان داد، سه روز طول کشید. سرانجام به اهل و عیال او، به اطرافیان او توصیه کردند که او را ببرید جایی که در خانه نماز میخواند، آنجا قرارش بدهید. بردند آنجا، دیگر راحت شد، زود جان داد.
این یکی از چیزهایی است که در مورد محتضر گفته شده است؛ که کسی که جان دادنش سخت میشود، ببرندش آنجایی که در خانهاش عادت دارد آنجا نماز بخواند. خوب است انسان بیرون از خانه جاهای مختلف نماز بخواند که زمینهای متفاوتی شهادت بدهند که این شخص نمازخوان است، ولی در خانه بهتر است یک جا بیشتر نداشته باشد و همیشه آنجا نماز بخواند؛ که یکی از آثارش این است که اگر مرگش در خانه اتفاق بخواهد بیفتد و برایش سخت باشد جان دادن، او را ببرند آن نقطه، زودتر راحت میشود. این مسئله در مورد یکی از پسران امام صادق (علیهالسلام)، اسماعیل هم اتفاق افتاد. در زمان حیات خود آن بزرگوار، این پسر بیمار شد و به حال موت افتاد. سخت شد جان دادنش. طبقهی دوم، جای نماز خواندنش بود؛ داریم که در غرفه نماز میخواند، یعنی طبقهی دوم، اتاق طبقهی بالا. امام صادق (علیهالسلام) دستور دادند که این را ببرند بگذارندش در همان مصلای خودش؛ وقتی گذاشتند، دیگر راحت جان داد.
خب، این ابوسعید خدری که یک مقداری دربارهاش مطلبی را عرض کردیم و انشاءالله این عرایضی هم که در کنار او به عرض رساندیم برای همهمان بتواند مفید واقع بشود، نقل میکند که پیغمبر خدا اینچنین فرمود:
«مَنْ رَزَقَهُ اللَّهُ حُبَّ الْأَئِمَّةِ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَقَدْ أَصَابَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ، فَلَا يَشُكَّنَّ أَحَدٌ أَنَّهُ فِي الْجَنَّةِ...»
روایت چون بلند است، من تکهتکه ترجمه میکنم:
کسی که خدای متعال روزیاش بکند که حبّ امامان از اهلبیت من را پیدا بکند، کسی که اینجوری بشود، «فَقَدْ أَصَابَ خَيْرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ»؛ خیر دنیا و آخرت را به دست آورده است. «فَلَا يَشُكَّنَّ أَحَدٌ أَنَّهُ فِي الْجَنَّةِ»؛ هرگز کسی شک نکند، تردید نکند که این آدمی که محبت امامان از اهلبیت من را خدا به او داده، این شخص حتماً اهل بهشت است. هرگز کسی شک نکند.
روایت را بخوانم، بعد برگردم بعضی از فقراتش را دربارهاش عرایضی عرض کنم:
«فَإِنَّ فِي حُبِّ أَهْلِ بَيْتِي عِشْرُونَ خَصْلَةً، عَشْرٌ مِنْهَا فِي الدُّنْيَا وَعَشْرٌ مِنْهَا فِي الْآخِرَةِ.
أَمَّا الَّتِي فِي الدُّنْيَا: فَالزُّهْدُ، وَالْحِرْصُ عَلَى الْعَمَلِ، وَالْوَرَعُ فِي الدِّينِ، وَالرَّغْبَةُ فِي الْعِبَادَةِ، وَالتَّوْبَةُ قَبْلَ الْمَوْتِ، وَالنَّشَاطُ فِي قِيَامِ اللَّيْلِ، وَالْيَأْسُ مِمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ، وَالْحِفْظُ لِأَمْرِ اللَّهِ وَنَهْيِهِ عَزَّ وَجَلَّ، وَالتَّاسِعَةُ بُغْضُ الدُّنْيَا، وَالْعَاشِرَةُ السَّخَاءُ.»
بهدرستی که در محبت اهلبیت منِ پیامبر، بیست فضیلت وجود دارد؛ ده فضیلت و خصلت در دنیاست، ده تایش هم در آخرت.
