ماه مبارک رمضان سال 1442 (1400 شمسی)، هیئت مصباح الهدی - جلسه 18 | ماء معین
سه شنبه ۰۵ آبان ۱۴۰۵

جلسه 18 ماه مبارک رمضان سال 1442 (1400 شمسی)

تاریخ برگزاری: 11 اردیبهشت 1400 18 رمضان 1442

این متن با کمک هوش مصنوعی تهیه شده و ممکن است خطای تایپی یا ویرایشی داشته باشد.



آغاز و دعای فرج

أَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمِیعِ الْعَلِیمِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا أَبِی‌الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ [صلوات حضار] وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الْمَعْصُومِینَ لَا سِیَّمَا مَوْلَانَا بَقِیَّةِ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَاللَّعْنَةُ عَلَی أَعْدَائِهِمْ أَجْمَعِینَ إِلَی یَوْمِ الدِّینِ.

این دعای شریف را با حضور قلب و توجه به درگاه خداوند متعال عرضه بداریم:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ. اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بنِ الحَسَن، صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ، فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِی کُلِّ سَاعَة، وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلاً وَ عَیْناً، حَتَّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً.»

«السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ عَلَی الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ، عَلَیْکَ مِنِّی سَلَامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ وَ لَا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّی لِزِیَارَتِکُمْ. السَّلَامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلَی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَوْلَادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلَی أَصْحَابِ الْحُسَیْنِ. یَا لَیْتَنَا کُنَّا مَعَکُمْ فَنَفُوزَ فَوْزاً عَظِیماً.»

به پیشگاه مقدس و منور آقا و مولایمان، حضرت بقیةالله الاعظم، مولانا الحجة بن الحسن المهدی (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) صلوات بلندی تقدیم بفرمایید. [صلوات حضار]

احکام فقهی: تعیین سال خمسی برای شاغلان و غیرشاغلان

عرض شد که سال خمسیِ افرادی که پیشه و شغل مستمری ندارند که درآمد ادامه‌داری برای آن‌ها داشته باشد و اگر چیزی برای آن‌ها حاصل می‌شود جنبه اتفاقی دارد—مثل خانم‌هایی که شاغل نیستند و خانه‌دار هستند یا فرزندانی که نان‌خورِ پدر و مادرشان هستند—این‌ها سال خمسیِ هر چیزی که به دست می‌آورند، از همان لحظه، سال خمسیِ آن مال شروع می‌شود؛ ربطی به اموال دیگرشان هم ندارد. سال بعد، یک سال بعد، پایان سال خمسیِ این مال است.

اما کسانی که شغل درآمدزا دارند که به‌صورت استمراری این درآمد برای آن‌ها حاصل می‌شود، چنین افرادی سال خمسی‌شان بیشترِ فقها فتوایشان این است که این‌ها از آن روزی که مشغول به کار می‌شوند، از آن روز این‌ها سال خمسی‌شان شروع می‌شود. تمام درآمدی که در طول سال به دست می‌آورند، همه آن‌ها در همان روز سررسید می‌شود.

من یک مثال می‌زنم: فرض بفرمایید کسی مشغول کار کشاورزی می‌شود. از مثلاً هفتم مرداد شروع می‌کند به کار کردن، روی زمین شروع می‌کند کار کردن، و محصولش مثلاً در آذرماه فرض کنید به دست می‌آید؛ یک وقتی چند به چند ماه فاصله است. بسیاری از فقها فتوایشان این است که سال خمسیِ آن محصول و بقیه درآمدهایی که دارند، همان هفتم مرداد است، نه در آذرماه. توجه کردید؟ از آن روزی که مشغول کار شده است.

ولی بعضی فقها هستند—از جمله استاد بزرگوار ما—که می‌گویند ملاک، حصول درآمد است، نه ملاک شروع به کار است. لذا در آن مثال کشاورزی که عرض کردم، طبق فتوای این بزرگوار و بعضی فقهای دیگر، سال از آذرماه شروع می‌شود نه سال از هفتم مردادماه.

