دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)، هیئت مصباح الهدی - جلسه 8 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 8 دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)

تاریخ برگزاری: 18 مهر 1395 7 محرم 1438

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.


آغاز مجلس، قرائت دعای فرج و زیارت عاشورا

أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ. وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ، لَا سِيَّمَا مَوْلَانَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، 

وَاللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.»

«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ. السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. يَا لَيْتَنَا كُنَّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا.»

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیة‌الله‌الأعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

احکام استقرار هر دو پا و قیام مستقیم در نماز

در نماز آنجایی که وظیفه‌ی نمازگزار ایستادن است، باید اولاً روی دو پا بایستد؛ یعنی کف هر دو پا روی زمین باشد. اگر یکی از پاها را عمداً از روی زمین بردارد و مثلاً قرائت انجام بدهد، به وظیفه‌اش عمل نکرده است.

بله، می‌تواند وسط قرائت یک توقفی داشته باشد، پای خود را جابه‌جا کند و بعد ادامه بدهد؛ اما پا را نمی‌تواند از روی زمین بردارد و قرائت کند.

البته واجب نیست سنگینی خود را روی هر دو پا بیندازد؛ می‌تواند سنگینی خود را روی یک پا قرار بدهد، ولی کف آن یک پای دیگر روی زمین لازم است باشد.

البته این کار از ثواب نماز کم می‌کند؛ بهتر است که انسان سنگینی بدنش روی هر دو پای خودش باشد.

البته زمانی که شخص معذور است، مانند اینکه پای او آفتی، بیماری‌ای دارد که نباید زمین بگذارد، برای او ضرر دارد یا عسر و حرج دارد، این تکلیف ساقط است.

نکته‌ی دیگر این است که در حال ایستادن، لازم است که پشت او راست بشود؛ یعنی اگر کسی بایستد در حالی که خمیده است، این ایستادن کفایت نمی‌کند. باید در حالی که پشتش راست است، به صورت عادی ایستاده، و نمی‌گویند خمیده است، به این حالت بایستد.

اگر مثلاً پس از رکوع که وظیفه‌ی شخص ایستادن است قبل از اینکه برود به سجده، این شخص عمداً به حالت خمیده اکتفا بکند و بعد برود به سجده، اینجا به وظیفه‌اش عمل نکرده و نمازش باطل است. باید پشتش راست باشد.

و باید در هنگام ذکر یا قرائت هم بدنش آرام باشد، و البته در ایستادنِ پس از رکوع اگر حتی ذکر هم نمی‌گوید، باید یک لحظه بدنش آرامش هم پیدا کند. این واجباتی است که در حال قیام بر شخص واجب است، که اگر عمداً این واجب را رعایت نکند، نماز خود را باطل کرده است؛ و اگر نماز، نماز واجب بوده و به این صورت باطل کرده است، باطل کردن نماز واجب را فقها جایز نمی‌دانند یا فتوا می‌دهند به حرمتش، یا احتیاط واجب می‌کنند که این کار را کسی بدون سبب و عذر نباید انجام بدهد. و یکی از انواع باطل کردن نماز این است که به واجبی که من در داخل نماز دارم، عمداً عمل نکنم؛ اگر این‌چنین باشد، این به معنای باطل کردن نماز است، باید مجدداً نماز را از ابتدا شروع کنم، آن نماز قبلی‌ام به درد نمی‌خورد، علاوه بر آن لازم است که استغفار هم بکنم چون معصیت شکستن نماز واجب را انجام داده‌ام. این در مورد ایستادن.

که هر جا وظیفه‌ی شخص ایستادن باشد، باید این‌چنین باشد، این وظیفه را دارد. یک وظیفه‌ی دیگر را هم در حالت ایستاده باید شخص رعایت بکند و آن اینکه به جایی تکیه ندهد؛ نه به عصا تکیه بدهد، نه به دیوار، نه به کسی، به میزی، به چوبی، به ستونی، به هیچ چیزی نباید تکیه بدهد، و بالاستقلال باید بایستد شخص.

اگر بایستد ولی حالت تکیه دادن به چیزی داشته باشد، چه به وسیله‌ی دست‌ها تکیه بدهد به چیزی مانند عصا، یا اینکه پشت خود را به دیوار بدهد یا از بغل تکیه بدهد، اگر این‌چنین باشد، نمازش باطل می‌شود.

البته مماس باشد دیوار با پشت من اشکالی ندارد؛ مماس باشد شانه‌ی من با دیوار ولی تکیه نداده باشم به آن، سنگینی من روی پایم باشد نه به دیوار، اگر فقط مماس هست بدن با چیزی مانند دیوار یا ستون، اشکالی برای نماز من تولید نمی‌کند. آنجایی مشکل ایجاد می‌شود که من تکیه بدهم. پس داشتن استقلال در ایستادن هم شرطی است که باید در نماز رعایت بشود.