اما آن خصوصیاتی که در حقیقت جزء آثار محبت اهلبیت (علیهمالسلام) است که در دنیا ظاهر میشود، چیست؟ آن ده تایی که در دنیا اثر محبت اهلبیت (علیهمالسلام) است اینهاست:
-
اولیاش: «زهد». معنا میکنم انشاءالله؛ این اثر اول.
-
اثر دوم: «وَالْحِرْصُ عَلَى الْعَمَلِ»؛ طاعت که میخواهد انجام بدهد، به کم قناعت نمیکند، حریص است نسبت به عمل بیشتر. این اثر دوم محبت اهلبیت.
-
سوم: «وَالْوَرَعُ فِي الدِّينِ»؛ دینداری او اینگونه نیست که حلال و حرام با هم قاطی بکند؛ در امر دینش اهل احتیاط و ورع است.
-
چهارم: «وَالرَّغْبَةُ فِي الْعِبَادَةِ»؛ نسبت به عبادت، آدمی است که دل میدهد به عبادت و تمایل به عبادت دارد؛ نه اینکه عبادت را همینجوری از سر عادت انجام بدهد یا از سر کراهت، بلکه اقبال قلب دارد به عبادت.
-
خاصیت پنجم چیست؟ «وَالتَّوْبَةُ قَبْلَ الْمَوْتِ»؛ سرانجام این محبت، او را قبل از مرگ به توبهی کامل میرساند. چرا گفتم توبهی کامل؟ انشاءالله عرض میکنم.
-
اثر ششم: «وَالنَّشَاطُ فِي قِيَامِ اللَّيْلِ»؛ این آدمی که محبت اهلبیت در دلش است، اهل نماز شب میشود، منتها نه با کسالت، بلکه با نشاط، شادابی.
-
اثر هفتم: «وَالْيَأْسُ مِمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ»؛ آن چیزهایی که در دست مردم است، اصلاً امید به مردم ندارد؛ تمام امیدش به خداست. دل به این چیزها نمیبندد که فلانی کار من را راه بیندازد؛ «مِمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ».
-
اثر هشتم: «وَالْحِفْظُ لِأَمْرِ اللَّهِ وَنَهْيِهِ»؛ نسبت به امر و نهی خدا مراقب است که این حدود و ثغور خدا، این قرقهای خدا را نشکند.
-
و نهمین اثر: «بُغْضُ الدُّنْيَا»؛ اثر نهم این است که نهتنها نسبت به دنیا علاقهمند نیست، بیعلاقه است، بلکه نسبت به دنیا حالت تنفر هم دارد.
-
و دهم: «السَّخَاءُ»؛ آدمی که اهل بذل و بخشش است.
این ده تا اثرِ محبت اهلبیت در دنیا.
«أَمَّا الَّتِي فِي الْآخِرَةِ: فَلَا يُنْشَرُ لَهُ دِيوَانٌ، وَلَا يُنْصَبُ لَهُ مِيزَانٌ، وَيُعْطَى كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ، وَيُكْتَبُ لَهُ بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ، وَيَبْيَضُّ وَجْهُهُ، وَيُكْسَى مِنْ حُلَلِ الْجَنَّةِ، وَيُشَفَّعُ فِي مِائَةٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ، وَيَنْظُرُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَيْهِ بِالرَّحْمَةِ، وَيُتَوَّجُ بِتِيجَانِ الْجَنَّةِ، وَالْعَاشِرَةُ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ، فَطُوبَى لِمُحِبِّي أَهْلِ بَيْتِي.»
اما آن آثاری که محبت اهلبیت من — پیامبر خدا فرمود — در آخرت دارد:
-
«فَلَا يُنْشَرُ لَهُ دِيوَانٌ»؛ نامهی عملش را باز نمیکنند، سربهمهر قبول میکنند.
-
«وَلَا يُنْصَبُ لَهُ مِيزَانٌ»؛ نمیآورند وزن بکنند تکتک کارش را؛ یکجا معامله میکنند و معامله به نفع او تمام میشود.
-
اثر سوم: «وَيُعْطَى كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ»؛ کتاب او را به دست راستش میدهند.
-
اثر چهارم: «وَيُكْتَبُ لَهُ بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ»؛ برایش نوشته میشود — آنجا سند رسمیِ مکتوب — که تو از آتش دوزخ در امانی.
