جلسه 9 دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)
تاریخ برگزاری: 19 مهر 1395 8 محرم 1438
آغاز مجلس، قرائت دعای فرج و زیارت عاشورا
أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ. وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ، لَا سِيَّمَا مَوْلَانَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ،
وَاللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.
این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.»
«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ. السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ، وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ، وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. يَا لَيْتَنَا كُنَّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا.»
به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیةاللهالأعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.
احکام سلامهای نماز و خطای سهوی در آن
اگر کسی در جایی که نباید سلامِ نماز را بدهد، سهواً و از روی فراموشی سلام را گفت، تکلیفش چیست؟
پاسخ این است که ما سه تا سلام داریم:
یکی سلام به پیغمبر خدا: «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ».
و دوم، سلام به خودمان و عباد صالح خدا: «السَّلَامُ عَلَيْنَا وَعَلَى عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِينَ».
و سوم هم: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ»، که در روایت دارد که مخاطبِ این سلام، ملائکهای هستند که همراه این نمازگزار هستند، مخاطب آنها هستند.
بسیار خوب، بستگی دارد کدامیک از این سه سلام را غفلتاً گفته باشد. زیاد این مسئله در رکعت دوم پیش میآید، یا گاهی اشتباه میکند شخص در نماز چهاررکعتی، رکعت سوم تشهد را میخواند، سلام هم میدهد.
اگر سلامِ اول را بدهد، نماز از حالت نماز خارج نشده است؛ بعد از پایان سلام اول فهمیده، همانجا برمیخیزد، نمازش را ادامه میدهد، و این نمازش صحیح است، هیچ مشکلی برای او پدید نمیآید. احتیاط این است که به خاطر این سلام بیجا، دو سجدهی سهو به جا بیاورد که پریشب کیفیتش را عرض کردم.
در مورد سلام دوم، سلام دوم و سلام سوم، این دو سلام را اگر بگوید غفلتاً و از سر فراموشی، دوتاییاش را با هم بگوید، یا فقط «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ» را بگوید، این شخص از نماز خارج میشود در وقتی که این سلام را به جا بگوید؛ اما اینجا چگونه است؟ اینجا چون غفلتاً گفته است، از نماز خارج نمیشود شخص. منتها اگر بعد از اینکه این سلام را گفت — این سلامهایی که از نماز در وقت خودش شخص را خارج میکند؛ مثلاً در رکعت چهارم، اکنون اشتباهی در رکعت سوم یا دوم دارد میگوید در نماز چهاررکعتی — اکنون که میگوید، از نماز خارج نمیشود.
اگر بلافاصله بعد از سلام متوجه شد که بیجا سلام گفته است، در صورتی که هنوز از قبله روی خودش را برنگردانده، کاری که نماز را به هر صورت باشد باطل میکند، آن کار را انجام نداده باشد، در این صورت این نماز همچنان باقی است، فقط اشتباه کرده سلام را گفته است؛ برمیخیزد همانجا بدون اینکه تکبیرةالاحرامی بگوید، ادامهی نمازش را میخواند تا پایان، به خاطر این سلام بیجا که گفته، دو سجدهی سهو به جا میآورد، و نمازش صحیح است، هیچ مشکلی ندارد.
مثلاً نماز چهاررکعتی باید میخواند، اشتباه کرد سر سه رکعت سلام داد؛ یکدفعه متوجه شد یا یک کسی به او گفت زود سلام دادی، این هنوز از قبله برنگردانده؛ اگر از قبله برنگشته، همانجا برمیخیزد، رکعت چهارم را میخواند، بعد از سلامِ نماز، دو سجدهی سهو به جا میآورد، نمازش صحیح است، هیچ مشکلی ندارد.
در فرضی که فقط «السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا النَّبِيُّ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ» گفته بود، آنجا باز هم مشکلی نبود؛ ولی معمولاً بعد از سلامِ اول کسی احساس نمیکند از نماز خارج شده که بخواهد رویش را از قبله برگرداند. بعد از این دو سلام معمولاً این اتفاق میافتد؛ اگر این حالت پدید نیامده باشد، نماز همچنان باقی است و بقیهاش را ملحق کند به قبلیها، نماز صحیح است، دو تا سجدهی سهو هم انجام میدهد.