خدای متعال همه‌ی ما و شما را با وظایف بندگی‌مان، هم توفیق آشنایی و هم توفیق التزام و عمل تا پایان عمر مرحمت بفرماید.

به پیشگاه مقدس و منور والدِ بزرگوارِ امام عصر (صلوات‌الله‌علیه)، یعنی حضرت نرجس خاتون (علیهاالسلام)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

(صلوات حضار)

عوامل میراننده‌ی دل در روایات نبوی

عرض شد که از وجود شریف پیغمبر خدا، حضرت محمد (صلی‌‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم):

(صلوات حضار)

نقل شده است که: «أَرْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ»؛ چهار چیز است که سبب مرگ دل می‌شود، قلب را می‌میراند.

اولی‌اش: «الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ»؛ گناه بر روی گناه، معصیت پشت معصیت.

دوم: «وَكَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ، يَعْنِي مُحَادَثَتَهُنَّ»؛ اینکه شخص، مرد با زنان زیاد مناقشه کند. مناقشه کند یعنی چه؟ توضیح داده است — شاید این توضیح از راوی یا از مرحوم صدوق باشد — یعنی زیاد صحبت کند، که توضیح می‌دهم.

و سوم: «وَمُمَارَاةُ الْأَحْمَقِ». احمق در لغت به معنی جاهل است. البته ما در فارسی به کسی این لفظ را بگوییم، یک نوع ناسزاگویی است؛ نادان آن‌قدر در نظر ما لفظ رکیک یا ناسزا نیست تا اینکه بگوییم احمق. ولی در لغت عرب، احمق به معنی نادان است. «وَمُمَارَاةُ الْأَحْمَقِ»، یعنی بگو‌مگو کردن با آدم جاهل: «تَقُولُ وَيَقُولُ»؛ تو می‌گویی، او هم می‌گوید، تو می‌گویی، او هم می‌گوید، و به جایی هم نمی‌رسد این گفت‌وگو.

و چهارم: «وَمُجَالَسَةُ الْمَوْتَى»؛ با مردگان نشست و برخاست کردن.

راوی پرسید از حضرت که منظور از اینکه با مرده کسی نشست و برخاست کند چیست؟ فرمود: «كُلُّ غَنِيٍّ مُتْرَفٍ»؛ آدم‌های ثروتمندی که ولخرجند.

حالا بیاییم این‌ها را یکی‌یکی درباره‌اش عرایضی عرض کنیم:

اینکه اولین چیزی که قلب را می‌میراند، «الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ» است، دیشب روایتش را خواندیم که امام صادق (علیه‌السلام) فرمود که: قلب مؤمن خیلی صاف است ابتدا و نورانی است. وقتی گناه می‌کند، یک نقطه‌ی سیاهی بر روی آن نقش می‌بندد. اگر توبه کند و توبه‌ی او به صورتی باشد که برکند تمام آثار این گناه را و استغفار کامل بکند، خوب بازمی‌گردد به نورانیت قبلی؛ ولی اگر این کار را نکند و گناه بعدی بیاید، گناه بعدی یک نقطه‌ی سیاه دیگر است و... و... در یک روایتی دارد که می‌رسد به جایی که این‌چنین می‌شود که گناه او را احاطه می‌کند: «فَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ، فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»؛ این گناه دیگر کل قلب را می‌گیرد، احاطه می‌کند کل قلب را. در این صورت دیگر این شخص در راه غیر خدا حرکت می‌کند، زیر همه‌چیز می‌زند و همه‌ی اعتقادات خود را رها می‌کند.

حواسمان باشد، این نقطه‌ی سیاه که پدید می‌آید، ممکن است برای مثلاً بنده — من خیلی وقت‌ها روی خودم مثال می‌زنم شما را، برای اینکه به شما برنخورد، و از آداب سخنوری این است که مخاطب، آدم اهانت نکند، مثال‌های بد را روی خودش پیاده کند که یک وقت به کسی اهانت نشود؛ حالا من در چه رتبه‌ای هستم، دیگر آن بین من و خداست؛ ولی چون بعضی به من این تذکر را دادند که شما روی خودت می‌گویی، روی خودت و زن و فرزندانت می‌گویی، بعضی‌ها فکر بد می‌کنند! این را باید بدانیم که جزء آداب سخن گفتن با جمع است، وگرنه نه، شما باید این فکر را بکنید و نه دیگران، به هر صورت این یک نکته‌ای است که حالا سعی می‌کنیم رعایتش بکنیم، لذا روی خودم پیاده می‌کنم — ممکن است بنده وقتی یک گناهی می‌کنم، آن نقطه‌ای که در قلب من، نقطه‌ی سیاه پدید می‌آید، این نقطه مثلاً فرض کنید — مثال داریم می‌‌زنیم — اگر قلب من یک مربع، مستطیلِ ده در بیست است مثلاً، ممکن است این نقطه فقط چند میلی‌متر باشد، یا ممکن است نقطه‌ای که پدید می‌آید یک نقطه‌ی درشتی باشد که هفت در هشت باشد؛ یعنی قسمت بزرگی از قلب من را همین یک گناه بگیرد. نمی‌توانم من تعیین کنم که آن سیاهی که از گناه به قلب من وارد می‌شود، آن چقدر است.