-
اثر پنجم: «وَيَبْيَضُّ وَجْهُهُ»؛ صورت او نورانی و سفید خواهد بود.
-
اثر ششم: «وَيُكْسَى مِنْ حُلَلِ الْجَنَّةِ»؛ از لباسهای بهشتی بر اندام او میپوشانند.
-
اثر هفتم: «وَيُشَفَّعُ فِي مِائَةٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِهِ»؛ به او اجازهی شفاعت در صد نفر از خانوادهاش میدهند که شفاعتش در مورد آنها مقبول واقع میشود.
-
اثر هشتم: «وَيَنْظُرُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَيْهِ بِالرَّحْمَةِ»؛ اثر بعدی چیست؟ خدا یک نظر رحمتی بهخاطر محبت اهلبیت من به او در قیامت میکند.
-
«وَيُتَوَّجُ بِتِيجَانِ الْجَنَّةِ»؛ نهمین اثر این است که افسری و تاجی از بهشت بر سر او مینهند.
-
«وَالْعَاشِرَةُ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ»؛ او را وارد بهشت میکنند بدون اینکه محاسبهای در کار باشد.
«فَطُوبَى لِمُحِبِّي أَهْلِ بَيْتِي»؛ آخر کار، خود پیغمبر خدا فرمود: خوشا به حال آنهایی که اهلبیت من را دوست دارند.
این روایت در کتاب خصال صدوق، عدد بیست. ده اثر محبت اهلبیت در دنیا دارد، ده اثر هم در آخرت. بخواهم یکییکی توضیح بدهم، خیلی طول میکشد؛ فقط یک نکتهای را در مورد زهد و بعضی فقرات دیگر عرض کنم.
حقیقت زهد، حب دنیا و انواع دنیا
زهد بهمعنی بیرغبتی است. مهم نبودن، بله؛ اهمیت نداشتن. نسبت به دنیا؛ یعنی لذات دنیوی، یعنی چیزهایی که در این حیات ما و در این زندگی ما جذابیت دارد. هر آنچه که برای ما لذتبار باشد یا ما احساس آرامش در او بکنیم، این مصداق دنیاست.
امام باقر (علیهالسلام) به یکی از اصحابش فرمود که دنیا چیست؟ همان غذایی است که میخوری، که اینقدر به آن علاقهمندی؛ آن خدمتکاری است که خدمت تو را میکند؛ آن خانهای است که تو داری. دنیا همین چیزهاست. دنیا عبارت نیست از رشتهکوه البرز و زاگرس و سلسلهجبال آلپ در اروپا و اقیانوس اطلس و آرام؛ این چیزها نیست. من علاقهای به اقیانوس آرام و اطلس و اقیانوس منجمد شمالی و دریای خزر که، اینها وابستگی برای من نمیآورد. آنکه برای من جذابیت دارد چیست؟ همان چیزهایی است که به من لذت میبخشد: از طعام و شراب و لباس و مسکن و همسر و دوست و فیلمی که میبینم و صدایی که میشنوم و موقعیتی که در بین مردم دارم و در خانوادهام آن جایگاهی که دارم در اجتماع. این چیزها مجموعاً میشود دنیای من. دنیای من و شما در خیلی چیزها مشترک است، ولی یک چیزهایی هم اختصاصیِ دنیای شماست، دنیای من نیست؛ توجه میکنید؟ اختصاصی هم دارد.
نسبت به این امور اگر کسی محبت داشته باشد، این محبت را گفتند مانع محبت خدا میشود و انسان را از خدا دور میکند: «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ». تمام خطاها منشأش چیست؟ این حب دنیاست. بهخاطر این حب دنیاست آدمها دزدی میکنند، بهخاطر حب دنیاست دروغ میگویند، بهخاطر حب دنیا ریا میکنند، بهخاطر حب دنیا حتی اعتقادات عوضی پیدا میکنند؛ بهخاطر حب دنیاست. چرا؟ مثلاً فرض کنید پدرانش اعتقاد داشتند به غاصبان مقام خلافت امیرالمؤمنین (علیهالسلام). چون پدرانش اعتقاد داشتند، حالا نمیخواهد علاقهی خودش را به آنها زیر پا بگذارد. مگر میشود بابایم را بگذارم کنار؟ نه؛ بهخاطر همین، این هم میشود جزء مریدهای همان خبیثها. بله؛ «حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ». تمام خطاها ریشهاش در حب دنیاست. تمامش اینجاست.
