دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)، هیئت مصباح الهدی - جلسه 5 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 5 دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)

تاریخ برگزاری: 15 مهر 1395 4 محرم 1438

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.


آغاز مجلس، قرائت دعای فرج و زیارت عاشورا

أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ. وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ، لَا سِيَّمَا مَوْلَانَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، 

وَاللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.»

«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ. السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. يَا لَيْتَنَا كُنَّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا.»

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیة‌الله‌الأعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

احکام فراموشی واجبات رکنی و غیر رکنی در نماز

اگر سهواً رکنی فراموش بشود در نماز، در صورتی که وارد رکن بعدی نشده باشد نمازگزار، آن رکن قبلی قابل جبران است؛ بلکه باید بازگردد و جبران کند.

رکنِ داخل نماز، رکوع است و دو سجده و قیام متصل به رکوع؛ و عرض شد که قیام متصل به رکوع یعنی از حالت ایستاده به رکوع رفتن، که به تنهایی خودش قابل کم شدن یا زیاد شدن نیست، به همراه رکوع کم یا زیاد می‌شود.

اما در مورد خود رکوع و دو سجده، می‌شود کم بشود، می‌شود زیاد بشود، می‌شود فراموش بشود.

اگر کسی دو سجده را فراموش کرده باشد، یا یکی از دو سجده را فراموش کرده باشد، تا قبل از اینکه وارد رکوع رکعت بعد بشود، جای جبرانش هست؛ بلکه باید جبران بکند. یعنی اگر هنوز خم نشده است به اندازه‌ای که نوک انگشتان دستش به سر زانوها برسد، وارد رکوع رکعت بعد نشده است. این شخص وقتی یادش می‌آید که رکعت قبل سجده نکرده است، باید بازگردد؛ بازگردد و آنچه را انجام نداده است انجام بدهد، بعد به ترتیب هم باز انجام بدهد، کارهایی که قبلاً کرده است، این‌ها هیچ‌کدام حساب نمی‌شود. می‌خواند نمازش را و می‌رود تا آخر. اگر قیام نابجایی در اینجا کرده است، به خاطر این دو قیام... به خاطر این قیام نابجا دو سجده‌ی سهو به جا می‌آورد.

همین‌طور اگر رکوع را فراموش کند، ولی قبل از ورود به سجده‌ی دوم یادش بیاید که رکوع نکرده است، جای جبران هست و باید جبران کند؛ باید بازگردد، بایستد، رکوع را انجام بدهد و نماز را به همین ترتیب ادامه می‌دهد. و چون یک سجده انجام داده است قبل از اینکه رکوع را به جا بیاورد، در حقیقت به خاطر این یک سجده باید دو سجده‌ی سهو پس از پایان نماز انجام بدهد.

اما اگر وارد سجده‌ی دوم شد، یادش افتاد که رکوع نکرده است، یا وارد رکوع شد، رکوع رکعت بعد، و یادش افتاد که دو سجده را فراموش کرده است، هر دو سجده را فراموش کرده است؛ در این صورت نمازش باطل است. نیازی به اینکه از قبله رو برگرداند یا سلام بدهد نیست، تا چه برسد بگوییم تشهد بخواند و سلام بدهد؛ خیر، نماز باطل است، همان‌جا تکبیرة‌الاحرامِ نماز جدید را می‌گوید — یعنی همین نمازی که می‌خواند — و این نماز را می‌خواند. در نماز واجب، مسئله به این صورت است که اگر فراموش کند رکن را، و به رکن بعدی وارد نشده باشد جای جبران دارد، ولی اگر به رکن بعدی وارد شد دیگر جای جبران ندارد.

در مورد واجبات دیگر نماز که رکن نیستند، آن واجبات در صورتی که به واجب رکنی بعدی وارد نشده باشد، باید بازگردد و آن واجب را انجام بدهد؛ مگر اینکه اگر بخواهد بازگردد، خودش یک رکن اضافه می‌شود یا یک سجده اضافه می‌شود، که در این صورت دیگر لازم نیست بازگردد.

یعنی مثلاً اگر شما تشهد را فراموش کردید — تشهد واجب است ولی رکن نیست — تشهد را فراموش کردید، ایستادید برای رکعت بعد؛ اگر هنوز به رکوع نرفته‌اید، یادتان افتاد، می‌نشینید، تشهد را می‌خوانید، برمی‌خیزید، تسبیحات اربعه را می‌گویید، نمازتان صحیح است؛ به خاطر این قیام نابجا، دو سجده‌ی سهو می‌کنید. اما اگر به رکوع رکعت بعد وارد شده‌اید، در این صورت دیگر جبران نمی‌توانید بکنید. چرا؟ چون رکوع رکن است؛ اگر بخواهید بازگردید، باید یک رکوع هم اضافه کنید و این نماز شما را باطل می‌کند.

اگر رکوع یا پس از رکوع فهمیدید که تشهد نخوانده‌اید، در این صورت نمازتان را ادامه می‌دهید، می‌روید تا آخر؛ پس از پایان سلام، بدون اینکه روی خود را از قبله برگردانید، یک تشهد به نیت تشهد فراموش‌شده می‌خوانید و پس از پایان تشهد، دو سجده‌ی سهو به جا می‌آورید.