ممکن است یک مقدار فاصله شده باشد؛ بعد از سلام مثلاً دارد تسبیحات حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) را میگوید که افضل تعقیبات بعد از نماز است، یا ممکن است مشغول دعا شده باشد، ممکن است قرآن دارد میخواند، مثلاً آیةالکرسی دارد میخواند که بعد از نمازها وارد شده خواندن آیةالکرسی، یا سورهی قلهوالله میخواند، یا دعاهای دیگر، حتی دارد فارسی دعا میکند، دارد فارسی دعا میکند؛ اگر حتی مدتی است این کار را دارد انجام میدهد — فرض کنید هفت هشت دقیقه، ده دقیقه است دارد تعقیبات میخواند، رویش را هم از قبله برنگردانده — یادش میافتد یا یک کسی به او میگوید، و متوجه میشود که سلام را زود گفته، بیجا گفته، باید سر چهار رکعت میگفته، سر دو رکعت سلام داده مثلاً.
اگر چنانچه رویش از قبله برنگشته است، همانجا برمیخیزد، رکعت سوم و چهارم را میخواند، بعد از سلامِ نماز دو سجدهی سهو به جا میآورد، نمازش صحیح است.
اما اگر رویش را از قبله برگردانده باشد، یا مبطل دیگری انجام داده باشد، مثل اینکه حرف زده باشد، یا خندیده باشد، یا ادراری، باد معدهای، حدثی از او صادر شده باشد، که به هر صورت نماز را باطل میکند، در این صورت این نماز دیگر باطل است و باید از ابتدا نماز را اعاده کند.
بررسی ادامهی حدیث: «أَرْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ»
این روایت را خواندیم دیشب، و در اطرافش عرایضی را تقدیم میکردیم، که چهار چیز است که قلب را میمیراند: «أَرْبَعٌ يُمِتْنَ الْقَلْبَ»؛
اولیاش: «الذَّنْبُ عَلَى الذَّنْبِ»؛ یعنی گناهِ پس از گناه، گناه روی گناه، بدون اینکه توبهای که آثار گناه قبلی را به کلی از بین ببرد، نداشته باشد.
و دوم: «وَكَثْرَةُ مُنَاقَشَةِ النِّسَاءِ»؛ دیشب عرض کردیم بر اساس روایاتی یعنی گفتوگو داشتن زیاد با زنان نامحرم، که حالا این گفتوگو میتواند به شکل حضوری باشد، میتواند به شکل تلفنی باشد، میشود در این روزگار محادثه و این گفتوگوها به شکل مجازی دارد صورت میگیرد. اگر اینچنین باشد، قلب را این گفتوگوها میمیراند، میمیراند.
اینکه بعضی جوانها تصور میکنند که برای ازدواجشان باید از همسرشان شناخت پیدا کنند، و به خاطر پیدا کردن این شناخت قبل از ازدواج ضروری و لازم میدانند که گفتوگوهایی را مدتی با همان شخص داشته باشند تا ببینند آیا توافق پیدا میتوانند بکنند یا نه؛ این را به دو نکته باید توجه کرد و بعد انتخابش کرد:
نکتهی اول این است که این کسانی که در کار مشاورهی خانواده هستند، رشتهشان از این رشتهها است — من سعی میکنم در اموری که تخصصم نیست دخالت نکنم، و اگر هم چیزی را نقل میکنم، همیشه استناد بدهم به کار آنهایی که در این رشته هستند — من تخصصم نیست؛ آنها میگویند که این گفتوگوهای قبل از ازدواج، ولو مدت طولانی هم صورت بگیرد و مدتها هم اینها با هم مأنوس هم باشند، شناخت واقعی طرفین از یکدیگر پیدا نمیکنند. این را میگویند آمارها نشان میدهد، آمارها نشان میدهد که شناخت واقعی پیدا نمیشود.