فقط این هست که گناه این اثر را روی قلب می‌گذارد.

حالا اگر من از آن توبه‌هایی بکنم که کلاً پاک کند، خب بازمی‌گردد به حالت قبل؛ اما اگر این‌چنین نشود، گناه بعدی بیاید، آن هم باز بستگی دارد که چه اندازه روی قلب من تیرگی ایجاد بکند. یک وقت می‌بینید سرِ پنج تا، سهمیه‌ی من تمام می‌شود! یک کس دیگری است که این با پنجاه تا سهمیه‌اش تمام می‌شود، یک کسی هم پانصد هزار تا می‌شود، یک کسی هم پنج میلیون تا است؛ ما نمی‌توانیم تعیین کنیم، ما نمی‌توانیم تعیین کنیم. ولی به هر صورت گناهِ پشتِ گناه، معصیت روی معصیت، فرمود: این، قلب را می‌میراند، قلب را به حالت مردگی درمی‌آورد.

مطلب بعد این است: «وَكَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ»؛ با زنان زیاد صحبت کردن.

این امر با توجه به یک مقدمات دیگری — من بحث طلبگی‌اش را بخواهم بگویم، یک مقدار حوصله‌تان سر می‌رود، ولی به شما عرض می‌کنم که بالاخره یک قواعدی در جمع بین روایات هست، بحث عموم و خصوص، بحث تقیید و تخصیص، وجود دارد، مطلقات داریم و مقیدات داریم، عمومات داریم، خصوصات داریم، این‌ها بالاخره با هم به گونه‌ای باید جمع بشود. ائمه‌ی ما (علیهم‌السلام) و حتی خود قرآن کریم، این‌چنین نبوده بنایشان که همه‌ی حرف را در هر زمینه‌ای وقتی می‌خواستند بگویند، تمامش را یکجا بیان کنند. بنا داشتند که به صورت متفرق بیان کنند، در هر مجلسی به شرایطی که بستگی دارد، یک بخشی از مطلب را می‌گفتند. لذا لازم بوده است که اصحاب بیایند و تفقه کنند؛ یعنی بیایند خوب بفهمند این سخن را با سایر سخنان در این زمینه کنار هم قرار بدهند و ببینند از مجموعش چه استفاده‌ای می‌شود، نه اینکه با یک دانه روایت، همه‌ی بحث را بگویند تمام شد، خیر.

اینکه بنا داشتند بحث را متفرق بیان بکنند، یک امری است که در قرآن مسلم است، در روایات مسلم است. و اگر کسی بدون توجه به این مبنا و به این روش سخن گفتن، بیاید و فقط یک روایتی را سر دست بگیرد و به آن بخواهد استدلال بکند یا به یک آیه‌ی قرآن توجه بکند، در حقیقت او اشتباه برخورد کرده است، نه اینکه اشکالی به قرآن یا روایت وارد باشد. در قرآن خیلی چیزها از این قبیل ما داریم که به این جهت که روش گفت‌وگوی خدا با مردم را توجه نکرده‌اند به آن، یا در روایات بنا نبوده است که این‌ها را یکجا بیان کنند — به تعبیر ما طلبه‌ها بنا بر اعتماد بر قرینه‌ی منفصل بوده است؛ این تعبیر آن چیزی است که به صورت مختصر می‌‌گویند، یعنی همین که مطالب را به شکل متفرق در جاهای متفاوت و به صلاح‌دیدی که خودِ گوینده، که ائمه (علیهم‌السلام) بودند، داشتند، به این صلاح‌دید خواستند بیان بکنند — لذا باید شخص همه‌ی مطلب را در یک زمینه کنار هم قرار بدهد، آن وقت یک قواعدی دارد جمعِ این روایات و جمعِ این آیات با یکدیگر، که این قواعد را اگر کسی اعمال کند، آن وقت در مجموع می‌فهمد که آن‌ها چه فرموده‌اند. و فقیه یعنی آدم چیزفهم، یعنی آدمی که خوب می‌تواند این مواردی که متفرق است کنار یکدیگر قرار بدهد و از مجموعش یک فهمی پیدا بکند.

حالا در اینجا هم با توجه به قرائنی که من آن قرائن را اکنون اقتضا ندارد که عرض بکنم، در اینجا مراد، گفت‌وگوی با زنانِ نامحرم است. گفت‌وگوی با زنان نامحرم وقتی زیاد می‌شود، سبب می‌شود که قلب گرفتار... مرگ می‌شود، قلب می‌میرد؛ این‌چنین است.

