جلسه 10 دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)
تاریخ برگزاری: 20 مهر 1395 9 محرم 1438
آغاز مجلس، قرائت دعای فرج و زیارت عاشورا
أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ. وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ، لَا سِيَّمَا مَوْلَانَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ،
وَاللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.
این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.»
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ. السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. يَا لَيْتَنَا كُنَّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا.»
به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیةاللهالأعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.
احکام جاهل قاصر و مقصر در نماز
اگر کسی به خاطر ندانستنِ مسئلهی شرعی، نماز را آنگونه که واجب بوده به جا نیاورده است، اکنون تکلیفش چیست نسبت به آن نمازهایی که قبلاً خوانده است؟
اینجا فقها میفرمایند که ندانستن مسئله به دو صورت ممکن است باشد:
صورت اول این است که این شخص کوتاهی نکرده است در انجام تکلیف نسبت به یادگیری مسائل شرعی؛ همت داشته است، فعالیت داشته است، و پیگیری میکرده است، ولی این مورد را اشتباه فهمیده است. یا در ضمن این پیگیریها اصلاً به این مورد برنخورده و احتمال هم نمیداده است که یک چنین چیزی جزء تکالیفش باشد. این آدم را میگویند جاهل قاصر؛ یعنی کسی که کوتاهی نکرده است، مقصر نیست در یادگیری مسئله. یعنی کسی که اهتمام بر یادگیری وظیفه داشته است، پیگیری میکرده است، از مجاری صحیح هم پیگیری میکرده است؛ نه هر امامبصری را دیده از او مسئله پرسیده، بلکه همان چیزهایی که در رساله هست — یعنی یا از خودِ مرجع تقلید پرسیده، یا در رسالهای که مورد تأیید او بوده دیده است؛ اکنون سایتهایی هم که آقایان مراجع دارند مورد تأییدشان باشد، آن هم در حکم همین رسالهها است — یا اینکه از فردی که مورد اطمینان بوده از او پرسیده است. اگر این کار را میکرده است و اشتباه فهمیده به هر دلیلی، این آدم میشود جاهل قاصر.
اما اگر یا اهل پیگیری نبوده، کوتاهی کرده در یادگیری، یا پیگیری میکرده ولی نه از مجاری معتبر و از راههای صحیح، بلکه مثلاً — برای خانمها زیاد این مورد پیش میآید که میگویند ما در یک جلسهای بودیم، ختم انعامی بود، یک خانمی داشت صحبت میکرد، اینگونه هم مسئله گفت؛ بسیار خوب، آن خانم محترم است، ولی در عین حال اعتبار سخنش در نقل فتوا باید ثابت میشده است، وگرنه نمیتوانستند مخاطبان او به سخن او اکتفا کنند — اگر شخص کوتاهی کرده، میشود مقصر.
میفرمایند: جاهل قاصر، یعنی آن که پیگیری میکرده است، آن نمازهای قبلیاش همه صحیح است؛ مگر آنجایی که به خاطر ندانستن مسئله، یا وضو یا غسل یا تیممش باطل بوده است، یا اینکه در نماز رکن را به خاطر ندانستن مسئله کم کرده یا زیاد کرده است. مثلاً نمیدانسته است که اگر برود به رکوع در رکعت دوم قبل از اینکه قنوت بخواند، فکر میکرده است که میتواند رکوع را رها کند و برگردد قنوت را بخواند و مجدداً برود رکوع! این مسئله را اشتباه یاد گرفته بوده است؛ در حالی که وظیفهاش این است که پس از اینکه ذکر رکوع را کامل گفت، اگر میخواهد فضیلت قنوت را درک بکند، سر از رکوع برمیدارد، قنوت میخواند و مستقیم میرود سجده؛ دیگر یک بار دیگر رکوع نباید بکند، چون رکن اضافه میکند. در این حالت او اگر به خاطر ندانستن مسئله این کار را کرده در بعضی از نمازها، ولو جاهل قاصر هم بوده، نمازش را باید تکرار کند. ولی این کم پیش میآید؛ اگر وضو، غسل و تیممش صحیح بوده، ارکان نمازش هم کم یا زیاد نشده به خاطر ندانستن مسئله، آنچه قبلاً خوانده صحیح است و از این به بعد رعایت میکند.
