ماه مبارک رمضان سال 1442 (1400 شمسی)، هیئت مصباح الهدی - جلسه 4 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 4 ماه مبارک رمضان سال 1442 (1400 شمسی)

تاریخ برگزاری: 28 فروردین 1400 4 رمضان 1442

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.



مقدمه و قرائت دعا

«أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِيعِ الْعَلِيمِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا وَنَبِيِّنَا أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ، لَا سِيَّمَا مَوْلَانَا بَقِيَّةِ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَاللَّعْنَةُ عَلَى أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِينَ إِلَى يَوْمِ الدِّينِ.»

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الحُجَّةِ بْنِ الحَسَن، صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَى آبَائِهِ، فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَة، وَلِيّاً وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِيلاً وَعَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلا.»

«السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ، وَلَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ. السَّلَامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلَى أَوْلَادِ الْحُسَيْنِ وَعَلَى أَصْحَابِ الْحُسَيْنِ. يَا لَيْتَنَا كُنَّا مَعَكُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً.»

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان حضرت بقیة الله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

احکام شرعی: عدم تعلق خمس به ارث و تفاوت آن با هبه

خمس بعضی از چیزهایی که انسان مالک می‌شود واجب نیست که بدهیم، یعنی خمس به آن‌ها تعلق نمی‌گیرد. از جمله آن‌ها یکی ارث است. ارث‌هایی که به‌طور معمول احتمال برود که این فرد از دنیا برود وارثش این شخص است. این ارث‌ها، که عموم ارث‌ها از همین قبیل هست، اصل آنچه که ارث هست خمس ندارد.

در پرانتز عرض بکنم: البته ارث آن چیزی است که واقعاً از آن متوفی به افراد زنده می‌رسد. بعضی وقت‌ها یک چیزی از او باقی می‌ماند از آن متوفی، ولی قبل از آنکه ارث بشود باید دیْن آن متوفی داده بشود؛ از اصل مال برداشته می‌شود. اگر دیون آن متوفی آن‌قدر زیاد باشد که چیزی به وارث نرسد، دیگر اصلاً ارث موضوع پیدا نمی‌کند، اصلاً چیزی نمی‌رسد به او. اگر چیزی طبق ضوابط شرعی ارث باشد، به وارث که می‌رسد، این خمس ندارد.

اما کسانی که پیش از فوت به‌خاطر اینکه گرفتار بحث مالیات بر ارث نشوند بازماندگانشان، یا به‌خاطر اینکه تدبیر می‌خواهند بکنند که آن‌ها نزاع بینشان پیش نیاید، پیش از فوتشان اموالشان را به وراث منتقل می‌کنند. اگر منتقل کنند و به ایشان تحویل هم بدهند، در این صورت دیگر این ارث نیست، این هبه است. ولو مطابق با ضوابط ارث هم تقسیم بکنند و ببخشند، در عین حال این ارث نیست. اگر این فرد فوت کند، تا زمان فوت این مال واقعاً ملک خودش باشد و بعد از فوتش برسد به وارثش، آن وقت می‌شود ارث. اگر چیزی واقعاً ارث بود، خمس ندارد. این مورد اول بود؛ حالا موارد بعد ان‌شاءالله شب‌های دیگر به عرض می‌رسد.

خدای متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم عنایت بفرماید و حسن عاقبت نصیب همه ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والده بزرگوار امام عصر (علیه السلام) حضرت نرجس خاتون (سلام الله علیها) صلوات بلندی تقدیم بفرمایید.

شرح زیارت غدیریه: خاتم لما سبق و فاتح لما استقبل

اولین سلام در زیارت غدیریه به محضر مقدس رسول گرامی خدا بود: «السَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ، خَاتَمِ النَّبِيِّينَ، وَسَيِّدِ الْمُرْسَلِينَ، وَصَفْوَةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، أَمِينِ اللَّهِ عَلَى وَحْيِهِ وَعَزَائِمِ أَمْرِهِ، وَالْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ، وَالْفَاتِحِ لِمَا اسْتُقْبِلَ، وَالْمُهَيْمِنِ عَلَى ذَلِكَ كُلِّهِ، وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ وَصَلَوَاتُهُ وَتَحِيَّاتُهُ.»