هشدارهای ابلیس به انبیا و حیله‌های او

یک وقتی موسای کلیم‌الله (علی نبينا وآله وعليه الصلاة والسلام) از ابلیس سؤال کرد و ابلیس جواب داد. ابلیس که رئیس‌الشیاطین است، همانی است که از بهشت اخراجش کردند، بعد از خارج شدن از بهشت، او ذریه‌ای پیدا کرده است، تولید مثل کرده است، و همه‌ی آن‌هایی هم که از نسل او هستند، همه مثل خودشان هستند؛ جنیانِ بدی هستند و برای گمراه ساختن مردم و گمراه کردنشان تلاش می‌کنند، بعضی‌هایشان هم یک مأموریت‌های خاصی در یک زمینه‌های مخصوصی دارند. خودِ ابلیس هم کارهای خیلی مهم را به عهده می‌گیرد.

ابلیس خودش را نشان می‌داد به انبیای مختلف و آن‌ها از او سؤال می‌کردند، جواب می‌داد. این گفت‌وگو ادامه داشت تا در روایات دارد با حضرت یحییٰ؛ با حضرت یحییٰ یک گفت‌وگویی کرد، حضرت یحییٰ آنجا یک واکنشی نشان داد، ابلیس گفت: «من از این به بعد هیچ‌کس را دیگر موعظه نمی‌کنم!» قبلاً انبیا را موعظه می‌کرد؛ یعنی راه‌هایی که از آن راه‌ها به مردم نزدیک می‌شد و آن‌ها را فریب می‌داد، آن راه‌ها را می‌گفت و انبیا هم بیان می‌کردند برای امتشان، توجه کردید؟

امتحان‌های خدا با امتحان‌های دنیا فرق می‌کند؛ اگر سؤال امتحانی لو برود، امتحان را باطل اعلام می‌کنند، سؤال نباید لو برود. اگر سؤال و جواب با هم لو برود که دیگر وضع بدتر است! اما دستگاه خدا این‌گونه است: خدا تمام سؤال‌هایش را لو داده است، خودش جواب‌هایش را هم گفته است! یعنی شما هیچ سؤالی نیست که جوابش را یا ندانید از دین، یا نتوانید پیدا کنید؛ تمامش را می‌دانید، عنایت کردید؟ ما سؤالی که قبلاً طرح نکرده باشند، جوابش هم نگفته باشند، اصلاً نداریم در امتحانات خدا. تمام امتحانات خدا به صورت کتابِ باز است، تمامش؛ هم سؤال هست، هم جواب. تمامش این‌گونه است.

و ابلیس یک مقداری از آن سؤال‌ها را می‌گفت و جواب‌ها را هم می‌گفت. یک بار حضرت موسیٰ با ابلیس که برخورد کرده بود، به او گفت که: «بزرگ‌ترین دامی که تو برای مرد داری — یعنی جنس مرد — داری چیست؟» گفت: «بزرگ‌ترین دامی که من دارم، زن است، که این را در دامِ زن نامحرم بیندازم؛ اگر انداختم، در بزرگ‌ترین و محکم‌ترین دام من گرفتار شده است. و اگر کسی می‌خواهد، نباید اصلاً به این دام نزدیک بشود».

لذا در روایات ما نهی شده که حتی ما از پشت سر به زن نامحرم، حتی در حالی که پوشیده است، به او نگاه بکنیم. این روایت در تحف‌العقول است: «إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا تَنْظُرَ إِلَى ثَوْبِ الْمَرْأَةِ الَّتِي لَا تَحِلُّ لَكَ، فَافْعَلْ».

البته من دارم در سال ۱۲۳۵ قمری صحبت می‌کنم، نه سال ۱۴۳۸؛ یعنی من خیلی دویست و پنجاه سال پیش دارم گفت‌وگو می‌کنم! اکنون این حرف‌ها برای شما، بعضی‌هایتان، ممکن است خیلی عجیب و غریب بیاید؛ اما همان کتاب‌هایی که آن‌وقت‌ها نوشتند، حالا چاپ می‌کنند، دین خدا هم همان‌ها است. ما آن‌ها را بگوییم، چه عمل بشود، چه نشود، بالاخره یکی از وظایف امثال بنده این است که نگذاریم آن معالم و معارف دین بمیرد، چند نفر مانند شما پیدا بشوند و به آن عمل کنند. فرمود: اگر توانستی حتی به لباس زنی که نامحرم با تو است نگاه نکنی، همین کار را بکن، فاصله بگیر، فاصله بگیر.