این عملی که عرض کردم، بعضی فقها واجب می‌دانند، بعضی‌ها احتیاط مستحب می‌کنند؛ ولی به هر صورت اگر کسی به این شکل عمل بکند، به وظیفه‌ای که در نماز داشته، انجام داده و نماز او صحیح است.

کسی نمی‌تواند در این‌جاها بگوید: «این نمازی که می‌خوانم به دلم نمی‌چسبد، رهایش کنم»، باطلش کند و مجدداً از ابتدا شروع کند. در این موارد باید به این وظیفه عمل کند؛ حالا اگر به دلش نچسبیده است، بعد از پایانِ همه‌ی وظایفش، حالا دوست دارد یک بار نماز را از ابتدا بخواند، آن در اختیار خودش است، مانعی ندارد؛ ولی این وظایف را باید در وسط نماز انجام بدهد.

خدای متعال همه‌ی ما و شما را با وظایف بندگی‌مان، هم توفیق آشنایی و هم توفیق التزام و عمل تا پایان عمر مرحمت بفرماید.

به پیشگاه مقدس و منور والدِ بزرگوارِ امام عصر (علیه‌الصلاة‌والسلام)، یعنی حضرت نرجس خاتون (سلام‌الله‌علیها)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

(صلوات حضار)

هدف از آفرینش: معرفت و بندگی حقیقی خداوند

خدای متعال ما انسان‌ها را آفریده است تا او را عبادت کنیم، و بالاترین نقطه‌ی عبادت هم و احساس و وجدانِ بندگی هم این است که ما به معرفت او نائل بشویم. قرآن صراحتاً بیان می‌فرماید که: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»؛ جن و انس فقط برای عبادت خدا آفریده شده‌اند.

سیدالشهدا (علیه‌السلام) در بیانی نورانی که بسیار هم نکته در آن هست، فرمود: «إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقِ الْخَلْقَ إِلَّا لِيَعْرِفُوهُ، فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ، فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاهُ» یا «مَنْ سِوَاهُ». خدای متعال خلق را آفریده است تا او را بشناسند؛ وقتی شناختند او را، نتیجه‌ی این شناسایی و معرفت خدا، بندگی او است؛ و وقتی او را بندگی کردند، دیگر نسبت به بندگی هر کس و هر چیز دیگری بی‌نیاز می‌شوند.

اینکه خدا چرا خواسته است ما بندگان را بیافریند تا به معرفت او برسیم، سؤالی است که پاسخش با عقل و فکر و درک ما قابل دستیابی نیست. خدا نیافرید بندگان را مگر برای اینکه آن‌ها به معرفتش برسند، ولی خدا نیاز نداشت کسی او را بشناسد. خدا احساس تنهایی نمی‌کرد، وحشت نکرده بود؛ اینکه خلقی ندارد، برای او مسئله ایجاد نکرده بود.

آفرینش را هم که آراست و این بساط را آغاز کرد، از ابتدا شروع کرد، به این خلق نیاز نداشت و ندارد و نخواهد داشت. نه به طاعت این خلق خدا نیاز دارد، نه از معصیتِ مخلوقاتش خدا آسیب و صدمه‌ای می‌بیند.

خدای اکنون، خدای قبل از خلقت است؛ خدای اکنون، خدایی است که در قیامت هم همین خدا است. و غضب خدا، رحمت خدا، غیر از آن چیزی است که ما فکر می‌کنیم. ما در غضبی که می‌کنیم، عصبانی می‌شویم، رگ‌های گردنمان برافروخته می‌شود، حالتمان تغییر می‌کند؛ اصلاً در مورد خدا این حرف‌ها نیست، هیچ چیز. ما وقتی به کسی رحمتی می‌کنیم، رحممان می‌آید، یک عواطفی نسبت به او داریم، احساساتی داریم؛ اصلاً در مورد خدا تغییر حال وجود نداشته است و ندارد.

ما در زندگی هرگونه که باشیم، نه نفعی به حال خدا دارد و نه ضرری. کل عالم خلقت بشوند سلمان فارسی، این خدا به خدایی‌اش هیچ افزوده نمی‌شود. همه‌ی مخلوقات — البته وجود نازنین معصومین را استثنا می‌کنیم، این سخن درباره‌ی آن‌ها نیست — همه‌ی مخلوقات بشوند شبیه این خبیث‌هایی که حق امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را غصب کردند و در کربلا آمدند و آن جنایت عظیم را انجام دادند، همه به این رتبه سقوط بکنند، هرگز چیزی از مُلک و مِلک خدا کم نمی‌کنند. تمام منفعت و ضرر برای ما است. اینکه خدا چرا این بساط را راه انداخت، برای ما و با عقل و درک ما قابل فهم نیست.

اما حالا که آفریده است، حالا ما آمده‌ایم سر نقطه‌ای که هستیم. اکنون نمی‌توانیم بگوییم: «خدا، چرا من را آفریدی؟ من نفهمیدم، پس حالا حرفش را هم گوش نمی‌کنم»؛ خیر، ما را آفریده است، به ما هم یک عقل و درکی داده است. انبیا و ائمه (علیهم‌السلام) را هم مبعوث کرده است و موظف کرده است که به ما بنمایانند، از مسیری برویم به یک سعادت بزرگی می‌رسیم و آن، دستیابی به معرفت و عرفان واقعی او است.