بله، بعضی از اطلاعات را از یکدیگر به دست میآورند، اما اینها آن اطلاعاتی نیست که بتواند در تصمیمگیری در آن جهت کمک بکند. این چیزی است که آنها میگویند و میگویند آمارهای ما این را نشان میدهد. پیش من هم گاهی آمدهاند بعضیها که اختلافات زناشویی داشتند و اینها از این روابط قبل از ازدواج، حتی در حد گفتوگو داشتند، ما احساس کردیم که چیزی از آن گفتوگوها نصیب این دو طرف نشده بوده، و اینها همچنان با یکدیگر در این زمینه بیگانه بودند، بعد که ازدواج کردند تازه یک شناختهایی پدید میآید. اصولاً میگویند افراد بدون اینکه بخواهند — یعنی آن افراد متخصصش میگویند — میگویند که آدمها قبل از اینکه ازدواج بکنند، و به خصوص در مراحلی که خواستگاری انجام میشود، چه به شکل رسمیاش، چه به شکلهای غیر رسمیاش، معمولاً افراد شناخت خوبی حتی از خودشان ندارند، و ناخودآگاه یک شخصیتی از آنها بروز میکند، غیر از آنی که اینها در شرایط عادی هستند. ناخودآگاه هم این اتفاق میافتد؛ یعنی طرف اهل کلک و خدعه و نیرنگ نیست که خود را اینگونه بنمایاند، بلکه اینچنین نمایش داده میشود و او هم خودش را گاهی حتی در همان دوران عوضی هم ممکن است خودش را ارزیابی بکند پیش خودش، تا چه برسد نزد طرف مقابل! و چون آن شخصیت واقعی بروز پیدا نمیکند، لذا شناخت هم شناخت واقعی نمیشود. راه شناخت، این نیست.
تو پرانتز من عرض کنم و رد بشوم، این خودش یک بحث طولانیای را میطلبد؛ و آن این است که یک تصوری در بین خیلی از مردم هست، و آن تصور این است که فکر میکنند اگر یک زندگی، یک ازدواج موفقی هست، دلیل عمدهاش یا تنها دلیلش، انتخاب صحیح در اول کار است. اگر انتخاب خیلی انتخاب درست و جور و مناسب و از همه جهت بیمشکل باشد، اینها در آیندهی زندگی به هیچ مشکلی نمیخورند، هُمای سعادت و خوشبختی بر دوش اینها خواهد نشست و اینها به بهترین شکلی میتوانند در کنار هم زندگی کنند. این تصور سبب شده که اگر یک وقتی بعداً زندگیها به یک چالشی میخورد، میگویند: «ما اول اشتباه کردیم، آن نقطهی ابتدا درست دقت نکردیم، ما آنجا یک خطایی کردیم، و فقط هم یک خطا کردیم و آن در همان نقطه است، دیگر بعدش دیگر خطا وجود ندارد!» این امر یک تصور نادرست است از واقعیت ازدواج.
ازدواج یک مسئلهای است شبیه کشاورزی میماند. در کشاورزی شما باید در مرحلهی اول بذر خوب انتخاب کنید، اما هیچ کشاورزی این تصور را ندارد که با داشتن بذر خوب، حتماً هم ثمرهی خوبی و میوهی خوبی، نتیجهی خوبی عایدش میشود، اگر این بذر را به درستی با آن رفتار نکند. مراحل کاشت و داشت و برداشت را با اصول و ضوابطش رعایت نکند، این بذر خراب میشود، از بین میرود؛ این نه به خاطر اینکه بذر خوبی نبوده، به خاطر اینکه این مراحل بعدی رعایت نشده است. اگر شما بذرتان حتی متوسط باشد، میتواند نتیجهای که بگیرید، نتیجهی قابل قبولی باشد در کشاورزی، اگر مراحلی که طی میکنید، در همین سه مرحلهی کاشت و داشت و برداشت، این سه مرحله هم سه مرحلهی درستی باشد. اما اگر بذر بهترین بذر باشد، نتیجه نمیگیرید اگر در این سه تا مرحله به خوبی رفتار نکنید.