اما اگر کسی جاهل مقصر بود، یعنی کوتاهی کرده بود در یادگیری وظایف شرعیاش، این شخص تمام نمازهایی که در آن خلاف وظیفه مرتکب شده، همهی آن نمازها را باید قضا کند، و هیچکدام از آنها قابل تصحیح از نظر شرعی نیست. میفرمایند: جاهل قاصر شبیه کسی است در حکم، شبیه کسی است که مسئله میداند و عمداً بر خلاف رفتار میکند؛ این دو تا در نماز حکمشان با یکدیگر مساوی است، مگر در دو مسئلهی خیلی... در دو مسئله:
یکی در بحث جهر و اخفات است؛ یعنی اگر آهسته و بلند خواندن را بلد نبوده و کوتاهی کرده، آنجا نمازش را نمیخواهد تکرار بکند.
و جای دوم هم اینکه اگر جایی مسافر بوده شرعاً، و باید نمازش را دو رکعتی میخوانده، چون مسئله بلد نبوده چهار رکعتی خوانده، نمازش را تمام خوانده، اینجا هم نمیخواهد تکرار بکند.
اما عکس مسئله میخواهدها؛ یعنی اگر جایی وظیفهاش نماز چهار رکعتی بوده، به خاطر ندانستن مسئله دو رکعتی خوانده، آنجا باید نمازش را تکرار بکند، اگر وقت گذشته باید قضا بکند.
خدای متعال همهی ما و شما را با وظایف بندگیمان، هم توفیق آشنایی و هم توفیق التزام و عمل تا پایان عمر مرحمت بفرماید.
به پیشگاه مقدس و منور والدِ بزرگوارِ امام عصر (صلواتاللهعلیه)، یعنی حضرت نرجس خاتون (سلاماللهعلیها)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.
(صلوات حضار)
بررسی ادامهی حدیث: بگومگو با جاهل و صفات علم
بسیار خوب، «أَرْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ»؛ چهار چیز است که سبب مرگ قلب میشود. یکی گناه روی گناه: «الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ».
و دوم: گفتوگوهای زیاد و غیر ضروری با زنان نامحرم: «كَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ»، که توضیحش را عرض کردیم.
و سوم: «مُمَارَاةُ الْأَحْمَقِ»؛ یعنی با آدم نادان وارد جرّ و بحث شدن، یکی به دو کردن، و در صدد اثبات مطلب برای آدم نادان برآمدن. نادانی که در صدد یادگیری نیست، بلکه در صدد دفاع از حرف خودش است به هر قیمتی؛ که خیلی هم از این آدمها زیاد پیدا میشوند.
امیرالمؤمنین (علیهالسلام) فرمود: علم فضیلتی دارد که فضیلت جالبی است، و آن این است که حتی آنهایی که ندارند، خودشان را دوست دارند دارای آن صفت اعلام بکنند و به آن افتخار بکنند. علم اینگونه است. خیلی از آدمهای نادان اهل جرّ و بحثهای زیادند تا به بقیه بفهمانند که ما را هم از نمد علم کلاهی است، و ما هم چیزهایی میفهمیم! آن آدمهایی که عالمند و علمشان علم صحیحی است، خیلی از اوقات اصلاً اهل این جدلها و مجادلههای باطل نمیشوند.
بله، یک جاهایی است برای رها کردنِ افرادی که در گمراهی افتادهاند، باید آنجا مجادله کرد، باید مناظره کرد، باید تا آنجا که میشود با فردی که مضلّ این شخص شده، باید وارد گفتوگو شد؛ اما اینها موارد کمی است. خیلی از اوقات ما در بحثهای علمی هم اگر وارد میشویم، به نفس خودمان اگر مراجعه کنیم، میبینیم انگیزهی ما در آن بحث، اثبات این مطلب نیست، بلکه انگیزهی ما در آن ضمیر ناخودآگاهمان این است که بقیه بفهمند که ما یک آدم باسوادی هستیم؛ و ما چون یک مطلب درست... چون ما خیلی مهمیم، حتماً مطلبی که اول گفتیم همان هم درسته، لذا پایش میایستیم و سرش جرّ و بحث میکنیم. این امر سبب میشود که قلب گرفتار مرگ بشود.
خیلی وقتها گفتن اینکه: «من بلد نیستم، باید بپرسم، باید بروم سراغ آدمهایی که میدانند، از آنها پیگیری کنم»، «نمیدانم» یک راهحل خیلی خوبی است، و مطابق شرع است، مطابق اخلاق است، و شخصیت انسان هم در جامعه به این صورت بیشتر مورد احترام قرار میگیرد تا اینکه من بخواهم روی مواضعی که دارم و علم به آن ندارم، درسیاش را نخواندهام، پیگیریاش را نکردهام، روی آن مواضع بخواهم پافشاری کنم.