و البته در کنار این معرفت، یک چیزهای دیگری هم گذاشته است؛ بهشت برینی که در آن «فِيهَا مَا لَا عَيْنٌ رَأَتْ، وَلَا أُذُنٌ سَمِعَتْ، وَلَا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَرٍ». در بهشت چیزهایی است که نه گوشی شنیده است، و نه چشمی دیده است، و نه حتی به ذهن کسی خطور کرده است؛ هر چقدر شما فکر کنید، بالاتر از آن است نعمت‌های بهشتی. آن‌ها را هم قرار داده است، همه‌ی این‌ها جذابیت دارد.

نعمت‌هایی در بهشت قرار داده است که امام (علیه‌السلام) فرمود: اگر لباسی که به تن حورالعین هست، یکی از آن لباس‌ها را بیاورند بین زمین و آسمان، فقط این لباس را در حالی که تا بوده است، تای لباس را باز کنند؛ اگر این کار را بکنند، چنان بوی عطری در کل زمین می‌پیچد که انسان‌ها از این بو آن‌چنان سرمست می‌شوند که هیچ‌کدامشان زنده نمی‌توانند بمانند! این هم فقط نه خود آن لباس، بلکه آن بویی که از باز شدن تای این لباس فقط در کره‌ی زمین منتشر می‌شود. این‌ها را هم قرار داده است.

به ما گفتند اگر این مجموعه کارها را بکنید، به آنجا می‌رسید، به آنجا می‌رسید.

و اگر این مسیر را نروید، می‌روید به یک جایی که نه‌تنها از معرفت خدا محرومید، بلکه عذاب الیم، عذاب شدید، عذاب عظیم، با انواعی که در قرآن و روایات هست، که خب، اگر کسی یک قلبِ غیر قاسی داشته باشد، در مقابل این آیات واقعاً می‌شکند، واقعاً اشکش جاری می‌شود.

هم نعمت‌های بهشتی این‌گونه است، و هم عذاب‌هایی که خدا قرار داده است. البته بزرگ‌ترین نعمتی که خدا در بهشت دارد: «وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ»؛ آنکه خدا رضوان خودش را نسبت به بندگانش دارد و به آن‌ها عنایتی می‌کند که این‌ها فقط خودشان می‌فهمند که ارزشش چیست.

و بدترین چیزی که برای دوزخیان هست چیست؟ «كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ».

معرفت اضطراری در دنیا و حرمان اهل دوزخ در قیامت

در گرفتاری‌های دنیا این‌جوری است؛ در گرفتاری دنیا وقتی شما گرفتار می‌شوید، خدا اجازه می‌دهد که در این گرفتاری به او توجه کنید و معرفت او به شما داده می‌شود، توجه کردید؟ در گرفتاری‌های دنیا این‌گونه است.

اگر کسی در دریا گرفتار طوفان بشود، به خصوص وقتی که کشتی‌اش درهم می‌شکند و درون گرداب قرار می‌گیرد، در آنجا خدای متعال تفضلاً معرفتش را به آن بنده خواهد داد؛ کما اینکه در روایات ما هست، یکی آمد به امام صادق (علیه‌السلام) گفت: «این زمانه خیلی شبهه‌ی توحید زیاد شده است»؛ بودند، ابن ابی‌العوجاء بود، عبدالله بن مقفع بود، ابوشاکر دیصانی بود؛ این‌ها می‌نشستند برای مردم شبهه‌ی توحید می‌گفتند؛ آنها حتماً در اینجا، همین کارهایی که در این روزگار خیلی‌ها می‌کنند، که تا یک سؤالی می‌آید برایشان، همین که خودشان جوابش را نمی‌فهمند و شبهه برایشان پدید می‌آید، برای بقیه هم به اشتراک می‌گذارند! و بقیه را هم شریک می‌کنند، نمی‌دانند که در این کار دارند چه جنایتی می‌کنند! اگر یک چاقو در شکم یکی بکنی کمتر جنایت کردی در پیشگاه خدا تا اینکه ذهن او را مبتلا به این شبهات بکنی. خیلی از این‌ها شبهه را می‌شنوند و اهل پیگیری نیستند، پی نمی‌گیرند.

خب، آن‌ها اهل شبهه‌پراکنی بودند، یک‌جوری که بازار شک در مورد خدای متعال زیاد شده بود. این هم آمد به امام صادق (علیه‌السلام) گفت: «دُلَّنِي عَلَى اللَّهِ مَا هُوَ؟»؛ به من نشان بده خدا کیست؟ کار به مجادله کشیده و خیلی جرّ و بحث شده پیش من، من نفهمیدم.

حضرت فرمود: «سوار کشتی شده‌ای؟»

عرض کرد: «بله».

فرمود: «شده است کشتی‌ات در وسط دریا گرفتار طوفان بشود و بشکند؟»

عرض کرد: «بله».

فرمود: «آن وقتی که حتی یک تکه تخته هم به دستت از آن کشتی شکسته نیامد که به امید این بتوانی خودت را نجات بدهی، و شرایط هم به قدری سخت بود که می‌دیدی آنجا شنا به درد نمی‌خورد؛ آیا در یک چنین شرایطی گیر کرده‌ای؟»

عرض کرد: «بله، همین اتفاق برایم افتاده است».