زندگی، عمدهی خوشبختیاش مال پس از ازدواج است. البته به ما گفتهاند که شما در انتخاب مورد دقت کنید؛ اما چقدر گفتند دقت کنید؟ راجع به چه گفتند؟ گفتند: اگر از نظر عفت و حیا، هم دختری را میخواهی یا پسر انتخاب بکنی، او در این زمینه مشکل دارد، نرو سراغش، نرو. درست است؟ از آن طرف، اگر شما دختر دارید یا دخترخانمها اگر میخواهید شما ازدواج بکنید، گفتند چی؟ گفتند: شما سراغ متدین بروید. یک کسی آمد به پیغمبر خدا حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم):
(صلوات حضار)
عرض کرد: یا رسول الله! من دختر دارم، خواستگار هم دارد، به کی بدهم؟ فرمود: به یک آدمی بده که متدین باشد. چون از دو حال خارج نیست: یا اینها با هم مهرشان در دل همدیگر میافتد و میتوانند با هم زندگی کنند، که خب خوب است؛ اما اگر یک چنین اتفاقی هم نیفتد، چون داماد متدین است، ظلم نمیکند به دخترت، حق او را ضایع نمیکند. چون دین داشتن که فقط نماز خواندن و روزه گرفتن که نیست؛ همین که من فحاشی نکنم، تحقیر نکنم، ایذاء نکنم، این از اموری است که جزء مستحبات و جزء اخلاقیات بعضیها میگویند نه، در متن خود فقه است و نباید این کار را بکنم. اگر کردم، از حد دینداری بیرون رفتم؛ یعنی دینداری من ناقص است اگر این کار را بکنم. فرمود: متدین انتخاب کن، چون اگر دیندار باشد، دینش مانع میشود که ظلم کند به دختر تو. درست شد؟ از آن طرف هم همینطور.
دو تا دیندار، اگر دینشان درست باشد، معمولاً میتوانند با هم زندگی خوبی داشته باشند. البته آن زندگیهای رؤیایی که بخواهد اتفاق بیفتد، آنها را حالا چند درصد موارد قابل اتفاق هست، آنها بحثش جداست. من بیشتر از این، این بحث را نمیخواهم تعقیب کنم، شب هم مناسب ادامهی این بحث نیست.
ولی اینکه بعضی زیاد صحبت کردنِ با خواستگار خودشان... حالا دیگر در زندگیهای ما این چیزها هم آمده: میروند با هم شبی نمیدانم چند شب بیرون شام میخورند، میروند پارک، میروند کجا، میروند چه؛ این چیزها من بلد نیستم چهجوری وجه شرعیاش جور میشود و قابل توضیح و توجیه شرعی است، واقعاً توجیه ندارد. یک پسر جوانِ عزبی که قصد ازدواج با این دخترخانم دارد، منِ پدر بخواهم بگویم که شما بروید بیرون با هم مثلاً فلان جا غذا بخورید، اینها گفتوگوهایشان گفتوگوهای معمول و متداول نیست و معمولاً هم شناخت آنچنانی به دست نمیآید، شاهدش هم بالا رفتنِ آمارِ طلاق است؛ که میگویند آنهایی که آمارگیرها اینجوری میگویند که تهران به خصوص این مناطقی که ماها هستیم، از هر سه ازدواج، یکیاش به طلاق منجر میشود! و این مال این است که من به پسرم یاد نمیدهم که چهجوری وقتی ازدواج میکنی، بعد از ازدواج با زنت همراهی کن، شما به دخترت یاد نمیدهی که چهجوری در زندگی شوهرداری بکند. معمولاً در اینجاها گیریم ما، بعد این زندگیها در اینجاها به چالش میخورد، والا انتخابهای اولیه خیلیهایش آنچنان انتخابهای نادرستی نیست اگر به سیستم و به روش قدیمیها عمل بشود. البته آن روش، یک اصلاحات مختصری میخواهد، ولی آن اصلاحات دیگر الان جای گفتوگویش اینجا نیست. هر چه که باشد، این «کثرة محادثة النساء» تویش نباید... نیست، زیاد صحبت کردن. حالا آن مواردی که غیر از این باشد، به بهانههای ازدواج هم تویش نباشد، که دیگر این جزء مواردی است که پیغمبر خدا فرمود قلب شخص را میمیراند، میمیراند؛ این بیان پیغمبر خداست.