فرمود: این خصوصیت خوب را از کلاغ یاد بگیرید؛ در بین پرندگان، کلاغ یک حیوان ترسویی است. برعکس این کبوتر یا یاکریم‌ها؛ شما با این کبوتر یا یاکریم تا نیم‌متری‌اش هم بروید، می‌بینید اصلاً تکان نمی‌خورد. از آنجا به بعد یک حرکتی گاهی انجام می‌دهند؛ اما کلاغ این‌گونه نیست. کلاغ، شما از فاصله‌ی ده متری تا متوجه شما می‌شود، شروع می‌کند به حرکت کردن و گریختن؛ یک مقدار احساس کند دارید شما نزدیک می‌شوید، می‌رود. فرمود: این خصوصیت را از کلاغ یاد بگیرید، ترسو باشید. ترسو نسبت به چه چیزی؟ نسبت به زمینه‌های شیطانی. به خودتان نگویید: «مرگ اگر مرد است گو نزد من آی، تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ!» این‌گونه اظهار مردانگی نکنید به شیطان؛ پیوسته به شما گفت اگر مردی بایست، بگویید: «مرد نیستم، من رفتم، همین است، من مرد نیستم!»

در دعوایی بود، شخصی به آن طرف مقابل می‌گفت: «اگر مردی بایست!» آن شخص گفت: «من مرد نیستم!» رفت، دعوا هم ختم شد! همین جواب را باید به شیطان داد؛ خیلی وقت‌ها شیطان به آدم می‌گوید: اگر مردی باید مقاومت کنی! آن‌گونه که ترسو هستی بگو: «من ترسو هستم، عیبی ندارد». فرمود ترسو باش.

حالا اگر به ضرورت گفت‌وگویی پیش آمد، خب جواب را می‌دهید؛ اما اگر این بخواهد ادامه پیدا کند: «وَكَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ»، یعنی گفت‌وگوی با زنان نامحرم، این سبب می‌شود که قلب را می‌میراند. البته قلبی که مدتی است مرده است، هر چه لگد بزنند هم نمی‌فهمد، متوجه نمی‌شود؛ اما آدمی که یک قلب زنده‌ای دارد، او متفاوت می‌شود. این بیان پیغمبر خدا است، بیان امام صادق (علیه‌السلام) است.

پرهیز از مجادله با نادانان و همنشینی با مترفین

مورد بعدی: «وَمُمَارَاةُ الْأَحْمَقِ». گفتیم احمق به معنی جاهل است، دشنام نیست. بعضی از کلمات است از زبان عرب به فارسی که می‌آید، یک تفاوت مفهومی پیدا می‌کند، یک مقدار تغییر می‌کند؛ زیاد است از این کلمات، دقیقاً به آن شکلِ مفهوم عربی‌اش نیست، گاهی اصلاً معنیش کلاً عوض می‌شود. این از آن الفاظی است که آمده در فارسی و یک مفهوم ناسزاگویی هم کأنه کنارش هست؛ آدم نادان، آدمی که مطلب بلد نیست، ولی اهل بگو‌مگو است. ممارات با او، یعنی اینکه شما می‌گویید و او پیوسته جواب می‌دهد، می‌گویید جواب می‌دهد؛ این سبب مرگ قلب می‌شود.

حالا این گفت‌وگو گاهی به صورت چهره‌به‌چهره است، گاهی هم در پیام‌رسان‌ها است! بعضی‌ها خودشان را در همه‌ی امور به لطف خدا متخصص می‌دانند؛ اگر نه در امر دین، که همه الحمدلله متخصصند! درس‌نخوانده، معتقدند دین فطری است، از کجا؟ از پایه‌ی دین تا آن بالا‌بالاها همه‌اش را الحمدلله در رتبه‌ی تخصصی بلدند همه‌شان! آن‌هایی هم که درس می‌خوانند، آن‌ها بیخودی درس می‌خوانند کأنه! و بعد یک سؤالی، جوابی، بحثی در این شبکه‌های حالا اجتماعی، غیر اجتماعی، هر چه که هست، این‌ها دیگر روز به روز هم دارد به انواع و اقسامش کأنه اضافه می‌شود؛ در این فضاها واردِ گفت‌وگو شدن با آدمی که معلوم است مایه‌ای ندارد، مطلب را بلد نیست، ولی در عین حال ادعایش خیلی زیاد است؛ ممارات، یعنی گفت‌وگوی بگو‌مگو، با این آدم‌ها سبب مرگ قلب می‌شود.

شما مایه... خودتان، عزیزان، که من اکنون در محضرتان شرفیاب هستم، چقدر واقعاً در مسائل دینی عمومتان تسلط دارید؟ خب خیلی از شما در سنین جوانی هستید، به صورت طبیعی خیلی از اطلاعات را ندارید. اگر ندارید آن اطلاعات را، چرا وارد یک گفت‌وگوهایی می‌شوید که اصلاً اصل و فرعش را بلد نیستید؟ به کدام روایت می‌شود استدلال کرد، به چه بحثی می‌شود استدلال کرد؛ وقتی نمی‌دانید، برای چه می‌خواهید وارد بشوید؟ بعد هم می‌آیید با دیگران همین مطلب را گاهی به اشتراک می‌گذارید، یک سؤالی آمده بعد هم پخش می‌کنند؛ آیا عقل این اجازه را می‌دهد یا شرع؟ هیچ‌کدام مجوز نمی‌دهند.