فرمود: «آیا در آن لحظه برای تو این مسئله حاصل نشد و به روشنی در قلب تو این حقیقت پدیدار نیامد که یک چیزی هست که می‌تواند تو را از این مهلکه نجات بدهد؟»

عرض کرد: «بله، همین امر اتفاق افتاد».

فرمود: «فَذَاكَ هُوَ اللَّهُ»؛ این همان خداست.

خدا اجازه می‌دهد که در آنجا، این حوادث برای شخص زمینه‌ای بشود تا او اصل بنده بودنش را دریابد و معرفت او را به دست بیاورد؛ این کارِ خداست.

اما این مسئله در قیامت اتفاق نمی‌افتد! با اینکه آنچه در قیامت هست از عذاب‌ها، از گرفتاری‌ها، از مشکلات، اصلاً قابل مقایسه با دنیا نیست، به هیچ وجه، توجه کردید؟ در عین حال خدا آنجا اگر بخواهد معرفتش را بدهد، می‌دهد به چه کسانی؟ به آن‌هایی که در دنیا با او رابطه داشتند.

در دستگاه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و ائمه بودند، برایشان گرفتاری پدید می‌آورد برای خیلی‌هایشان در صحنه‌ی قیامت، اما پایانش معرفت خود را هم به ایشان می‌دهد. اما در مورد آن‌هایی که ارتباط با او در دنیا نداشتند، در حزب امیرالمؤمنین و امام زمان (صلوات‌الله‌علیهما) نبودند، این‌ها گرفتاری را می‌بینند اما «كَلَّا إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ»؛ آنجا هم از معرفت خدا محرومِ محرومند.

در قیامت گرفتار می‌شود شیعه‌ی گناهکار؛ بعضی از شیعیان گناهکار خیلی سخت گرفتار می‌شوند. در آنجا در بعضی روایات هست، مؤمنین دسته‌‌جات مختلفی دارند؛ یک دسته‌شان این‌گونه است که خدا نامه‌ی عمل این شخص، این مؤمن را، به او توسط ملک و فرشته می‌رساند، بعد تک‌تک گناهان را به او می‌گوید: «این گناه را کردی؟» خیلی شرمنده می‌شود. بعد از اینکه شرمنده شد، خدا می‌گوید: «خب، حالا هیچ‌کس را نمی‌گذارم اینجا بفهمد، من تو را بخشیدم». و آن لذتِ مغفرت خدا، حلاوت مغفرت که دیشب گفتم، آنجا به او می‌چشد. یکایک این گناهان را این‌چنین می‌کند، ولی خب روغنش درمی‌آید آن طرف! روغنش درمی‌آید!

بعد سرانجام چه می‌شود؟ برای یک دسته از گناهکاران دارم عرض می‌کنم؛ سرانجام این‌گونه می‌شود که تمام معصیت‌های او پاک می‌شود، آن وقت اینجاست که این خیلی شاد، بسیار پرانرژی، این نامه‌ی عمل خودش را به دست می‌گیرد، می‌گوید: «هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ * إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلَاقٍ حِسَابِيَهْ»؛ می‌گوید: «ای مردم! ببینید، در نامه‌ی عمل من هیچ گناهی نیست، هیچ!» این گناهکار بوده است، ولی این‌گونه بخشیده‌اند او را. گرفتارش می‌کنند، ولی این‌چنین می‌شود.

در قیامت این‌گونه است؛ یک عده‌ای یک جور دیگری خدا برایشان گرفتاری پدید می‌آورد، از دوستان امیرالمؤمنین و از شیعیان امام زمان (علیه‌السلام)، می‌بخشایند او را. بازار مغفرت در قیامت خیلی برای شیعیان گرم و داغ است؛ اما از اینجا که ما هستیم تا آنجا، خیلی امور ممکن است اتفاق بیفتد که ما اکنون تصورش را هم نمی‌توانیم بکنیم.

و به هیچ وجه صرف ندارد که ما به خاطر این چند لحظه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، بیاییم این‌همه مشکلات را تحمل کنیم. اگر به عکس بکنیم، یک خرده هوای نفس خودمان را پایمان را بگذاریم روی آن، ما در حقیقت قلبمان همین‌جا از قساوت فاصله می‌گیرد، همین‌جا خدا به ما معرفتش را می‌دهد، همین‌جا درجات بالایی از معرفت ائمه را به ما می‌دهد و محبتشان، چنان اینجا شارژ می‌شویم، فوق‌العاده!

داستان دو برادر شهید در کربلا: عبدالله و عبدالرحمن بن عروه غفاری

این قصه را من چند بار گفته‌ام، هر بار که می‌گویم خودم احساس می‌کنم انگار بار اول است دارم می‌گویم؛ در آن خیلی نکته هست.

در کربلا، عبدالله بن عروه و عبدالرحمن بن عروه، دو تا از اصحاب امام حسین بودند، برادر بودند. شب عاشورا این‌ها نرفتند، ماندند، روز عاشورا... بسیار خوب، یک وقت امام حسین (علیه‌السلام) دیدند که این دو تا یک گوشه‌ای ایستاده‌اند یا نشسته‌اند، دارند گریه می‌کنند.