و سومین چیزی که دیشب اشاره کردم، بحث «مُمَارَاةُ الْأَحْمَقِ» بود، که گفتیم احمق به معنی جاهل در لغت عرب است؛ یعنی با آدمی که وارد نیست، با آدمی که نمیداند، با آدمی که درست اطلاعات ندارد، شما هی وارد بگومگو بشوی. گاهی هم این طرف متصف به صفت احمق است، هم آن طرف! یعنی هم این نمیداند، هم او، و بیخود میزنند در سر و کلهی همدیگر! وقتی نمیدانی، «نمیدانم» یک جملهی خیلی گویا است: من بلد نیستم. میخواهی بدانی؟ به لطف خدا در دسترس خیلی از شما، یا شاید همهی شما، هستند افرادی که بتوانند سؤالهای شما را درست جواب بدهند و پاسخ را بلد باشند. اینکه شما از این نعمت استفاده نکنید، این یک نوع کفران نعمت است.
در بعضی روایات داریم که چند چیز قیامت شکایت میکند؛ یکی از آن چیزهایی که شکایت میکند، قرآنی است که در خانه میماند و خوانده نمیشود، این قرآن شکایت میکند قیامت که من در این خانه بودم، کسی نیامد سراغ من و از روی من بخواند. که خب انشاءالله در زندگیهای شما این اتفاق نمیافتد و قرآن در زندگیتان در چرخش هست و با آن ارتباط دارید، با مصحف. یکی دیگر از چیزهایی که قیامت گلایه میکند و شکایت میکند، آن دانشمندی است که از او پرسوجو نمیشود، پرسش نمیشود، به او مراجعه نمیشود. دانشمند هم حتماً نباید در هملباسِ بنده باشد؛ نه، ممکن است کسی بداند ولی این لباس تنش نباشد، ممکن است کسی این لباس هم تنش باشد و دانش کافی هم نداشته باشد. مهم، داشتنِ دو صفتِ علم — علم دین — و تقوا است.
شما بچهتهرانیها نمیتوانید بگویید ما دسترسی به یک چنین آدمی نداریم، نمیتوانید بگویید. من این را از این باب میگویم که حجت بر شما که تمام هست، تمامتر بشود؛ قیامت یقهی من را نگیرند که چرا اینها را شب ابوالفضل العباس (علیهالسلام) دیدیشان و به آنها این حرف را به صراحت نگفتی؟ شما پیش خدا معذور نیستید، بیتعارف! بیتعارف، در ندانستن آن چیزهایی که در امور اعتقادی، یا در امور احکامی، شما اگر بگویید من دسترسی نداشتم به کسی که جواب من را بدهد، این پاسخ را به شما... از شما نمیپذیرند در قیامت؛ چون هستند افرادی که پاسخ سؤالات شما را بلد باشند.
بله، بعضی از سؤالات هست به بنیان و اساس دینداری شما ارتباطی ندارد، بله؟ حالا یک سؤالی بکنند که آیا امام زمان (علیهالسلام) زن و بچه دارند یا نه؟ و اگر دارند تعداد بچههایشان چند تا است؟ آیا بچههای حضرت، حضرت را میشناسند یا نه؟ آیا بچههای حضرت ازدواج کردند، نوههای حضرت را تشخیص میدهند یا نه؟ این سؤالاتی است که بنده هم بلد نیستم، ولی اینها ربطی به اعتقاد من به شخص خودِ آن بزرگوار که پسر امام حسن عسکری (علیهالسلام) باشد ندارد. اگر کسی در این زمینه شک و تردید و سؤال و ابهامی دارد، مراجعه کند، بپرسد؛ و افراد متعددی هستند که میتوانند این گرههای ذهنی را باز کنند. در مسئلهی توحید، در مسئلهی عدل، نبوت، قرآن، معاد، در این چیزهایی که پایه و اساس دین است. واقعاً خدا نعمت را کم در تهران قرار نداده؛ البته خیلی کم شدند و هی دارند کمتر هم میشوند، ولی در عین حال اگر کسی طالب باشد، پاسخش را میتواند پیدا بکند.