این فقرات را داشتیم توضیح می‌دادیم که پیغمبر هم امین خداست بر وحی خدای متعال و هم امین خداست بر عزائم امر آن حضرت، که مختصراً گفته شد درباره عزائم امر.

اما «وَالْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ، وَالْفَاتِحِ لِمَا اسْتُقْبِلَ»؛ آن حضرت پایان‌بخش چیزهایی است که قبل از او بوده، و گشاینده و آغازکننده چیزهایی است که بعداً می‌آید. این «وَالْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ، وَالْفَاتِحِ لِمَا اسْتُقْبِلَ» دو جور معنی شده، هر دو جورش هم درست است.

یک شکل از معنایی که کردند این است که علوم و معارف و اسرار و حکمت‌هایی تا قبل از پیامبر خاتم بر انبیاء گذشته نازل شده بوده، علوم حقیقیِ مبدئی، معادی، آفاقی، انفسی به انبیاء گذشته داده شده بوده، و این علوم در بین مردم در حدودی منتشر شده بوده؛ گرچه کثیری از آن معارف گرفتار تحریف هم شده، شده بود قبل از بعثت پیامبر خاتم؛ ولی این علوم و معارف بود. تمام آن علوم و معارف را پیامبر خدا که آمد، همه آن‌ها را با خودش آورد و نسبت به تمام آن‌ها حالت تصدیق و تأیید داشت.

اما تا آنجا که آمده بود، چیزی نبود که پیامبر خدا بر او نَیَفزاید؛ بلکه ابوابی از علوم و معارف و اسرار و حکمت‌ها تازه از پیغمبر خاتم آغاز شد و آن حضرت یک باب جدیدی از علوم و معارف برای مردم گشود. و البته این علوم و معارف را بخشش را برای مردم به‌صورت آشکار بیان کرد، و قسمت عمده‌ای از او را نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ودیعت نهاد و پیش آن حضرت بود. و امیرالمؤمنین به امام مجتبی و آن حضرت به حضرت سیدالشهدا، تا حضرت عسکری (علیه السلام) به امام زمان ما (صلوات الله علیهم اجمعین) این‌ها منتقل کردند. نوع انتقال هم، نوع انتقال هم انتقال از نوع تعلیم عادی، گفتاری و شنیداری بوده و هم غیر از این بوده. نحوه‌اش خیلی برای ما روشن نیست؛ ولی تعلیم و تعلّم منحصر به این گفت و شنودی که ما الآن داریم یا مطالعه و خواندن و تدریس و تدرّس نیست؛ اشکال دیگری هم دارد.

شیعه و سنی از پیامبر خدا نقل کردند که حضرت در بستر افتاده بود و لحظات آخر عمر و ساعات پایانی را می‌گذراند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد شدند؛ حضرت او را طلبیدند. یک ملافه نازکی روی پیامبر خدا بود. حضرت به امیرالمؤمنین گفتند بیاید جلو؛ سر حضرت آمد نزدیک سینه پیغمبر خدا. حضرت این ملافه را کشیدند روی سر امیرالمؤمنین و سر خودشان. تا مدتی فقط صدای نفس می‌آمد و کسی چیزی جز صدای تنفس نمی‌شنید، و طولانی شد. بعد از مدتی پیامبر خدا این ملافه را کنار زدند؛ امیرالمؤمنین سر خودش را بالا آورد. داریم که هم پیامبر خدا به‌شدت عرق کرده بود، هم امیرالمؤمنین (علیه السلام). و آنجا نه پیغمبر چیزی فرمود، نه امیرالمؤمنین (علیه السلام) اظهاری کردند. گذشت؛ مدت‌ها بعد از امیرالمؤمنین (علیه السلام) پرسیدند: ماجرا چه بود آنجا؟ ما جز صدای نفس و اینکه ملافه‌ای روی سر شما و پیامبر خدا کشیده شده بود و شدت عرق، چیزی نفهمیدیم. حضرت فرمود: «عَلَّمَنِي رَسُولُ اللَّهِ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ، يَنْفَتِحُ مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ»؛ پیامبر خدا هزار باب علم به من آموخت در همان جا، که از هر بابی از این ابواب، هزار باب علم دیگر گشوده می‌شد.