خب، یک مشت وقایع‌نگار هم بودند آنجا؛ آدم‌هایی که کار خبرنگاری... در آنجا برایشان معصیت بود، چون باید می‌آمدند امام حسین را یاری می‌کردند؛ ولی خب بود، حُمَید بن مسلم یکی از آن‌هاست. خیلی از آنچه که روضه‌هایی که نقل کرده‌اند، او نقل کرده است، خبرنگار بود. خیلی از آنچه هم که نقل کرده است، به نظر می‌رسد که کنارش را یک خرده سابیده، تیزی‌هایش را گرفته، چون بالاخره تعلق به سپاه آن طرف داشت. ولی همان چه هم که نقل کرده است، واقعاً خیلی دلخراش است، خیلی دلخراش.

حمید بن مسلم و این‌ها بالاخره بودند آنجا؛ خب، فردا ممکن است بنویسند در تاریخ که بعضی از اصحاب امام حسین گریه کردند، معلوم شد که پشیمان شدند، راهی برای برگشت نداشتند، بعد خود این رویش کلی تحلیل گذاشته می‌شود، خلاصه می‌شود داستانی! گه‌‌گاه ائمه (علیهم‌السلام) سؤال و جواب می‌کردند که بقیه بفهمند که داستان چیست. امام حسین (علیه‌السلام) می‌داند، امامِ زمان است، حجت خداست، می‌داند چیست؛ ولی در عین حال به این‌ها فرمود که: «چرا گریه می‌کنید؟ بین شما و بهشت فقط یک مرگ دیگر فاصله است، تا چند لحظه‌ی دیگر شما در آغوش حورالعین و در بهشت برین هستید».

می‌دانید چه جواب دادند؟ جان‌ها فدای این دو تا برادر! عرض داشتند: «یا بن رسول الله! مَا عَلَى أَنْفُسِنَا نَبْكِي، وَلَكِنْ نَبْكِي عَلَيْكَ»؛ ما برای خودمان گریه نمی‌کنیم، ما به خاطر... ما به شما گریه می‌کنیم!

بعد توضیح دادند؛ عرض کردند: «آقا، ما در این فکر بودیم که گرچه تعدادمان کم است ما اصحاب، ولی آن‌قدر حاضریم جان‌فشانی کنیم که یک‌جوری این نانجیب‌ها دستشان به شما نرسد. گفتیم ما خودمان را فدا می‌کنیم:

سر چه باشد که فدای قدم دوست کنم

این متاعی است که هر بی‌سروپایی دارد

به این دلخوش بودیم؛ گفتیم یک کاری می‌کنیم که ما از بین برویم، رفتیم، شما سالم بشوید. اما اکنون می‌بینیم شرایط یک‌جوری است که ما کشته هم که بشویم، که مهم نیست، مصیبت این است که این‌ها به شما دست پیدا می‌کنند. از اکنون داریم به غربت شما گریه می‌کنیم».

یک لحظه عزیزان! این دو تا هم جوان بودند، این دو تا هم هزار تا آرزو داشتند، این‌ها می‌توانستند خیلی کارها بکنند. خودتان را و خودمان را با او مقایسه کنیم؛ ببینید انسانیت تا کجا می‌شود برود جلو! ما چقدر فاصله داریم؟ این راه رفتنی است، این کار شدنی است. قلب او قلب رقیق است، از قساوت کاملاً فاصله دارد.

خب، یک‌جوری است حالا این دو تا جوان، اسمشان فقط در یک جایی از کتب مقاتل و همین حادثه هم هست، حالا این‌ها چه جوری شهید شدند، اصلاً دیگر ذکر نشده در این مقاتلی که به دست ما رسیده است. ولی آن‌ها در یک رتبه‌ای هستند که هر چند بار این جمله‌ی آن‌ها و حادثه‌ی آن‌ها گفته بشود، باز هم نو و تازه است.

خدا ما را آفریده است تا ما برسیم به آن نقطه‌ها، به آنجاها. رسیدیم، خودمان فایده کردیم؛ اگر نرسیدیم، این ماییم که ضرر کردیم. آن‌هایی که می‌خواهند به آن نقطه برسند، همان‌هایی هستند که قلب خالی از قساوتی دارند. آن‌هایی که جا می‌مانند، قلبشان به درجات، قاسی است. خب دیگر قساوت‌هایی هم که مثل عمر سعد و آن‌ها هم داشتند (لعنة الله علیهم اجمعین)، آن‌ها هم یک درجاتی است که امیدواریم خدا هیچ‌وقت ما را به آنجاها نرساند؛ گرچه در روایات و در ادعیه‌ی ما هشدار نسبت به این مسئله هست، هشدارش هست، که می‌شود خدا آدم را رها کند، برسد آدم به آنجاها؛ می‌شود.

لذا فرمود: هیچ‌وقت نسبت به خودتان حالت اطمینان نداشته باشید. امام صادق (علیه‌‌السلام) فرمود: «لَا تَأْمَنُوا الزَّيْغَ»؛ از اینکه یک روز گرفتار گمراهی بشوید، خود را در امان نبینید؛ و این آیه را زیاد بخوانید: «رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ». خدایا، حالا دست ما را گرفتی، تا یک حدی تو جاده‌ی هدایت آوردی، دست ما را رها نکن، ما را نگذار برویم تو جاده‌ی گمراهی؛ «وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً»، اصلاً این هدایت را هم بیشتر کن، ما را ببر جلو؛ اینجا نایستیم، برویم جلو؛ «إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ»؛ این آیه را زیاد بخوانید.