در بحث احکام هم همینطور. با این ارتباطاتی که اکنون به صورت مجازی و غیر مجازی فراهم آمده، واقعاً پیدا کردن وظیفهی شرعی کار چندان دشواری نیست. شما برای به دست آوردن اطلاعات دربارهی بعضی از اموری که آنقدر هم اهمیتی ندارد، گاهی مدتها خود پیگیری میکنید، مسئله را تعقیب میکنید. خیلی از شما جوانهایی که اینجا هستید، الان از ریز مسابقات لیگ برتر فوتبال مطلعید؛ بله؟ اسم بازیکنها، اسم بابایشان، اینکه ازدواج کردند نکردند، نمیدانم در ازدواجشان بچهدار شدند نشدند، نمیدانم سرما خوردند نخوردند، نمیدانم پایش پیچ خورد نخورد؛ از این چیزها من گاهی در گفتوگوها میبینم بلدید و گفتوگو میکنید خیلی جدی و با حرارت! اینها به چه دردی از دنیا میخورد؟ اگر کسی از شما بپرسد، شرمنده میشوید که این سؤال را کرده از شما؛ میبینید هیچ درد دنیایی شما را دوا نمیکند، آخرت که دیگر اصلاً جای پرسش ندارد. این اطلاعات اینچنینی رو شما وقت میگذارید و به دست میآورید، علتش چیه؟ این است که علاقهمندید و میخواهید بالاخره اطلاع را به دست بیاورید. شما در مسائل دینیتان واقعاً این مقدار چرا اهمیت نمیدهید؟ چرا اهمیت نمیدهید؟
واقعاً شب اول قبر، به اندازهی مسابقهی استقلال، پرسپولیس و نتیجهاش و اینکه چند تا سرانجام در این شهرآوردی که انجام شده، آبیها برنده شدند، نمیدانم قرمزها برنده شدند، چند بار مساوی بوده، امثال این چیزها، شب اول قبر به این اندازه اهمیت ندارد؟! اگر فکر میکنم من یا فکر میکند یک جوان که اهمیت ندارد، یا عملاً میبیند اهمیت ندارد، امشب دست به دامن قمر بنیهاشم بشود، بخواهد که: «آقا، واسه من، دینِ من اهمیت پیدا کند، اهمیت پیدا کند؛ من برایش خرج کنم، زحمت بکشم». توجه میکنید؟
بله، قمر بنیهاشم خیلی کارها میکند. ما چرا از آن... وقتی میرویم در خانهی آن حضرت، دین نمیخواهیم؟ چرا باور نسبت به آخرت نمیخواهیم؟ چرا دیندار شدن، تقویت دینمان را نمیخواهیم؟ همهاش حوائج مادی را میخواهیم. آن بزرگوار خیلی کارها از دستش برمیآید؛ منتها معمولاً افراد دستشان را در امور مادی به سمت او دراز میکنند، نه در امور معنوی.
یک کسی حضرت رضا (علیهالسلام) را در رؤیا دیده بود، از حضرت سؤال کرده بود که: «آقا، چرا در کراماتی که از شما نقل شده و در کتابها ثبت است، همهاش شفای بیمار است و ادای قرض است و — عرض به حضورتان که — رفع مشکلات مادی است؟ ما هیچوقت ندیدیم کسی از شما یک حاجتی گرفته باشد در امور معنوی، که یکدفعه متوسل به شما شده باشد، یک توبهی نصوح فوقالعادهای، یا یک علم کذایی شما به او داده باشید؟» گفت وقتی این سؤال را کردم، حضرت لبخندی زدند، فرمودند: «خب مشتریهای ما همهشان آنجوریاند! اگر از ما اینجوری بخوان، خب ما میدهیم؛ مشتریهای ما همهشان آنجوریاند».