همنشینی با مترفین و ثروتاندوزان سرمست
بسیار خوب، این نکتهای است که باید به آن توجه کرد. و چهارم اینکه فرمود — چه چهارمین چیزی که قلب را گرفتار مرگ میکند؟ — «مُجَالَسَةُ الْمَوْتَى»؛ با اموات نشست و برخاست کردن.
راوی در اینجا برایش سؤال شد که یعنی چه با اموات نشست و برخاست کسی بکند؟ پرسید که منظور چیه، فهمید مراد از این موتیٰ، مراد از این اموات، همین مردگان عادی نیستند؛ چون کسی با اینها مجالست نمیکند. اگر حتی ما برویم قبرستان — که خیلی هم توصیه شده است که برویم، و توصیه شده است که در قبرستان انسان عجله هم نکند در خروج از او، بلکه وقتی میرود با یک طمأنینه و آرامشی برود، و با اموات آنجا سخن هم بگوید، سلام کند به آنها، خطاب کند آنها را: «السَّلَامُ عَلَى أَهْلِ الدِّيَارِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُسْلِمِينَ، أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ، وَنَحْنُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ بِكُمْ لَاحِقُونَ»؛ سلام بر شما ای مؤمنینی که خاکنشین شدید، گرفتار خانهی قبر شدید، شما جلوتر از ما رفتید، ما هم عنقریب به شما ملحق میشویم، ما هم آنقدر فاصله نداریم با شما؛ با ایشان صحبت بکند، برایشان — عرض به حضورتان که — دعا بکند، یازده تا قلهوالله در قبرستانی که وارد میشوید اگر بخوانید و ثوابش را به اهل آن قبرستان هدیه کنید، در روایت دارد که خدا به عدد امواتی که در آن قبرستان دفن شدهاند به شما ثواب سورهی قلهوالله عطا میکند. دعاهای کوتاه، بلند، وجود دارد. بر سر قبر هم که مینشینید، آدابی دارد که شما چگونه قرآن بخوانید، چگونه دعا بکنید، آن اولش چه کار کنید، آن آخرش چه کار کنید؛ چیزهایی که خب عموم متدینین نمیدانند. اگر هم میروند سر قبر پدر، مادرشان یا عزیزشان، گل میخرند، پرپر میکنند روی قبر، گلاب میپاشند روی قبر، بله؟ اگر هم میخواهند خیرات کنند، یک خیراتی میکنند، بد نیست، ولی در شأن آنها خیلی وقتها نیست؛ مثلاً یک جعبه خرما پخش میکنند. خوب است، این هم مصداق اطعام است، نمیخواهم این را رد بکنم؛ اما صدقه و اطعامی که روح میت را شاد میکند، لزوماً بر سر قبر او نیست، جاهای دیگر هم میشود این کار را کرد، و همیشه اموات منتظرند برای اینکه انسان دستِ گلی از خیراتِ خودش به روح آنها هدیه کند.
اینها هیچکدام مجالست با موتیٰ نیست؛ موتیٰ یعنی اموات، جمعِ مَیِّت دو تا است: یا اموات است یا موتیٰ. اینها هیچکدام همنشینی با اموات نیست، گرچه کسانی که مقیدند این کارها را انجام بدهند، آثاری معنوی در روح آنها پدید میآید که متفاوت میشوند با قبل. یکی از راههایی که سبب میشود که انسان غمهای بیخودی، بیجهت، غمهایی که هیچ فایدهای ندارد، اینها از دلش بیرون برود، رفتن قبرستان است و مکث در قبرستان. بعد از یک مدت که باشید بیایید بیرون، میبینید غصههای الکی بیخودی که: «فلانی به من فحش داد، آن یکی من را دعوت نکرد، آن یکی به من اینجوری گفت، مادرشوهرم پشت سر من این حرف را زده، عروسم به من این توهین را کرده، دامادم به من آن اهانت را کرده، مادرزنم به من فلان نکته را گفته»، از این حرفها، نه، همه اینها برایش سبک میشود، بیاهمیت میشود اگر آن دستورهایی که گفتند رعایت بکنند. البته غمی که در دین گفتند که باید باشد و برایش ثواب برشمردند، آن حزن و اندوهها را رفتن قبرستان کم نمیکند، بلکه اضافه میکند.