درجات بیماری و قساوت دل و آثار دعا

ان‌شاءالله کسی از ما گناه نکند؛ گاهی عقوبت گناه، تنگی معیشت است. گاهی بیماری بدن است: «إِنَّ لِلَّهِ عُقُوبَاتٍ فِي الأَبْدَانِ»؛ خدا گاهی عقوبت‌هایی را در بدن‌ها ایجاد می‌کند، مریض می‌کند شخص را به خاطر معصیتی که کرده است. البته نمی‌شود گفت هر کس بیمار شد عقوبت گناهش است؛ ولی خیلی از گناهان، عقوبتش بیماری است.

فرمود: گاهی عقوبت، «ضَنْكًا فِي الْمَعِيشَةِ» است، در این است که روزی‌‌اش تنگ می‌شود. عکسش باز نباید نتیجه گرفته بشود که هر کس وضعش خوب نیست حتماً گناهکار است؛ خیر، از آن طرف گاهی این اتفاق می‌افتد.

بعد فرمود امام باقر (علیه‌السلام): «مَا ضُرِبَ عَبْدٌ بِعُقُوبَةٍ أَعْظَمَ مِنَ الْقَسْوَةِ فِي الْقَلْبِ». بدترین عقوبتی که خدا... تازیانه‌ای که خدا بدتر از این دیگر تازیانه‌ای ندارد، که به قلب می‌زند و این قلب گرفتار سختی می‌شود. این از همه بدتر است.

چرا؟ چون وقتی حالا بدن بیمار هست، یک ماه، دو ماه، یک سال، دو سال، ده سال، پنجاه سال گرفتار بیماری است، ولی بالاخره می‌میرد تمام می‌شود دیگر، غیر از این که نیست. گرفتاری مالی همین‌جور؛ بالاخره یک روزی تمام می‌شود. اما وقتی قلب گرفتار قساوت شد، دیگر اصلاً کل آینده‌ی آخرتیِ انسان به هم می‌پیچد، به هم می‌پیچد! لذا فرمود از همه سخت‌تر این است، از همه سخت‌تر این است.

خودِ این عقوبت قساوت، خودش درجات دارد؛ گاهی خدا یک کاری می‌کند، در روایات داریم گه‌گاه در مورد گناهان، گناه اتفاق می‌افتد که خدای متعال به بنده اش خطاب می‌کند: «لَا أَغْفِرُ لَكَ بَعْدَ هَذَا أَبَدًا»؛ دیگر من تو را نمی‌آمرزم! رها می‌کند خدا!

امام (علیه‌السلام) فرمود: خدا چهار چیز را در چهار چیز مخفی کرده است — در خصال صدوق مراجعه کنید، چهار چیز در چهار چیز مخفی شده است —:

«أَخْفَى إِجَابَتَهُ فِي دُعَائِهِ، فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئًا مِنْ دُعَائِهِ، لَعَلَّهُ وَافَقَ إِجَابَتَهُ». خدا معلوم نیست آن اجابتش را لابه‌لای این دعاها کجا قرار داده است؛ یک‌دفعه می‌بینید در حالی که وضو هم نداری، رو به قبله هم نیستی، اصلاً یک‌دفعه یک شرایط خاصی است، این دعا را می‌کنی، در آنجا خدا اجابت می‌کند! لذا فرمود: هیچ دعایی را در هیچ جایی و در هیچ موقعیتی کوچک مشمار؛ شاید این همانی باشد که خیلی در آن فایده باشد!

نگو: «آقا، ما که قابل نیستیم دعا کنیم»؛ این از آن حرف‌های شیطان است! شیطان می‌خواهد شما دعا نکنید؛ دعایت را بکن. قابل نیستیم؟ مگر بقیه که دعا می‌کنند حالا مگر قابلند؟ اصلاً این حرف‌ها چیست؟ قابلیت... فیض حق را قابلیت شرط نیست!

«خدایا! با همه‌ی گناهکاری، با همه‌ی روسیاهی، با همه‌ی بدی، با همه‌ی فسق، فجور، همه‌ی سابقه‌ی بد؛ ولی تو اجازه دادی منِ گناهکار هم دهانم باز بشود به دعا. خدایا، این حاجت من است و به من بده این حاجت را».

و اگر کسی زیاد اهل دعا کردن باشد، با اعتراف به اینکه طلبکار نیست، می‌فهمد که خدا خیلی وقت‌ها خیلی عنایات به او می‌کند؛ این را می‌فهمد، توجه کردید؟ آن‌هایی از ما که خیلی گله‌مند دعا هستند، همان‌هایی‌اند که زیاد دعا نمی‌کنند! به تجربه ما این را دریافتیم. اما آن‌هایی که خیلی اهل دعایند، انس دارند با خدا، می‌دانند چه‌جوری است.