دین باید برای ما اهمیت پیدا کند از هر چیزی بیشتر. بالاخره عزیزان، یک تا شب تاسوعایی خواهد آمد که من و شما نیستیم؛ این چراغ عزای امام حسین روشن میشود، یک عدهای زیر این چراغ عزا عزاداری میکنند، و ما زیر خروارها خاک خوابیدهایم. اگر با خودمان چیزی را نبرده باشیم، که همون زیر که هستیم به ما بگویند: «خب تو جزء کسانی هستی که شریکی در عزاداری این زندهها»، از آنجا یک «یا ابوالفضل» که میگویند، یک «یا عباس» که میگویند، یک «یا حسین» که میگویند، تو را در ثواب آنها شریک میکنند؛ اگر یک چیزی نداشته باشیم، آنجا ما حسرت فوقالعادهای خواهیم خورد، حسرت فوقالعاده.
بابالحوائج الی الله بوده قمر بنیهاشم و هست، و یک نکتهای هم بعضی استنباط کردهاند، نکتهی جالبی است؛ گفتند: قمر بنیهاشم یک توصیهای امام حسین (علیهالسلام) به او فرمود، لذا تا قیام قیامت کاری ندارد به اینکه چه کسی او را صدا میزند و از او کمک میخواهد؛ جوابِ مؤمن و فاسق و مسلمان و غیر مسلمان، همه را میدهد. علتش چیست؟ مثل فردا عصری، عصر تاسوعا، یک صدایی نزدیک خیمهها بلند شد: «أَيْنَ بَنُو أُخْتِنَا؟» خواهرزادههای ما کجایند؟
عرب، افراد قبیله را، مردها را برادر و خانمها را خواهر خطاب میکند. حضرت امالبنین (سلاماللهعلیها) از همان قبیلهای است که شمر (لعنةاللهعلیه) از آن قبیله است، هر دو از قبیلهی بنیکلابند. صدا از این ملعون بلند شده بود: «أَيْنَ بَنُو أُخْتِنَا؟» کجایند خواهرزادههای ما؟ هر چهار تا برادر شنیدند، اما از بس این آدم خبیث بود و پست بود، جزء خوارج نهروان بود شمر، هیچکدام اعتنا به او نکردند. بار دوم: «أَيْنَ بَنُو أُخْتِنَا؟» باز هم جواب ندادند. بار سوم، چند بار صدا زد؛ آقا امام حسین رو کرد به قمر بنیهاشم و برادران او، فرمود: «أَجِيبُوهُ وَإِنْ كَانَ فَاسِقًا»؛ جوابش را بدهید، فاسق هم هست، صدایتان میزند، شما جوابش را...
یا قمر بنیهاشم! این جمعیت امشب آمدهاند، همه با همهی وجود شما را صدا میزنند، انتظار دارند همانی که برادر شما فرمود، و از همانجا شروع کردید به انجام دادن، نسبت به ما هم یک چنین عنایتی بکنید. اینها هم صدا میزنند شما را، انتظار دارند شما پاسخِ مناسبی بدهید...
انشاءالله کربلا مشرف بشوید، دو تا مقام درست کردند، به قول امروزیها یادوارهی... دو تا یادواره درست کردند: «مقام کفالعباس» میگویند؛ یک جا به یاد بریده شدن دست راست آن حضرت، و یک جا به یاد بریده شدن دست چپ آن حضرت. خب وقتی اگر آنجا رفتید، اشعار عربی نوشته آنجا دورِ این مقام کفالعباس، این اشعار مال یک شاعر عربِ خیلی دلسوخته است. اگر یک شاعر ایرانی، فارسیزبان پیدا بشود، بتواند با همان سوز و گدازی که او این اشعار را سروده شعر بسراید، شعرش آتش میزند مردم را. من این اشعار عربیاش را میخوانم، ترجمه میکنم، و روضهی من همین باشد:
«فَمَشَى لِمَصْرَعِهِ الْحُسَيْنُ وَطَرْفُهُ
بَيْنَ الْخِيَامِ وَبَيْنَهُ مُتَقَسِّمُ»
ترجمه کنم؛ میگوید: امام حسین بالای سر هر شهیدی که میرفت، فقط آن شهید را نگاه میکرد که به او برسد؛ اما وقتی عباس او را صدا زد، یکجور دیگری میرفت... یک قدم برمیداشت به سمت علقمه، یک نگاه برمیگشت به خیمهها...