البته قبرستانهای مختلف با هم در این زمینه مساوی نیستند؛ یعنی شما تأثیری که در زیارت قبور اموات در وادیالسلام نجف نصیبتان میشود، جاهای دیگر کمتر به دستتان میآید. در ایران هم بر حسب تجربه اثبات شده که قبرستان تخت فولاد اصفهان با جاهای دیگر تفاوت خیلی جدی در این زمینه دارد. شاید بعد از او، مرقد مطهرِ شیخ صدوق (رضواناللهعلیه) — ابن بابویه — هم دارای این اثر باشد؛ منتها حالا رسم شده که قبرستانها را به پارک و به نمیدانم باغ و اینها تبدیل میکنند، آن اسباب تذکرش را یک مقدار کم میکنند!
علی ایّ حال، اینهایی که عرض کردم مطالبی بود که در حاشیهی عرایض من قرار داشت. اگر کسی با اموات از آن نوع ارتباطها هم داشته باشد، به او مجالست موتیٰ گفته نمیشود. خب، راوی که میدانست این را، از پرسید از پیامبر خدا که: «وَمَا الْمَوْتَى؟» اینکه شما گفتید موتیٰ، مجالست با او قلب را میمیراند، چیست منظور؟ فرمود: «كُلُّ غَنِيٍّ مُتْرَفٍ»؛ آن آدمهای ثروتمندی که بیحساب و کتاب خرج میکنند، خوشگذرانند و بیحساب و کتاب خرج میکنند. با اینها اگر کسی نشست و برخاست بکند، دلش میمیرد.
من این نکته را فقط به صورت کوتاه عرض میکنم، شب، شبی است که باید یک مقدار بیشتر مقتل بخوانیم و وقایع امشب و برخی از حوادث فردا را متذکر شما عزیزان بشویم، و یک روایت هم میخواهم بخوانم که باید فردا چگونه باشیم، کوتاه عرض میکنم:
ما عقلمان را به چشممان نباید بدهیم. عقلمان را به چشممان بدهیم، خیلی ضرر میکنیم؛ هم در دنیا، هم در آخرت. آدمهایی که خدا برایشان امکانات مادی فراهم کرده، ولی اینها در خرجشان، حتی نسبت به خودشان، آدمهای مقتصدیاند — مقتصد یعنی میانهرو، آدمهایی که از اعتدال خارج نمیشوند — اینها پول کمتر در اینها تأثیر بدی میگذارد، و در فرزندانشان به خصوص. اما آدمهایی که وقتی خدا به قول قدیمیها تنبانشان دو تا میشود، یک خرده به آنها امکاناتی میدهد، اینها شروع میکنند ولخرجی برای زن و بچهی خودشان، ما به تجربه دریافتیم — من سی و چند ساله با قشر نوجوان و جوان مرتبطم — دیدم بچههایی که پدر و مادرها برای آنها امکانات مالی فراوان پدید میآورند، این بچهها به صراط مستقیم درنمیآیند درست! اگر یک روز بیایند، فردا هم درمیروند؛ اگر صبح بیایند، عصر یک جور دیگر میشوند. باید برای فرزندان محدودیت قائل بشود پدر و مادر، و اگر یک رفیقی دارد که او اینگونه است، باید این رابطه را سعی کند که ببرد؛ و الا اثر اخلاقیِ بسیار بدی روی این فرزند میگذارد، روی خود انسان هم اثر خیلی بدی میگذارد، کما اینکه در این روایت هست که از اسبابی است که قلب را میمیراند. توضیح این مسئله انشاءالله در فرصتی دیگر.
اعمال و ثواب زیارت عاشورا و روز عاشورا
اما روایتی بخوانم که این روایت خیلی روایت خوبی است و به درد فردای ما میخورد. یک صلواتی محبت بفرمایید:
(صلوات حضار)
راوی از امام باقر (علیهالصلاةوالسلام) روایت میکند:
«قَالَ: مَنْ زَارَ الْحُسَيْنَ (علیهالسلام) يَوْمَ عَاشُورَاءَ حَتَّى يَظَلَّ عِنْدَهُ بَاكِيًا، لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ بِثَوَابِ أَلْفَيْ أَلْفِ حِجَّةٍ، وَأَلْفَيْ أَلْفِ عُمْرَةٍ، وَأَلْفَيْ أَلْفِ غَزْوَةٍ، وَثَوَابِ كُلِّ حِجَّةٍ وَعُمْرَةٍ وَغَزْوَةٍ كَثَوَابِ مَنْ حَجَّ وَاعْتَمَرَ وَغَزَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ وَمَعَ الْأَئِمَّةِ الرَّاشِدِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ».