مثلاً فرض کنید یک‌باره می‌بینید یک چیزی پخش می‌شود که: «آقا، فواید داشتن سگ خانگی چگونه است؟» یک، دو، سه، پنج، ده، پانزده، همین‌گونه می‌شمارند برای همدیگر: موجب انس می‌شود، اکسیژن خانه را اضافه می‌کند، نمی‌دانم چه می‌شود، همین‌گونه توضیحاتی می‌دهند! من هم چون رشته‌ام نیست، اظهار نظر نمی‌کنم، شاید هم همین‌طور باشد؛ اما بعد آخرش یک سؤالی می‌کنند: «ولی چرا دین گفته سگ نجس است و باید از آن اجتناب کرد، با وجود این‌همه فواید؟» خب، پاسخش روشن است، ولی خب خیلی از افراد بلد نیستند، برایشان همه می‌شود سؤال و شبهه.

قرآن می‌گوید: پیغمبر، از تو راجع به شراب و قمار سؤال می‌کنند: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ». بگو: شراب منفعت هم دارد! منافع دارد، قمار منافع دارد؛ «قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ»، اما در عین اینکه منافع دارد، ولی یک گناه بزرگ، یک آثار بد معنوی هم دارد روی شما: «وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا»؛ آن آثار بد را اگر بخواهی بگذاری روی یک کفه‌ی ترازو، منافعی که دارد، همه‌ی آن منافع هم بریزی روی کفه‌ی دیگر، این طرف سنگینی می‌کند؛ و به خاطر همین است که خدا می‌گوید از خمر اجتناب کنید، درست است؟ «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ»؛ می‌گوید: از این‌ها پرهیز کنید. چرا؟ نه اینکه خدا دوست ندارد شما به آن منفعت برسید؛ نخیر، خدا ما را آفریده است، ما به کمالی برسیم. اما یک چیزهایی است که در عین اینکه یک منافعی دارد، آن‌قدر ضرر در کنارش هست، ضرری که ما نمی‌بینیم، که اصلاً قابل مقایسه نیست. شما اگر از آن استفاده کنید، از آن هدف اصلی بازمی‌مانید.

در داستان سگ هم همین‌گونه است؛ منافعی دارد: حیوان باوفایی است، حیوانی است می‌شود با آن انس گرفت، حیوانی است که نمی‌دانم چنین، چنان، همه‌ی این حرف‌ها هست؛ اما اگر پیغمبر خدا فرموده است، امام صادق (علیه‌السلام) فرموده است که این حیوان نجس است، اگر یک جایی باشد، در یک اتاقی باشد، در یک محوطه‌ای باشد، ملائکه آنجا وارد نمی‌شوند: «إِنَّ الْمَلَائِكَةَ لَا تَدْخُلُ بَيْتًا فِيهِ كَلْبٌ»؛ ملائکه آنجایی که سگ باشد نمی‌آیند. خب، ما چون ملک را با چشم نمی‌بینیم، فکر می‌کنیم اتفاق خاصی نمی‌افتد؛ در حالی که این نمی‌آید، و خیلی از برکات را هم همراه خود نمی‌آورد، خیلی از برکات را نمی‌آورد.

ما در دین خیلی از چیزها را به این دلیل که پیغمبر خدا فرموده است فقط تصدیق می‌کنیم؛ به این دلیل که ائمه‌ی هدیٰ (علیهم‌السلام) فرموده‌اند فقط به این دلیل تصدیق می‌کنیم، وگرنه ما راهی برای فهم و درک آن حقایق نداریم. مثال ما با آن بزرگواران شبیه کسی است که فقط دیدش در حد پانصد متر است، کنار دستش یک فردی قرار گرفته که دوربینی دارد که این دوربین هم فقط در مقابل چشم او است، که می‌تواند تا پنجاه هزار متر را ببیند. او با دوربین وحی، با دوربین تعلیم خدا، کنار دست ما ایستاده به ما خبر می‌دهد، می‌گوید: «یک چیزهایی در فاصله‌ی به اضافه‌ی پانصد متر هست که شما نمی‌‌‌توانید اکنون آن را اصلاً تصور کنید، درک نمی‌توانید بکنید؛ من دارم از آنجا به شما خبر می‌دهم». وقتی ثابت شده امامت این بزرگوار، وقتی ثابت شده است که این آقا پیامبر است با معجزه، با آیات و بیناتِ روشن توانسته خود را اثبات بکند، حالا عقل می‌گوید هر چه او می‌گوید گوش کن.

یا این چیزی که تو فکر می‌کنی خیلی کم است: «وَتَحْسَبُونَهُ هَيِّنًا وَهُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ»؛ یک چیز سبکی است در نظر شما، چیز مهمی نیست، اما پیش خدا خیلی بزرگ است، خیلی بزرگ است. حالا باید به سخن او توجه کرد یا بگوییم ما که نفهمیدیم، ما دیدیم در آن چند تا منفعت خوب هم هست؟ سگ داستانش این‌گونه است.