دوم: فرمود: «أَخْفَى رِضَاهُ فِي طَاعَتِهِ، فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئًا مِنْ طَاعَتِهِ، لَعَلَّهُ وَافَقَ رِضَاهُ». خدا یک نقطه یک‌دفعه از بنده‌اش کلاً راضی می‌شود در بین طاعت‌ها؛ معلوم هم نیست آن کجاست! لذا فرمود: هرگز هیچ طاعتی را کوچک مشمار؛ شاید این کمکی که به این فقیر می‌کنی، این آنی باشد که شما را می‌رساند به یک جای خیلی بلندی. شاید این «سبحان الله»ی که می‌گویی، شاید آن محبتی که به پدرت می‌کنی، آن کاری که نسبت به... احسانی که به همسرت می‌کنی، آن لطفی که به همسایه‌ات می‌کنی، آن سخن حقی که به کسی می‌گویی، شاید در همین آن گنج خوابیده باشد.

سوم: «أَخْفَى سَخَطَهُ فِي مَعْصِيَتِهِ، فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَيْئًا مِنْ مَعْصِيَتِهِ، لَعَلَّهُ وَافَقَ سَخَطَهُ». خدا خشم خود را در بین معصیت‌ها مخفی کرده است؛ هرگز نگو: «حالا این گناه عیب ندارد، این‌همه انجام دادند، یا این چند بار انجام دادیم طوری نشد»؛ شاید این بار، این همانی باشد که تمام بکند کار من را! ممکن است.

«وَأَخْفَى وَلِيَّهُ فِي عِبَادِهِ»؛ خدا ولیّ خودش را در بین بندگان مخفی کرده است؛ ممکن است یک آدمی که اصلاً شما فکر نکنی که هیچ ارزشی داشته باشد، او واقعاً ولیّ خدا باشد. لذا فرمود: «فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ أَحَدًا، لَعَلَّهُ وَلِيُّ اللَّهِ»؛ کسی را به دیده‌ی حقارت نگاه نکن، شاید این همان ولیّ خدا باشد.

عرضم آن تکه‌اش بود، که یک‌دفعه خدا ممکن است ببندد کل راه را به روی این بنده، ببندد.

قلب، حالت عادی و درستش این است که رقیق باشد تا معرفت خدا در او بیاید، در قلب قاسی نمی‌آید؛ فرمود: «فَإِنَّ الْقَلْبَ الْقَاسِيَ بَعِيدٌ مِنَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى»؛ وقتی قلب گرفتار قساوت می‌شود، دیگر از خدا دور است، خدا به او عنایت و لطفی نمی‌کند.

یک زندگی هم اگر دارد که در آن خوش است، یک زندگی حیوانی است که می‌چرد در آن! لذتی می‌برد و یک قدری این‌ور و آن‌ور می‌کند، بعد هم می‌میرد تمام می‌شود؛ اما بعدش چی؟ دیگر چیزی نصیب او نیست. خب، عرضم تمام.

گریز به روضه: شب پنجم محرم، در خانه کریم اهل‌بیت و شهادت عبدالله بن حسن (ع)

امام مجتبی (علیه‌السلام) سه تا پسر داشت... ببخشید، چهار تا پسر داشت در کربلا. یک پسرش که هم‌نام خود حضرت بود، حسن بود، حسن بن حسن، در کربلا زخمی شد و از هوش رفت؛ تصور کردند که این شهید شده است، اواخر دیدند خیر، بعد از اینکه امام حسین (علیه‌السلام) شهید شد، دیدند این زنده است، خواستند او را هم سر از بدنش جدا کنند، دایی‌اش در لشکر عمر سعد بود، او واسطه شد و او را نکشتند؛ گفتند ببریم عبیدالله هر چه دستور داد همان را انجام بدهیم، عبیدالله هم گفت نمی‌خواهد بکشید او را. لذا حسن بن حسن باقی ماند، این تنها پسری است از امام مجتبی که باقی مانده، تمام سادات حسنی که الان هستند، همه از نسل اویند، همه از نسل اویند. این یک پسرش.

سه تا پسر دیگر هم داشت امام مجتبی که هر سه شهید شدند: قاسم بن الحسن، که ان‌‌شاءالله فردا شب عرض ادب بکنیم به پیشگاه مقدسش؛ یک برادر دیگر هم داشتند که اسمش در تاریخ و مقاتل نیست، کنیه‌اش هست، کنیه‌ی او همان کنیه‌ای است که بر خلیفه‌ی اول گذاشته بودند، ولی یادتان باشد که کنیه را همیشه پدر نمی‌گذاشت، خیلی وقت‌ها یک کسی یک‌دفعه یک کنیه‌ای می‌گذاشت روی یک کسی، توجه کردید؟ همیشه پدر نمی‌گذاشت. و کنیه‌ی این پسر هم معلوم نیست از کجا بر روی او قرار گرفته. شهادت این آقازاده خیلی روشن نیست که کی اتفاق افتاده و چه جوری بوده است، در مقاتل ذکری از او نیست.

و می‌ماند یک پسر دیگری از امام مجتبی (علیه‌السلام) به نام عبدالله، که این عبدالله کمتر نامش در مجالس برده می‌شود. شب پنجم محرم اقتضا دارد که ما به پیشگاه این آقازاده عرض ادب کنیم.