اگر الف به معنی هزار واقعاً خود هزار اراده شده باشد، می‌شود یک میلیون باب علم؛ نه یک میلیون گزاره علم، بلکه باب علم! باب علم، یک میلیون باب علم. اگر هم الف اشاره باشد به یک عدد خیلی زیاد، مثل اینکه من گاهی کسی می‌خواهم، به بچه‌ام می‌خواهم اعتراض کنم می‌گویم هزار بار به تو گفتم این کار را بکن، نمی‌کنی؛ اشاره به عدد زیاد باشد، یعنی ابواب زیادی از علم را پیغمبر خدا به من آموخت که از هر بابش علوم زیادی باز می‌شد، هر بابش این‌گونه بود.

این نوع تعلیم و تعلّم اصلاً برای ما قابل درک نیست، قابل فهم نیست. ما سر کلاس رفتن و سؤال کردن و گفتن و شنیدن و امتحان و مطالعه و امثال این چیزها را می‌دانیم. بعضی تصور کردند که تعلیم و تعلّم فقط این است؛ بعد نسبت به بعضی از چیزها تردید کردند؛ درحالی‌که این روایتی که خواندم فقط شیعه هم نقل نمی‌کند، بلکه اهل سنت هم نقل کردند. و فقط شیعه، و شیعه و سنی هم به یک حدیث و یک خبر و یک روایت واحد، خبر واحد نقل نمی‌کنند؛ متعدد نقل می‌کنند، جزء مسلمات تاریخ است.

خب، پیامبر خدا آغازکننده علومی است که این علوم بناست بیست و هفت حرفش، از او گاهی باب تعبیر می‌کنند گویا گاهی حرف تعبیر می‌کنند، بناست بیست و هفت حرفش به امت تعلیم بشود. الف باب به امیرالمؤمنین تعلیم شد که «يَنْفَتِحُ مِنْ كُلِّ بَابٍ أَلْفُ بَابٍ». از آن مجموعه بیست و هفت تا، مجموعاً بناست به مردم داده بشود که از آن بیست و هفت تا فقط تا قبل از ظهور امام عصر (علیه السلام) دو حرفش ظاهر شده است، فقط دو حرف. بیست و پنج حرف مانده است تا پس از ظهور این کار انجام بشود.

علوم الهی هم این‌گونه است که وقتی در قلب می‌آید، آدم را نسبت به خدا خاضع می‌کند، آدم را نسبت به خدا فروتن می‌کند. به‌جای اینکه انسان تکبر کند، به‌جای اینکه انسان تفاخر کند، بیشتر خود را در درگاه خدا کوچک می‌بیند. این علم علم واقعی است؛ این آن است که خشیت می‌آورد: «إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ». تا می‌گویند علما، در ذهن من و شما می‌آید مثل یک کسی که عمامه‌ای و قبایی و عبایی دارد؛ نه، علما به معنی کسانی که حاملان علم واقعی و دانش حقیقی‌اند.