خیلی محرومیم ما امشب که کربلا نیستیم؛ ثواب زیارت امام حسین امشب و فردا در کربلا، یک ثواب زیارت فوقالعادهای است. فرمود: کسی که کربلا باشد و زیارت کند حسین بن علی (علیهالسلام) را در عاشورا، و سعی کند اشک چشمش هم خشک نشود... نمیدانم، شما شاید دیده باشید، شاید ندیده باشید؛ ما دیده بودیم آدمهایی که همینجوریها بودند، عاشورا همینجوری یک نمِ اشک در چشم این شخص بود. واقعاً اذیت میشد وقتی یک کسی میدید میخندد، واقعاً به هم میریخت! فرمود: اگر کسی سعی کند کربلا باشد و زیارت جدم حسین (علیهالسلام) را انجام بدهد، با چشمان اشکبار، روزش را اینجوری به پایان برساند، قیامت که محشور میشود، ثوابِ دو میلیون حج، دو میلیون عمره، و دو میلیون جهاد به او میدهند، حج و عمره و جهادی که در رکاب معیت رسول خدا و ائمهی هدیٰ (صلواتاللهعلیهماجمعین) انجام گرفته است!
راوی خب فهمید که این یک ثواب عظیمی است؛ پرسید: آنها که کربلا نیستند چی؟
«قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، فَمَا لِمَنْ كَانَ فِي بُعْدِ الْبِلَادِ وَأَقَاصِيهَا، وَلَمْ يُمْكِنْهُ الْمَصِيرُ إِلَيْهِ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ؟» آنها که کربلا نیستند، یعنی سرشان کلاه رفته؟ نمیتوانند هیچجوری به آن ثواب برسند؟
«قَالَ: إِذَا كَانَ ذَلِكَ الْيَوْمُ، بَرَزَ إِلَى الصَّحْرَاءِ، أَوْ صَعِدَ سَطْحًا مُرْتَفَعًا فِي دَارِهِ، وَأَوْمَأَ إِلَيْهِ بِالسَّلَامِ»؛ اگر کسی کربلا نیست، یا برود در صحرا، یا برود بر بام خانه، و با اشاره به حسین (علیهالسلام) سلام کند؛
«وَاجْتَهَدَ عَلَى قَاتِلِهِ بِالدُّعَاءِ»؛ کوشش کند تا آنجا که میتواند، بر قاتل جدم حسین (علیهالسلام) نفرین کند؛
«وَصَلَّى بَعْدَهُ رَكْعَتَيْنِ»؛ دو رکعت هم نماز بخواند؛
«يَفْعَلُ ذَلِكَ فِي صَدْرِ النَّهَارِ قَبْلَ الزَّوَالِ»؛ طرف صبح انجام بدهد، پیش از ظهر این کار را انجام بدهد؛
«ثُمَّ لْيَنْدُبِ الْحُسَيْنَ وَيَبْكِهِ»؛ بعد نه تنها گریه کند بر حسین، ندبه هم بکند؛ یعنی زبون بگیرد با خودش...
«وَيَأْمُرُ مَنْ فِي دَارِهِ بِالْبُكَاءِ عَلَيْهِ»؛ به اهل و عیالش هم بگوید: امروز عاشوراست، نمیخواهید گریه کنید؟! امر کند آنها را به گریه؛
«وَيُقِيمُ فِي دَارِهِ مُصِيبَتَهُ بِإِظْهَارِ الْجَزَعِ عَلَيْهِ»؛ در خانهاش یک مجلس کوچکی برپا کند، اظهار جزع کند بر حسین (علیهالسلام). حالا ممکن است در یک خانهای ممکن نباشد، خب بیایید خانهی آقای بهمنی؛ خدا به ایشان یک توفیقی داده چند سالی است، بالاخره میآیند در این خانه؛ در خانههای دیگر، اقامهی عزا در خانهها بکنید.
«وَيَتَلَاقَوْنَ بِالْبُكَاءِ بَعْضُهُمْ بَعْضًا بِمُصَابِ الْحُسَيْنِ»؛ وقتی هم با هم مواجه میشوند، روز عاشورا روز لبخند نیست عزیزان.