حالا این مطلب را — که ان‌شاءالله امیدوارم حل شده باشد برای شما، اگر حل نشده مراجعه کنید، بعد بیشتر توضیح عرض کنم — قبل از اینکه حل بشود، این را بخواهید بگذارید برای دیگران پخش کنید، این مسئله چه مجوزی دارد؟ یا بر سر این مسئله با کسانی که نمی‌خواهند حرف را قبول کنند، یا نمی‌دانند و بنای دانستن هم ندارند، خودِ شما هم آن‌چنان عالم نیستید، سرِ این مسئله بخواهید بحث کنید، این از مصادیق «مُمَارَاةُ الْأَحْمَقِ» می‌شود؛ یعنی ممارات جاهل، ممارات یعنی اینکه انسان یکی به دو بنا است بکند.

بسیار خوب، آن آخری‌اش بماند؛ یک توضیحی هم باز این نکته‌ی ممارات احمق دارد، ان‌شاءالله فردا شب عرض می‌کنم.

صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ...

صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ...

صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ...

گریز به روضه: شب هشتم محرم و مصیبت حضرت علی اکبر (ع)

بسیار خوب، شب، شب هشتم محرم است و در ایران هر کجا که شما مجلسی سراغ دارید، در آن مجلس مشرف بشوید، می‌بینید که کشکول‌ها را می‌برند درِ خانه‌ی جوان رعنای سیدالشهدا (علیه‌الصلاة‌والسلام). امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: آن‌هایی که وارد حرم جدم حسین (علیه‌السلام) می‌شوند، وقتی متذکر این می‌شوند که این جوان پایین پای پدرش آرامیده، بدون اینکه کسی برایشان روضه بخواند، منقلب می‌شوند...

خدا رحمت کند این آقای ارشدی، پسر آقای دکتر ارشدی را، که چند وقت پیش در تصادف از دنیا رفت. من به مناسبتی دیدم خیلی این پدر ملتهب است و واقعاً هم مصیبت بزرگی بود که بر او و بر مادر این پسر و بر همسرش رفت. من یک تماس تلفنی گرفتم و به ایشان گفتم: «آقا، ما یک روایاتی داریم که در آن ثواب کسی که فرزندش را خدا از او می‌گیرد بیان شده است». بعضی از این روایات را خواندم، آقای دکتر بعداً از ما تشکر کرد و گفت: «این روایات خیلی موجب تسلی خاطر بود».

در روایات دارد که وقتی خدا جوانِ یک مؤمنی را از او می‌گیرد، با ملائکه‌اش شروع می‌کند به گفت‌وگو کردن؛ می‌گوید: «ملائکه‌ی من! چه کار کردید؟» می‌گویند: «رفتیم، جان پسر فلان کس را گرفتیم». بعد خدا می‌فرماید: «واکنش آن پدر چه بود؟ آخر این پاره‌ی قلبش را شما از او گرفتید»؛ گفتند: «خب، فرمانت بود، ما جان او را گرفتیم». خدا می‌فرماید: «واکنش او چه بود؟» گفتند: «او تسلیم رضای تو بود، گفت هر چه خدا می‌خواهد، "إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ" گفت». خطاب می‌آید به ملائکه که: «شاهد باشید، من این پدر را بخشیدم».

در بعضی روایات دارد که وقتی خدا فرزند کسی را از او می‌گیرد، «فَلَهُ الْجَنَّةُ، صَبَرَ أَمْ لَمْ يَصْبِرْ»؛ چه صبر بکند این پدر یا این مادر، یا حتی صبر هم نکند، از بس مصیبت بزرگ است، خدا بهشت را برای آن پدر و مادر تقدیر می‌کند! به امام صادق (علیه‌السلام) کسی گفت که: «بالاترین لذت در دنیا چیست؟» فرمود: «اینکه خدا به کسی پسری بدهد، این پسر رشد کند به سن جوانی برسد، پیش روی این پدر راه برود، این پدر به قد و بالای این پسر نگاه کند؛ لذتی در دنیا بالاتر از این نیست!»

پرسیدند: «یا بن رسول الله! بزرگ‌ترین مصیبت در دنیا چیست؟» فرمود: «بزرگ‌ترین مصیبت در دنیا این است که خدا همین پسر را از این پدر بگیرد!»

بسیار خوب، این مربوط به پسرهای معمولی و عادی است؛ اما خدا به امام حسین یک پسری داده است: «أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقًا وَخُلُقًا وَمَنْطِقًا بِرَسُولِكَ». خیلی ائمه، پیغمبر خدا را دوست داشتند؛ اصلاً شیفته‌ی پیغمبر خدا بودند! خیلی شیفته بودند. گاهی نام پیغمبر خدا که می‌آمد، آن‌قدر امام صادق حالش متغیر می‌شد، رنگش تغییر می‌کرد، گاهی حضرت به علامت تعظیم آن‌قدر سر خود را پایین می‌آورد، صورتش نزدیک زمین قرار می‌گرفت. پیغمبر خدا همه‌چیزِ ائمه بود.