تا قبل از ظهور امام عصر (علیه السلام) آنچه در دست مردم است، این‌ها می‌شود دو حرفش. این علوم که در دست مردم هست، بعضی‌هایش به‌صورت عمومی در دست مردم است، آن چیزهایی است که ما از آیات و روایات می‌توانیم بفهمیم. یک چیزهایی‌اش هم هست که باز از این دو حرف جزء اسرار اهل‌بیت (علیهم السلام) است که پیش بعضی‌هاست. نمی‌گویم پیش بعضی‌ها هست‌ها، من از اسرار اهل‌بیت چیزی بلد نیستم؛ همان چیزهایی که ظاهر کردند، همان‌ها را بلد باشیم و علم واقعی هم داشته باشیم، یعنی آن علم سبب تکبر من، سبب حسد من، سبب تفاخر من نشود، بلکه سبب خضوع من بشود؛ این‌ها من خیلی هنر کردم اگر این‌گونه بشوم. آن علوم دیگر که مثلاً جفر، علم واقعی است، ولی پیش عده‌ای است به‌صورت خاص، که این‌ها برخی از حوادث و قسمت عمده‌ای از حوادث را عالم می‌شوند، کسی که جفر حقیقی دارد نه مدعیان دروغین، که من نمی‌دانم پیش کیست ولی وجود دارند یا داشتند کسانی که این‌چنین بودند. همه این‌ها را از علوم غریبه واقعی، از علوم ظاهری، تمام این‌ها را که جمع بزنید، همه‌اش می‌شود دو حرف. از آن دریای علم، و بعد از ظهور امام عصر (علیه السلام) آن بزرگوار باید بیست و پنج حرف دیگرش را ابراز کند. این مجموعه چیزهایی است که خدا برای مردمی که سر زیر بار امیرالمؤمنین ببرند، آن هم در دوره طلایی حضور و ظهور ولی عصر (علیه السلام) توفیق پیدا کنند زنده باشند، این مجموعه آن علوم است که خدا نصیبشان می‌کند.

اما امیرالمؤمنین (علیه السلام) این‌چنین نیست؛ پیغمبر خدا آغازکننده این علوم است. علم‌های قبل از خود را به پایان برده، از اینجا به بعد یک علوم جدیدی خدا به پیغمبرش تعلیم کرد و آن حضرت برحسب روایات متعدد، هرچه خدا به او تعلیم کرده بود به امیرالمؤمنین (علیه السلام) آموخت. گاهی این آموزش‌ها در حضور مردم هم بود؛ امیرالمؤمنین سؤال می‌کرد، پیغمبر خدا پاسخ می‌فرمود، یاد می‌گرفت امیرالمؤمنین. گاهی هم این تعلیم‌ها به‌صورت‌های غیرمتعارف بوده؛ ممکن است به صورت‌های دیگری هم باشد که ما اصلاً در جریان نیستیم. خدا رحمت کند استاد اساتید ما را، می‌گفت: الان هم امام زمان (علیه السلام) این کار را نسبت به بعضی از افراد می‌کند، که حالا آن‌ها کجا هستند، چگونه‌اند، ما در جریان نیستیم، ولی می‌تواند بکند؛ نیازی به حضور در برابر او هم ندارد، بلکه از آن سر عالم یک توجهی بکند، یک‌دفعه علومی در دل آن شخص نقش می‌بندد.

مرحوم آقا شیخ هاشم قزوینی، گویا اگر اشتباه نکنم از علمای بزرگ مشهد بود، ایشان هر سؤالی از او می‌کردند، بی‌تأمل جواب می‌داد. به او گفته بودند که: آقا، این چگونه است؟ ما از علمای دیگر سؤال می‌کنیم، یک، عرض به حضورتان، فکری می‌کنند، شما انگار همه‌چیز در آستینتان است، زود خالی می‌کنید، این چگونه است؟ ایشان گفته بود: این مال من نیست؛ یک وقتی من داشتم مشرف می‌شدم به حرم حضرت ثامن الحجج (علیه السلام)، یک حال عجیبی پیدا کردم؛ با آن حال عجیب وارد حرم شدم و یک زیارتی کردم، نشستم بالاسر حضرت، با خودم شروع کردم این شعر را زمزمه کردن: «آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بُوَد که گوشه چشمی به ما کنند» همین‌گونه که داشتم این را می‌گفتم و حالت التماس به حضرت رضا (علیه السلام) داشتم، یک‌دفعه دیدم در ضریح مطهر یک تختی است، و روی تخت دیدم حضرت رضا (علیه السلام) خوابیدند. حضرت سر خودشان را، همان‌طور که خوابیده بودند، بلند کردند یک مقدار، به سمت من یک نگاه کردند. بعد از اینکه این نگاه را کردند، تا الان این‌گونه است؛ تا هر سؤالی از من می‌کنند، جواب به‌صورت، به قول ما آنلاین، بله؟ برخط، یک‌دفعه می‌آید در ذهنم. این مال امام رضاست.