خدا عزیزانتان را حفظ کند؛ وقتی اگر خدای ناکرده پدرتان، مادرتان، عزیزتان از دست برود، اولین ملاقاتی که شما با برادرتان میکنید، اولین ملاقاتی که با پدرتان میکنید، با مادرتان، با همسرتان، با نزدیکانتان میکنید، کسی به شما چیزی نمیگوید، ولی هر دو بیاختیار شروع میکنید به گریه کردن. اگر اینگونه با یکدیگر در ملاقات با یکدیگر، به جای اینکه بخندید و تبسم کنید، گریه کنید در روز عاشورا، امام باقر (علیهالسلام) فرمود:
«فَأَنَا ضَامِنٌ لَهُمْ إِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ جَمِيعَ ذَلِكَ».
من ضمانت میکنم بر خدای متعال، که خدا همهی آن ثوابها را به این افراد هم عطا بکند!
راوی خیلی تعجب کرد؛ «قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، وَأَنْتَ الضَّامِنُ لَهُمْ إِذَا فَعَلُوا؟» واقعاً شما ضمانت میکنید؟ «وَالزَّعِيمُ لَهُمْ؟» آیا شما به عهده میگیرید واقعاً این را؟
«قَالَ: أَنَا الضَّامِنُ لَهُمْ ذَلِكَ، وَالزَّعِيمُ لِمَنْ فَعَلَ»؛ من به عهده میگیرم، من خودم ضامن میشوم.
«قُلْتُ: فَكَيْفَ يُعَزِّي بَعْضُهُمْ بَعْضًا؟» چگونه به یکدیگر تسلی بدهند، تسلیت بگویند؟
«قَالَ: يَقُولُونَ: عَظَّمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَيْنِ (علیهالسلام)، وَجَعَلَنَا وَإِيَّاكُمْ مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَأْرِهِ مَعَ وَلِيِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِيِّ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ». هم تسلیت بگوید، هم یادآوری کنند که این خون ضایع نمیشود؛ امام زمان (علیهالسلام) میآید، دعا کنند که خدا آنها را جزء یاوران آن بزرگوار قرار بدهد.
بعد حضرت فرمود:
«وَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا تَنْتَشِرَ فِي حَاجَةٍ، فَافْعَلْ؛ فَإِنَّهُ يَوْمُ نَحْسٍ لَا تُقْضَى فِيهِ حَاجَةُ مُؤْمِنٍ، وَإِنْ قُضِيَتْ لَمْ يُبَارَكْ لَهُ فِيهَا، وَلَمْ يَرَ رُشْدًا».
آن روز دنبال هیچ کاری نرو؛ روزی نیست... روزی است که خدا حاجات مؤمن را برنمیآورد. اگر هم بربیاورد، برکتی در آن نیست.
«وَلَا تَدَّخِرَنَّ لِمَنْزِلِكَ شَيْئًا؛ فَإِنَّهُ مَنِ ادَّخَرَ لِمَنْزِلِهِ شَيْئًا فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ لَمْ يُبَارَكْ لَهُ فِيمَا يَدَّخِرُهُ، وَلَا يُبَارَكُ لَهُ فِي أَهْلِهِ»؛ چیزی را برای منزلت ذخیره نکن؛ یکی از کارهایی که بنیامیه کردند، هنوز هم این عربستانیهای خبیث، این حجازیهای ملعون که بغض از همهی وجودشان نسبت به امیرالمؤمنین و امام حسین میبارد، شما اگر رادیوی آنها را باز کنید، میبینید که به مردم سفارش میکنند که فردا روز مبارکی است، هم روزه بگیرند، هم تا میتوانند بروند خرید کنند برای زندگی خودشان، و میگویند برکت میکند! امام باقر (علیهالسلام) فرمود: هیچوقت برای مؤمن برکت نمیکند این کاری که آنها گفتند.
بعد حضرت در پایان فرمود:
«فَمَنْ فَعَلَ ذَلِكَ، كُتِبَ لَهُ ثَوَابُ أَلْفِ أَلْفِ حِجَّةٍ، وَأَلْفِ أَلْفِ عُمْرَةٍ، وَأَلْفِ أَلْفِ غَزْوَةٍ كُلُّهَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ، وَكَانَ لَهُ ثَوَابُ مُصِيبَةِ كُلِّ نَبِيٍّ وَرَسُولٍ وَصِدِّيقٍ وَشَهِيدٍ مَاتَ أَوْ قُتِلَ مُنْذُ خَلَقَ اللَّهُ الدُّنْيَا إِلَى أَنْ تَقُومَ السَّاعَةُ».