خب، گدا این‌گونه است که وقتی می‌رود و اظهار حاجت می‌کند، خیلی سفره‌ی طمع خود را پهن باز می‌کند؛ لذا امشب هم از امام مجتبی (علیه‌السلام) ما یک انتظاری داریم که به ما و به مجلس ما یک عنایتی بکند، همین آقازاده که خودش با دستان بریده‌اش خیلی کارها در عالم خلقت می‌تواند بکند.

خب، مادربزرگ‌ها هم خیلی نوه‌هایشان را دوست دارند؛ این آقازاده نوه... نوه‌ی کیست؟ یا فاطمة الزهرا!

پدربزرگ‌ها هم همین‌جورند، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)...

ما خلاصه اسم عبدالله را می‌بریم، اما کشکول گدایی را در خانه‌ی همه‌ی این‌ها داریم می‌چرخانیم، تا ببینیم این بزرگواران چه عنایتی می‌کنند. دامن این بزرگواران را شما رها نکنید.

امام مجتبی (علیه‌السلام) این‌گونه بود که وقتی کسی می‌آمد مدینه می‌پرسید: «من گرفتارم، هیچ کسی را هم ندارم به او پناه ببرم»، همه دلالت می‌کردند می‌گفتند: «این آقا، امام مجتبی، امام حسن، گره از کار همه باز می‌کند». خب، امشب و فردا شب می‌خواهیم درِ خانه‌ی امام مجتبی را هم بکوبیم، منتها از طریق این آقازاده‌ها.

آخرین شهید قبل از امام حسین این عبدالله است. خب، سیدالشهدا (علیه‌السلام) از روی اسب: «فَسَقَطَ عَنْ فَرَسِهِ عَلَى الْأَرْضِ عَلَى خَدِّهِ الْأَيْمَنِ»...

نمی‌دانم شما چقدر دقت در این عبارت می‌کنید؛ بابا! کسی از بالا می‌افتد زمین، با دستش حائل کند، ولی چه جوری بود که امام حسین با صورت خورد روی زمین؟!

نمی‌دانم، این روضه مال روز عاشوراست، ولی خب، یک خرده‌اش را بگوییم:

وقتی امام حسین در گودال افتاد، چند مرحله جنایت با آن حضرت کردند.

یک مرحله‌اش این بود که: «فَأَحَاطُوا بِهِ»، دور تا دور حضرت را گرفتند، «فَرَمَوْهُ بِالنِّبَالِ»، با تیر، بدن مقدس حضرت را...

یک مرحله‌ی دیگر این بود که آن‌هایی که تیرانداز بودند رفتند کنار، یک عده‌ی دیگر جمع شدند: «فَفِرْقَةٌ بِالسُّيُوفِ، وَفِرْقَةٌ بِالرِّمَاحِ»... این هم یک مرحله بود.

این‌ها رفتند، بعد چند تا خبیث بودند که این‌ها آمدند به تنهایی جسارت کنند به آقا سیدالشهدا (علیه‌السلام). سِنان یکی از آن‌ها بود؛ بعضی از آن‌ها آمدند نیزه را در این گودیِ گلوی حضرت...

در همین فاصله، در این مرحله بود که یک وقت عبدالله از خیمه‌ها، چه‌جور شد که خود را رساند به گودال؟ این حالتی بود که زینب کبریٰ (سلام‌الله‌علیها) آن حضرت هم نزدیک بود، صدای امام حسین به زینب می‌رسید؛ یک وقت آقا دید این آقازاده دارد می‌دود می‌آید به سمت گودال، فرمود به خواهرش: «يَا أُخْتَاهُ، احْبِسِيهِ! احْبِسِيهِ!» این بچه را نگه دار، نگذار بیاید، نگذار بیاید این بچه!

زینب دست خود را باز کرد، دوان‌دوان دنبال این بچه؛ این بچه فریاد می‌زد: «وَاللَّهِ لَا أُفَارِقُ عَمِّي!» به خدا قسم من از عمویم جدا نمی‌شوم، من دست از عمویم برنمی‌دارم!

عمه نتوانست او را بگیرد، آمد بالای سر عمو...

در اینجا، نمی‌دانم من زبان حال او را می‌گویم، شاید به عمو می‌گفت: عموجان، پاشو من تو را کمک کنم ببرمت خیمه! دیگه ما بچه‌ها ناله نمی‌زنیم، عموجان ما به غیر از تو کسی را نداریم...

در همین فاصله، ابجر بن کعب ملعون آمد، دارد که: «وَقَدْ سَلَّ سَيْفَهُ»؛ شمشیر خود را از نیام بیرون کشیده بود، با شمشیر برهنه. این آقازاده هر چه نگاه کرد دید چیزی در اطراف عمو پیدا کند، از عمو دفاع کند، چیزی پیدا نکرد؛ آمد این دستان کوچکش را بالای سر عمو گرفت... صدا زد: «يَا ابْنَ الْخَبِيثَةِ! أَتَقْتُلُ عَمِّي؟» ای ناپاک‌زاده، می‌خواهی عموی من را بکشی؟!

آن نانجیب شمشیر را پایین آورد... این دست‌ها به پوستی بند شد و آویزان شد... صدا می‌زد: «بابا! مادر! ببین دستان من را بریدند...» آقا سیدالشهدا او را بغل کرد، شروع کرد نوازش کردن... اینجا حرمله یک تیر سه شعبه زد...

اطلاعات

دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00