البته در پرانتز این را بگویم؛ اگر دنیایی است — یعنی لذتی است — که زنده بودن من و تعادل من وابسته است به او، یک؛ دو: این لذت هم از طریق حلال است؛ علاقهی به چنین دنیایی و پیگیریِ چنین دنیایی، این مانع محبت خدا و ترقیات معنوی نیست. به این دنیا میگویند «دنیا بلاغ»؛ یعنی آن دنیایی که آدم باید داشته باشد تا برود جلو. بالاخره من غذا نخورم که، بله، توان حرف زدن ندارم. منتها چند جور میشود غذا خورد؛ از حرام و حلال. در حلالش هم یک وقت من میتوانم بخورم و آنی که مد نظرم است، آن چیست؟ جنبهی لذتش است. و وقتی دنبال لذتش هستم، پرخوری هم میکنم و آداب غذا خوردن را رعایت نمیکنم. اما اگر من دنبال دنیا بلاغ باشم، یعنی آن دنیایی که میخواهد من را برساند، من را توانا بکند تا بتوانم به وظایفم عمل بکنم، وقت این دنیا مانع من نمیشود.
لذا فرمود: «الدُّنْيَا دُنْيَاوَانِ»؛ دنیا دو جور است: دنیا بلاغ و دنیا ملعونه. این روایت از امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است. دنیا دو جور است؛ یک دنیایی هست که چارهای از آن نیست، باید باشد تا من بتوانم با آن کار انجام بدهم. این دنیا در مقابل یک چیز دیگری است که آن میشود دنیا ملعونه؛ یعنی دنیایی که من را دور میکند، از رحمت خدا فاصله میدهد.
نسبت به این دنیایی که از دنیا بلاغ فاصله دارد، خودش دو جور است باز این دنیای ملعونه: بعضیهایش لعنش و طردش یکجوری است که من را اهل دوزخ هم میکند، ولی یک چیزهایی هست که من را اهل دوزخ نمیکند. من اگر از مال حلال، از غذای حلال پرخوری بکنم، این پرخوریِ من، دنیا ملعونه است ولی در عین حال من معصیت نمیکنم. اما اگر من غذا را حرام بخورم، آن میشود چه؟ دنیای ملعونی که من را به هلاکت میرساند. درست شد؟
نسبت به کل دنیای ملعونه، مردم عادی بهصورت متعارف علاقهمندند، خیلی شیفتهاند. درست شد؟ اگر کسی بتواند نسبت به این دنیا بیرغبتی پیدا کند، پای خودش را از یک زنجیرهایی باز میکند و میتواند پرواز کند:
گفت: پروازهای علوی کند مرغ جانت
گر از چنبر آز، بازش رهانی
اینکه من از چنبر آز — چنبر یعنی چنگال، آز یعنی حرص — اینکه من حرص بورزم نسبت به آن مقدار بیشتر، این من را در زنجیر میآورد. اگر بتوانم خودم را از این چنبر آز باز برهانم:
گفت: پروازهای علوی کند...
علوی را «عَلَوی» مینویسند ولی «عِلوی» به کسر عین میخوانند، در مقابل سفلی است؛ علوی یعنی بهسمت بالا، سفلی یعنی بهسوی پایین.
پروازهای علوی کند مرغ جانت
گر از چنبر آز، بازش رهانی
گر لذتِ ترکِ لذت بدانی
دگر لذتِ نفس، لذت نخوانی
پروازهای علوی کند مرغ جانت
گر از چنبر آز، بازش رهانی
یک ایستگاه، ایستگاهِ علاقهی به دنیاست؛ حب دنیا. یک ایستگاه، ایستگاه رها شدن از این علاقه است که میشود بیعلاقگی؛ به این میگویند زهد. آنهایی که یک پله بالاترند، نسبت به این دنیا نهتنها بیعلاقهاند، بلکه بغض هم دارند. فرمود محبت اهلبیت من، نهتنها اثرش بیعلاقگی به دنیاست، اثرش بغض دنیا هم هست. این مال مراتب محبت است. محبت وقتی شدید میشود، این آثار هی بیشتر و بیشتر و بیشتر میشود؛ میرسد به جایی که حتی اینجور لذتهای دنیوی که میخواهد پای او را ببندد نسبت به نزدیک شدن او به اهلبیت (علیهمالسلام)، حالا نسبت به او نهتنها بیعلاقه است، بلکه دشمنی هم با او میکند.