کسی اگر به این توصیههای من عمل کند، ثواب یک میلیون حج، یک میلیون عمره، یک میلیون جهاد در رکاب رسول خدا را خدا عطا میکند به او، و ثواب مصیبت هر پیامبر و هر صدیق و شهیدی از ابتدای دنیا تا قیامت را خدا به او مرحمت میکند. حسین جان، در پیشگاه خدا چقدر تو احترام داشتی که کسی ترک کند قضای حاجتش را فردا، دنبال کارش نرود به خاطر تو، این ثواب را خدا برای او منظور میکند.
مقتل شب عاشورا و وفاداری اصحاب
خب، عرضم تمام؛ یک خرده مقتل بخوانم. امشب، آخرین شبی است که امام حسین پیش بچهها...
زینالعابدین (علیهالسلام) فرمود: اصحابش را جمع کرد امام حسین (علیهالسلام)، و به آنها فرمود: «هَذَا اللَّيْلُ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلًا»؛ شب شده است، تاریک شده است، از موقعیت شب استفاده کنید و بروید. این قوم اگر به من دست پیدا کنند، با احدی دیگر کار ندارند؛ شما بروید.
و فرمود: هر کس از شما اصحابم میخواهد برود، دست یکی از این اهلبیت من را هم بگیرد، او را هم با خود ببرد...
خب، رفتنیها رفته بودند، آنهایی که مانده بودند، اینها رفتنی نبودند. اولین نفری که برخاست و شروع کرد به سخن گفتن، آقا قمر منیر بنیهاشم، ابوالفضل العباس بود:
آقا جان، ما کجا برویم؟
شاهـا، من ار به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و محتاج این درم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
این مهر بر که افکنم؟ این دل کجا برم؟
بعد از اینکه آن حضرت صحبت کرد، یک چند نفری از اهلبیت امام حسین هم حرف زدند، نوبت به اصحاب رسید. یکییکی اینها شروع کردند به سخن گفتن؛ در بعضی مقاتل دارد اول زهیر بلند شد. زهیری که یک عمر گریزپا بوده، در راه کربلا امام حسین صیدش کرده در حقیقت. عثمانی بود اصلاً، در خط اهلبیت اصلاً نبود؛ اما چه کرد با او؟ او را اینچنین جذب خود کرد. برخاست، عرض داشت: «یابن رسول الله، من یک جان دارم که تقدیم شما؛ اما اگر من کشته بشوم، قطعهقطعه بشوم، سوزانده بشوم، خاکستر من را به باد بدهند، مجدد زنده بشوم، کشته بشوم، قطعهقطعه بشوم، سوزانده بشوم، خاکسترم را به باد بدهند، تا هزار بار این انجام بشود، من دست از شما برنمیدارم!»
یک محمد بن بشیر حضرمی است؛ همون شب خبر آمد که: «پسرت در یکی از سرحدات، در یک مرزی گرفتار شده، از او یک پول سنگینی میخواهند، اسیرش کردهاند». تا این خبر رسید، امام حسین (علیهالسلام) به او فرمود: «تو معذوری دیگر، برو بچهات را آزاد کن؛ تو برو». تا این را گفت آقا... فرمود، عرضه داشت: «أَكَلَتْنِيَ السِّبَاعُ حَيّاً إِنْ فَارَقْتُكَ!» اگر من از تو جدا بشوم، درندگان بیابان من را زنده زنده بخورند! این جان که فدای تو نشود، به درد هیچی نمیخورد. وقتی حضرت دید نمیرود، به آن کسی که پیغام آورده بود، حضرت یک مقداری از پارچههای قیمتی یا یک مقدار پولی داد، فرمود: «برو تو پسَرَش را آزاد کن، این پدر اینجا بماند».
خب، شب به نیمهها رسیده و از نیمهها چه بسا گذشته، از خیمهها صدای قرآن میآید، صدای مناجات میآید؛ بعضی در سجده گریه میکنند، بعضی در قنوت، بعضی در رکوع... هلال بن نافع میگوید: یک وقت من به ذهنم رسید، نکند از تاریکی شب این نانجیبها استفاده کنند، بیایند شبیخون بزنند به این خیمهها! میگوید من آمدم از خیمهها بیرون، یک وقت در تاریکی، دیدم آن جلوتر، یک کسی هی مینشیند زمین، هی برمیخیزد، هی مینشیند، هی برمیخیزد... حساس شدم که کیست این آقا؟ آمدم جلوتر، دیدم خودِ آقا سیدالشهدا است! نزدیکتر آمدم، حضرت به من فرمود: «کیستی؟» عرض کردم: «هلال هستم. آقا، چه میکنید اینجا؟» فرمود: «دارم یک مقدار این خار و خاشاکها را از روی زمین...»