امام زمان (علیه السلام) حالا او نسبت به یک بخشی از علوم، این ممکن است نسبت به بعضی بیشتر هم بشود. امام زمان (علیه السلام) چنین کاری را قدرت دارد؛ می‌خواهم بگویم این تعلیم و تعلّم لزومی ندارد به‌صورت عادی باشد، بله؟ به‌صورت عادی باشد. البته به‌صورت‌های عادی هم بوده؛ پیغمبر خدا یک وقتی امیرالمؤمنین را خواستند، املاء کردند، فرمودند بنویس، نوشت حضرت. یک کتابچه‌ای شد، کتابچه یعنی یک صحیفه‌ای شد، که این صحیفه در روایات طول و عرضش هم مشخص کردند که چقدر است؛ سی و پنج ذراع، هفتاد ذراع، در چند ذراع؛ ذراع هم یعنی آرنج تا نوک انگشت بزرگ. تمام احکامی که مورد نیاز انسان‌هاست تا روز محشر، تمامش در آنجاست.

و این از جمله مواریث امیرالمؤمنین و از جمله ودایع امامت است؛ امروز پیش امام عصر (علیه السلام) است. گه‌گاه ائمه یک مطلبی را که می‌خواستند بیان بکنند، به اصحاب می‌گفتند: اینجا را نگاه کن، برو به آن اتاق؛ می‌رفت می‌دید یک نوشته بزرگی آنجاست، نگاه می‌کرد می‌دید در آنجا این سطر نوشته شده، گاهی هم نشان می‌دادند. حالا این پیش امام عصر (علیه السلام) چه کارکردی دارد، به ما دیگر اصلاً شعورمان به همچین حرف‌هایی نمی‌رسد.

پیغمبر خدا «خَاتَمِ مَا سَبَقَ، وَالْفَاتِحِ لِمَا اسْتُقْبِلَ»؛ ما در دریای جهل قرار داریم و بحر علم امیرالمؤمنین (علیه الصلاة و السلام) و فرزندان آن بزرگوار هستند. و ما با این حالت گاهی وقت‌ها اعتراضات سبک و بی‌پا می‌کنیم که فلان چیز به‌نظرمان غلط می‌آید در فلان روایت؛ این اصلاً به قد و قواره ما نمی‌خورد؛ خیلی وقت‌ها باید بگوییم: آقا، ما این مطلبی که اینجا فهمیدیم، به فهم ما الان نمی‌فهمیم مطلب چیست، رد کنیم علمش را به اهلش. این مطلب باشد، این نکته را عرض می‌کنم، ان‌شاءالله شب‌های دیگر به مناسبت به او می‌رسیم.

پیغمبر خدا خاتم ما سبق بود و فاتح لما استقبل. البته یک معنای دومی هم کردند که مرحوم مجلسی این معنای دوم را هم آورده، که پیغمبر خاتمیت داد به نبوت و آغاز کرد یک مقام دیگری را که بحث امامت بود. البته امامت قبل از پیغمبر خدا هم بود، اما امامتی که پیغمبر خدا داشت و بعد امیرالمؤمنین و فرزندان آن حضرت، این امامت یک امامت متفاوتی بود. تفاوتش هم در این بود که حضرت ابراهیم «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً» بود، امام شد از طرف خدا؛ اما مقام تفویض را به او ندادند، به او اجازه نداده بودند، چک سفید امضا به حضرت ابراهیم داده نشده بود که اگر بخواهد یک چیزی اضافه بکند و بعد خدا تأیید کند. اما این چک امضا را خدا به محمد و آل محمد (صلوات الله علیهم اجمعین) داد. لذا امام، خود پیغمبر هم امام بوده، یعنی مقام امامت را داشت خود پیغمبر؛ لذا پایان‌بخش نبوت و امامت‌های قبلی بود، اما آغازکننده یک مقام جدیدی می‌شود که آن مقام امامت منتها به این معنا می‌شود.

خب، از پیغمبر مکرم خدا در این فقرات عبور کنیم، بعد سلام به انبیای خدا و ملائکه و عباد صالحین است و بعد «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ»؛ باشد ان‌شاءالله برای فردا شب در فرض حیات و توفیق، عرضم تمام.