خب، عرض من اینجا فعلاً امشب بس باشد. انشاءالله فردا شب قدری بیشتر فقرات دیگر را عرایضی عرض میکنیم. خب.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود که:
«الزُّهْدُ أَجَلُّ مَا يُؤْهَدُ، وَيَمْدَحُهُ الْكُلُّ وَيَتْرُكُهُ الْجُلُّ.»
بهترین چیزی که میشود سراغش را گرفت، زهد در دنیاست. همه هم تعریفش را میکنند؛ میگویند چقدر خوب است که آدم وابسته نباشد، بله. اما عجیب این است که: «وَيَتْرُكُهُ الْجُلُّ»؛ یعنی اکثریت قریببهاتفاق. «جُلّ» یعنی کُل، یک خرده کمتر؛ اکثریت قریببهاتفاق را میگویند جُلّ. فرمود: «يَمْدَحُهُ الْكُلُّ وَيَتْرُكُهُ الْجُلُّ»؛ اکثر افراد، پای عمل که میرسند میگذارند کنار. درست است؟
گریز به روضهی غربت و شهادت حضرت مسلم بن عقیل (ع)
خب، این مسئله برای اهل کوفه نمایش پیدا کرد؛ درست است؟ وقتی مسلم (سلاماللهعلیه) آمد کوفه، با دعوت خود کوفیان از امام حسین، حضرت، مسلم را فرستاد. آمد، اولاً مورد استقبال واقع شد. در خانهی مختار هم ابتدا ورودش بود. مردم دستهدسته میآمدند برای بیعت کردن. سخنرانیهای غرا میکردند: جان ما فدای تو، همهی زندگی ما تقدیم امام حسین:
سر چه باشد که فدای قدم دوست کنم
این متاعی است که هر بیسروپایی دارد
شعر میگفتند، نثر میگفتند؛ این مینشست، آن پا میشد میگفت. آن رئیس آن قبیله میگفت: من و همهی اهل قبیله؛ همه اینجوری میگفتند. البته بعضیها هم بودند، آدمهای عاقل و درستی بودند مثل حبیب بن مظاهر و عابس بن ابیشبیب شاکری؛ اینها وقتی خواستند بیعت کنند گفتند: آقا، ما فقط از طرف خودمان قول میدهیم، ما پایش هستیم؛ از طرف هیچکس ما قول نمیدهیم. قبیلهی من، بچهی من، من این چیزها را نمیدانم؛ من یکی هستم، من یکی هستم. در بیعت حبیب و عابس تأکید شده، نقل کردهاند که اینها تأکید کردند که آقا، ما گرفتار این جوّ روزگار نیستیم؛ ما از طرف خودمان حرف میزنیم.
خب، هجده هزار نفر که شدند، مسلم نامه نوشت به امام حسین (علیهالسلام) که کوفیان آمادهاند، شما تشریف بیاورید. بعد از نامه هم باز آمدند و آمدند و آمدند تا هشتاد هزار نفر! هشتاد هزار مرد گفتند: ما همهی وجودمان مال امام حسین است. در اولین فراخوانی که کرد، فقط ۳۵۰۰ نفر آمدند، از هشتاد هزار نفر! یک صبح تا غروب، دورِ دارالاماره معطل شدند تا هانی را نجات بدهند؛ از صبح تا غروب، سههزار نفر ریزش کردند، ماندند دم غروب پانصد نفر!
وارد مسجد کوفه شد نماز مغرب را بخواند برگردد؛ در نماز، در این فاصلهی دارالاماره تا مسجد مقداری زیادی نیست، ۴۷۰ تا رفتند، سی تا آمدند در مسجد! نماز مغرب را خواند، از درِ مسجد خواست بیاید بیرون، یک تعداد انگشتشماری همراهش بودند؛ یکی دو تا کوچه که رد کرد، شب تاریک برگشت دید هیچکس نیست. هیچکس نیست.