فردا شب این دختران من با پای برهنه...
در بعضی مقاتل دارد که خانم زینب کبریٰ پاسی از شب که گذشته بود، آمد درِ خیمهی برادرش امام حسین؛ در حالی که همین هلال گویا عقبتر ایستاده بود و میشنید. صدا زد: «برادر، این اصحابت را تو امتحان کردی؟ اینها مورد اطمینانند؟ نکند فردا تو را کتبسته تحویل عمر سعد بدهند؟!» امام حسین فرمود: «نه، اینها دیگر همهی امتحانها را پس دادند، هیچ نگران نباش».
هلال میگوید من رفتم به حبیب بن مظاهر گفتم: «آقا جان، زینب کبریٰ از ما اطمینان ندارد...» یکدفعه غیرت حبیب به جوش آمد! از خیمه آمد بیرون، فریاد زد: «کجایید اصحاب امام حسین؟!» همه ریختند بیرون، اهلبیت، جوانان بنیهاشم هم آمدند بیرون. فرمود: «ما با شما کاری نداریم، ما یک صحبت خصوصی با هم داریم؛ شما بنیهاشم بروید در خیمهها». اینها جمع شدند، به ایشان فرمود: «زینب به ما اطمینان ندارد... بیایید یک کاری بکنیم که دل این دختر امیرالمؤمنین نسبت به ما قرص و محکم بشود؛ بیایید یک رژه برویم از جلوی خیمهی زینب، بگوییم: تا ما زندهایم، نه تنها حسینِ تو، بلکه هیچیک از بنیهاشم اجازهی رفتنِ میدان پیدا نمیکنند!»
این تکه را هم بگویم و عرضم تمام:
آقا زینالعابدین فرمود: عمهام زینب داشت من را پرستاری میکرد، به من رسیدگی میکرد، من حالم خیلی بد بود. در خیمهی بغل پدرم بود و جَون، آن غلامِ آزادکردهی ابوذر هم بود. جون شمشیر پدر من را گرفته بود، داشت تیز میکرد؛ پدرم نشسته بود، و با خودش این اشعار را زمزمه میکرد:
«يَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلِ
كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَالْأَصِيلِ
مِنْ صَاحِبٍ أَوْ طَالِبٍ قَتِيلِ
وَالدَّهْرُ لَا يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ
وَإِنَّمَا الْأَمْرُ إِلَى الْجَلِيلِ
وَكُلُّ حَيٍّ سَالِكٌ سَبِيلِي»
میگوید این شعر را هی پدرم دو سه بار تکرار کرد. من شنیدم، ولی عمهام زینب حواسش جای دیگر بود، متوجه نشد. بغض، گلوی من را گرفت، فهمیدم این دیگر غزل خداحافظی است که پدرم دارد میخواند، کار به نقطهی آخر رسیده. اما برای اینکه عمهام متوجه نشود، خودم را خیلی زیاد نگه داشتم. یکدفعه یک بار دیگر پدرم این شعر را تکرار کرد، عمهام شنید... سراسیمه دوید تو خیمهی برادر، دستهای خود را به سر میزد:
برادرم، یعنی دیگر میخواهی بروی؟ برادرم، یعنی دیگر زمان فراق ما رسیده است؟! آنقدر گریه کرد، آنقدر ناله کرد، غش کرد...
من عرضه بدارم: خانم، شما فقط شنیدی که برادرت این اشعار را میخواند، برای خداحافظی این اشعار را خواند، شما اینچنین شدی؛ فردا چه گذشت به شما آن زمانی که بالای تلّ زینبیه یک نگاه میکردی:
«فِرْقَةٌ بِالسُّيُوفِ، وَفِرْقَةٌ بِالرِّمَاحِ، وَفِرْقَةٌ بِالسِّهَامِ، وَفِرْقَةٌ بِالْحِجَارَةِ...»
وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.
اطلاعات
- آلبوم سخنرانی: دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)
- برگزارکننده: هیئت مصباح الهدی
- دسته بندی: 1438