یادم نیست، شاید در مقتل مقرم دیدم این را، مینویسد: که تا عباس افتاد روی زمین، یک کسی در لشکر فریاد زد: دیگر خیمهها پاسبان ندارند...
«أَلْفَاهُ مَحْجُوبَ الْجَمَالِ كَأَنَّهُ
بَدْرٌ بِمُنْحَطِّ الْمَوَاشِيجِ مُلَثَّمُ»
میگوید: شما ماهِ شب چهارده را میخواهی تو آسمان پیدا کنی، که خیلی ساده پیدا میکنی؛ اگر ابر در آسمان نباشد، تا بیایی در آسمان میبینی آن ماه را. اما اگر ابر باشد، ابر تیره باشد، باید مدتی بگردی ببینی این ماه کجاست. امام حسین روی زمین دنبال ماه بنیهاشم میگشت، پیدا نمیکرد! آخر دید یک تودهای از شمشیرشکستهها و نیزهشکستهها، بدن ماه بنیهاشم را زیر خودش پنهان کرده...
«فَأَكَبَّ مُنْحَنِيًا عَلَيْهِ وَدَمْعُهُ
صَبَغَ الْبَسِيطَ كَأَنَّمَا هُوَ عَنْدَمُ»
اینجا امام حسین خود را روی بدن برادرش عباس انداخت؛ شروع کرد گریه کردن: «فَبَكَى بُكَاءً عَالِيًا»، بلندبلند گریه میکرد. اما اینجا امام حسین گریه نمیکرد، اشک نمیریخت، بلکه خون از دیدگان حضرت جاری بود!
«قَدْ رَامَ يَلْثِمُهُ فَلَمْ يَرَ مَوْضِعًا
لَمْ يُدْمِهِ عَبْثُ السِّلَاحِ فَيَلْثِمُ»
میخواهد برادر را ببوسد، اما هیچ جای سالمی در بدن برادر پیدا نمیکند... میخواهد دستها را ببوسد، دستها را بریدند؛ میخواهد چشم را ببوسد، تیر بر چشمان برادر زدند؛ میخواهد سر را ببوسد، با عمود آهن فرقِ... متلاشی کردند! آنقدر هم تیر بر بدن عباسش نشسته، مانند خارپشت شده...
«نَادَى وَقَدْ مَلَأَ الْبَوَادِيَ صَيْحَةً
صُمُّ الصُّخُورِ لِهَوْلِهَا تَتَأَلَّمُ»
این بیت را برای آنهایی که غیرت دارند، آنهایی که باغیرتند، آنها گوشهایشان را بگیرند... بیت بسیار فوقالعاده است؛ میگوید امام حسین یک ندایی داد، یک نالهای زد که دل صخرهها را هم به درد آورد! چه گفت امام حسین؟
«أَ أُخَيَّ! مَنْ يَحْمِي بَنَاتِ مُحَمَّدٍ
إِنْ صِرْنَ يَسْتَرْحِمْنَ مَنْ لَا يَرْحَمُ؟»
برادرم! تا چند لحظهی دیگر این بیرحممردم میریزند تو خیمهها... این خانمها التماس میکنند: «ما دختران رسول خداییم...» آن نانجیبها به جای اینکه رحم کنند، تازیانهی دیگری میزنند...
وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.
اطلاعات
- آلبوم سخنرانی: دهه اول محرم سال 1438 (1395 شمسی)
- برگزارکننده: هیئت مصباح الهدی
- دسته بندی: 1438