بسیار خوب، حالا اگر خدا یک نسخه‌ی بدلی از پیغمبر خدا را داده است به امام حسین؛ راه می‌رود، یادآور راه رفتن پیغمبر است؛ نگاه به چهره‌ی او می‌کند، پیغمبر خدا به یادش می‌آید؛ حرف می‌زند، تُن صدای او، تُن صدای پیغمبر است. خب حالا این جوان را خدا از امام حسین بگیرد، چه با دل امام حسین می‌کند مرگِ این جوان؟!

اولاً وقتی می‌خواست برود، خب با همه‌ی علاقه‌ای که داشت، امام حسین (علیه‌السلام) برای خیلی‌ها صبر می‌کرد، یک مقدار این‌ها را متوقف می‌کرد، زود اجازه نمی‌داد؛ اما در مورد علی بلافاصله اجازه داد! رفت علی به سمت میدان، «فَنَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ آيِسٍ مِنْهُ»؛ آخرین نگاه‌هایی که یک پدر به فرزند می‌کند، یک چنین نگاهی کرد به او. «فَأَرْخَى عَيْنَيْهِ»، این چشمان مبارک، این دیدگان را روی هم انداخت، «فَأَرْسَلَ دُمُوعَهُ عَلَى خَدَّيْهِ»؛ اشک‌های درشتی بود که پیوسته پی‌درپی از صورت امام حسین می‌چکید، می‌آمد روی محاسن حضرت و به زمین می‌‌ریخت. دست‌ها را زیر محاسن خودش گرفت: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ»؛ خدایا! تو شاهد باش که چه دسته‌گلی را دارم می‌فرستم طرف این قوم...

بسیار خوب، حالا امام حسین (علیه‌السلام) دمِ خیمه‌ها ایستاده است، ناگهان صدا از وسط میدان بلند شد: «يَا أَبَتَاهْ! عَلَيْكَ مِنِّي السَّلَامُ، هَذَا جَدِّي رَسُولُ اللَّهِ قَدْ سَقَانِي بِكَأْسِهِ الْأَوْفَى»؛ پدر! من هم رفتم، خداحافظ! دیگر نگران تشنگی من نباش، جدم رسول خدا آمد، من را در این لحظه سیراب کرد... سیدالشهدا (علیه‌‌السلام) خودش را تا به میدان برساند، مگر چقدر عزیزان طول کشیده است؟ وقتی این ندا را علی می‌دهد به امام حسین، این‌گونه حرف می‌زند، معلوم است زنده است، می‌تواند صحبت کند؛ اما زمانی امام حسین رسید بالای سر او، که دیگر دید علی را نمی‌تواند به تنهایی خودش به سمت خیمه‌ها ببرد...

یک شمشیر به فرق علی خورده است، اسب آموزش‌‌دیده این‌گونه است که اگر سوارش دست به گردنش بیندازد، می‌فهمد که سوار زخمی شده است، باید او را برگرداند طرف لشکرگاه خودش. علی دست خود را به گردن اسب انداخت، نمی‌دانم چطور شد این اسب اشتباه کرد، به جای اینکه او را به سمت خیمه‌ها ببرد: «فَاحْتَمَلَهُ الْفَرَسُ إِلَى مُعَسْكَرِ الْأَعْدَاءِ»!

مرحوم ملا آقا دربندی مقتل می‌نوشت، به این جمله که رسید اینجا خوابش برد؛ بی‌بی فاطمه‌ی زهرا در خواب آمد به او گفت: «ملا آقا! تا کجا نوشتی مقتل را؟» عرضه داشت: «بی‌بی جان، تا اینجا که "فَاحْتَمَلَهُ الْفَرَسُ إِلَى مُعَسْكَرِ الْأَعْدَاءِ"»؛ حضرت فرمود: «این جمله را هم اضافه کن: فَقَطَّعُوهُ بِسُيُوفِهِمْ إِرْبًا إِرْبًا...»

آقا سیدالشهدا آنجا نشست، «فَبَكَى بُكَاءً عَالِيًا»؛ بلندبلند گریه می‌کرد! سر علی را به دامن گرفت، به سینه چسبانید؛ دارند لشکر نگاه می‌کنند، آقا صورت به صورت علی گذاشت، از پرده‌ی دل فریاد می‌‌زد: «وَلَدِي عَلِيّ... وَلَدِي عَلِيّ... عَلَى الدُّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَاء!» علی جان، بعد از تو خاک بر سرِ دنیا...

اینجا بود، مرحوم شیخ شوشتری می‌گوید داشت جان می‌داد، کسی که امام حسین را اینجا نجات داد، زینب کبریٰ بود؛ ناگهان صدا زد: «وَا أُخَيَّاهْ، وَابْنَ أُخَيَّاهْ...»

وای برادرم! وای برادرزاده‌ام...

وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.

اطلاعات

دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00