توسل به حضرت فاطمه صغری (س) و خطبه حضرت زینب (س) در کوفه

خب، امام حسین (علیه الصلاة و السلام) دختران متعددی داشت. یکی از آن دختران فاطمه است و ملقب است به فاطمه صغری یا فاطمه صغیره. تا جایی که من یادم هست، در یک نقطه است در حوادث عاشورا و کربلا و حوادث بعد از او، که از این خانم نامی است. البته شاید در هنگامی که سیدالشهدا وداع می‌کرد، نام این دختر را هم حضرت برد، پشت خیمه‌ها بیرون خیمه‌ها صدا که می‌زد فاطمه را هم صدا زد، که به همراه بقیه دختران و خانم‌ها از خیمه‌ها بیرون آمدند برای وداع؛ اما جای دیگری که از این دختر نام هست، آنجایی است که زینب کبری در دروازه کوفه دارد با مردم سخن می‌گوید.

مردم داشتند گریه می‌کردند؛ نه به خنده مردم، نه به گریه مردم، نه به تشویقشان، نه به اقبالشان، نه به ادبارشان به هیچ‌چیز اعتبار نیست. دست‌ها به خون امام حسین آلوده بود تا مرفق، اما با یک وضعیتی این کاروان را وارد کوفه کردند که همان‌ها شروع کردند گریه کردن. ولوله عجیبی بود در دروازه کوفه؛ زینب کبری سر از محمل بیرون آورد، یک اشاره‌ای کرد. این اشاره همه نفس‌ها را در سینه‌ها حبس کرد؛ حتی دارد که شتران گردن خود را تکان نمی‌دادند تا این زنگ آویخته‌شده بر گردن صدایی بدهد؛ یک سکوت کامل! زینب شروع کرد با مردم سخن گفتن: «يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ! يَا أَهْلَ الْغَدْرِ وَالْمَكْرِ!» ای کوفیان مکار! ای کوفیان نیرنگ‌باز! ای کوفیان حقه‌باز! «أَتَبْكُونَ؟! فَلَا رَقَأَتِ الدَّمْعَةُ، وَلَا سَكَنَتِ الزَّفْرَةُ!» دارید گریه می‌کنید؟! اشک چشمتان خشک مباد! ناله‌هاتان هیچ‌وقت به پایان نرسد! «أَتَدْرُونَ أَيَّ كَبِدٍ لِرَسُولِ اللَّهِ فَرَيْتُمْ؟!» آیا فهمیدید چه جگری از رسول خدا را پاره‌پاره کردید؟! «وَأَيَّ دَمٍ لَهُ سَفَكْتُمْ؟!» آیا فهمیدید چه خونی از رسول خدا را بر زمین ریختید؟! «وَأَيَّ حَرِيمَةٍ لَهُ هَتَكْتُمْ؟!» آیا فهمیدید چه خیمه و خرگاهی از رسول خدا را به غارت بردید و مورد هتک قرار دادید؟! «وَأَيَّ كَرِيمَةٍ لَهُ أَبْرَزْتُمْ؟!» آیا فهمیدید چه ناموسی از رسول خدا را در برابر مردم، بر سر بازار، در برابر دیدگان نامحرم قرار دادید؟!

حضرت داشت می‌فرمود؛ بعضی گفتند یک‌دفعه لحن زینب کبری عوض شد، دیگر با مردم سخن نمی‌فرمود؛ صدا می‌زد: «يَا هِلَالاً لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمَالاً ... غَالَهُ خَسْفُهُ فَأَبْدَى غُرُوبَا» ای هلال یک‌شبه زینب! چه دیر طلوع کردی، چه زود غروب کردی! «فَاطِمُ الصَّغِيرَةُ كَلِّمْهَا ... فَقَدْ كَادَ قَلْبُهَا أَنْ يَذُوبَا» برادرم! اگر با من سخن نمی‌گویی، بگو، اما این دخترت یک‌جوری دارد خیره‌خیره به سر بریده تو نگاه می‌کند، نزدیک است دل او آب بشود... صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكُمْ...

اطلاعات

ماه مبارک رمضان سال 1442 (1400 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00