حب دنیا بر قلوب آنها حاکم بود. در یکهمچین جاهایی معلوم میشود کی دنیا را دوست دارد، کی دنیا را دوست ندارد. خب، اهل مدینه است مسلم، نه اهل کوفه. طبیعتاً در شهر غریب، اصلاً نمیداند خانهی کی باید برود، کجا هست اینجا؟ آیا مأمورین کجا میایستند، نمیایستند؟ همینجور متحیر مانده بود به خدا.
لبان روزه، لب تشنه، کنار دیوار تکیه داد. طوعه سرش را از خانه بیرون کرد ببیند پسرش آمده یا نه؛ دید آقایی ایستاده. گفت: آقا، اوضاع شهر خیلی نابسامان است، زن و بچهی شما نگران میشوند، زودتر بروید خانه، نایستید اینجا. حضرت جوابی ندادند. رفت تو، چند دقیقه بعد آمد بیرون باز ببیند بچهاش آمد یا نه، دید ایستاده ایشان اینجا. نگران شد نکند قصدی دارد. گفت: من راضی نیستم در حریم خانهی من بایستی، بروید خانهتان. مسلم آنجا فقط یک جمله فرمود که: من خانهای ندارم در این شهر، زن و بچهای ندارم در این شهر. گفت: مگر شما کی هستید؟ خودش را معرفی کرد. تا معرفی کرد، زن گفت: بیا تو، بیا.
کاری کرد که مردان، بلکه مردنماهای کوفه هم نکردند. خب، جریان زیاد است، دیگر وقتتان را نمیگیرم. تا رسید کار مسلم به بالای دارالاماره؛ درحالیکه لبش شکاف خورده، دارد خون میآید، ولی تشنگی بر او مسلط شده. باید گردن او را بالای دارالاماره بزنند و بدن او را به پایین پرتاب کنند. قبل از اینکه جنایت بکنند، گفت: میشود یک کاسهی آبی به من بدهید؟ خیلی تشنهام. کاسهی آب را دادند؛ تا آمد بخورد، خون ریخت در این کاسهی آب.
در لحظهی آخر هم مواظب است گناه نکند. در لحظهی آخر پس داد، خونِ لبش را پاک کرد؛ گفت: یک جام دیگر آب بدهید. باز هم خونی شد، باز پس داد. یک جام سوم، این بار محکمتر لب و دندانش را پاک کرد؛ آمد آب بخورد، دندانش ریخت در کاسهی آب. فهمید دیگر آب نباید بخورد.
قربانت بروم یا اباعبدالله...
آقا جان، هم شما تشنه جان دادی، هم مسلم؛ اما یک فرقی میان شما و مسلم بود. مسلم گفت به من آب بدهید، آب دادند، نتوانست بخورد. اما شما چه؟
راوی میگوید: من نگاه میکردم میدیدم در گودال قتلگاه، لبهای امام حسین تکان میخورد. آمدم جلوتر ببینم نفرین میکند یا نه؛ دیدم گرم مناجات با خداست: «رِضًا بِقَضَائِكَ، تَسْلِيمًا لِأَمْرِكَ، لَا مَعْبُودَ سِوَاكَ، يَا غِيَاثَ الْمُسْتَغِيثِينَ...» اما گاهی هم یک کلمات دیگری بر زبانش جاری میشود. خوب دقت کردم ببینم چه میگوید؛ دیدم با همان صدای ضعیف، حضرت میفرماید: «اسْقُونِي شَرْبَةً مِنَ الْمَاءِ...» یک جرعه آبی به من بدهید. اگر داده بودند، به دخترش پیغام نمیداد: به شیعیانم بگو:
شِيعَتِي مَهْمَا شَرِبْتُمْ مَاءَ عَذْبٍ فَاذْكُرُونِي
أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِيبٍ أَوْ شَهِيدٍ فَانْدُبُونِي...
اطلاعات
- آلبوم سخنرانی: دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)
- برگزارکننده: هیئت مصباح الهدی
- دسته بندی: 1438