این فتوا اثرش بعضی جاها ظاهر می‌شود؛ از جمله در آنجایی که در فاصله مرداد تا آذرماه اگر این فرد زندگی کرده باشد و از پولی مثل ارث—که خمسش لازم نیست داده بشود—خورده باشد، طبق فتوای مشهور فقها که سال را از شروع کسب‌وکار می‌گیرند، آن منافعی که بعد از آذرماه به دست می‌آید، می‌تواند جبران مخارج این فاصله را بکند. یعنی چه؟ یعنی مثلاً از مرداد تا آذرماه مثلاً مخارجش ده میلیون بوده برای زندگی‌اش؛ این ده میلیون را از ارث پدری‌اش برداشته است. طبق فتوای مشهور فقها، این کار اگر انجام شده، بعد که این محصول را به دست می‌آورد، همان اول می‌تواند ده میلیون را جبران کند برای آن ارثش، بعد بقیه‌اش را حساب کند ببیند چه مقداری خرج می‌شود تا مرداد بعد، هر مقداری که باقی ماند آن‌وقت خمس بدهد. اما طبق فتوای استاد بزرگوار ما و بعضی فقهای دیگر مثل مرحوم آقای خویی، این فرد نمی‌تواند آن خرجی که بین مرداد تا آذرماه انجام داده را از درآمدی که از آذر به بعد پیدا می‌کند، کسر بکند و کم بکند.

خدای متعال ما و شما را در مسیر طاعت و بندگی خودش تا پایان عمر توفیق ثبات قدم مرحمت بفرماید و حسن عاقبت نصیب همه ما بگرداند. به پیشگاه مقدس و منور والده بزرگوار امام عصر (علیه‌السلام)، حضرت نرجس خاتون (سلام‌الله‌علیها)، صلوات بلندی تقدیم بفرمایید. [صلوات حضار]

فرازی از زیارت غدیریه و ولایت تامه امیرالمؤمنین (ع)

خب، «وَ أَشْهَدُ أَنَّهُ قَدْ بَلَّغَ عَنِ اللَّهِ مَا أَنْزَلَهُ فِیکَ فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ وَ أَوْجَبَ عَلَی أُمَّتِهِ فَرْضَ طَاعَتِکَ وَ وَلَایَتِکَ وَ عَقَدَ عَلَیْهِمُ الْبَیْعَةَ لَکَ وَ جَعَلَکَ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَا جَعَلَهُ اللَّهُ کَذَلِکَ، ثُمَّ أَشْهَدَ اللَّهَ تَعَالَی عَلَیْهِمْ فَقَالَ: أَ لَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ؟ فَقَالُوا: اللَّهُمَّ بَلَی، فَقَالَ: اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَ کَفَی بِکَ شَهِیداً وَ حَاکِماً بَیْنَ الْعِبَادِ، فَلَعَنَ اللَّهُ جَاحِدَ وَلَایَتِکَ بَعْدَ الْإِقْرَارِ وَ نَاکِثَ عَهْدِکَ بَعْدَ الْمِیثَاقِ.»

خب، شهادت می‌دهم یا امیرالمؤمنین که پیامبر خدا هر وظیفه‌ای که پروردگار متعال در مورد تو بر او نازل کرده بود، همه آن‌ها را ابلاغ کرد؛ چیزی فروگذار نفرمود. «فَصَدَعَ بِأَمْرِهِ»، آشکارا اوامر خدا را اجرا کرد و فریاد زد و بیان فرمود. و بر امتش واجب کرد وجوب اطاعت شما را و وجوب ولایت را بر آن‌ها کاملاً روشن بیان فرمود. «وَ عَقَدَ عَلَیْهِمُ الْبَیْعَةَ لَکَ»، بیعتی را که برای تو بود بر آن‌ها بست—«عقد» به معنی بستن است—آن بیعت را با آن‌ها بست. «وَ جَعَلَکَ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَا جَعَلَهُ اللَّهُ کَذَلِکَ»، همان‌گونه که خدا تو را اولیٰ به نفسِ مؤمنین قرار داد، پیامبر هم این کار را کرد.

بعد، خدا را شاهد گرفت بر آن‌ها، بر همان افراد؛ اشاره به داستان مهم غدیر خم دارد. از آن‌ها پرسید که: «أَلَسْتُ قَدْ بَلَّغْتُ؟» آیا من نرساندم اوامر خدا را؟ مطلب به شما رسید؟ آن‌ها گفتند: «اللَّهُمَّ بَلَی»، یعنی خدایا تو شاهدی که پیامبرت وظیفه‌اش را انجام داد. بعد حضرت هم عرضه داشت: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ وَ کَفَی بِکَ شَهِیداً وَ حَاکِماً بَیْنَ الْعِبَادِ»، خدایا تو شاهد باش و شهادت تو کافی است، و بین بندگان تو حکمیت خواهی کرد.

«فَلَعَنَ اللَّهُ جَاحِدَ وَلَایَتِکَ بَعْدَ الْإِقْرَارِ وَ نَاکِثَ عَهْدِکَ بَعْدَ الْمِیثَاقِ»، خدا لعنت کند، از رحمتش به دور بگرداند آن‌ها که پس از اقرار، ولایت تو را انکار کردند و پس از میثاق و پیمانی که با تو بستند، آن پیمان را شکستند.

معنای اولویت بر انفس و حدود اختیارات امام معصوم (ع)

خب، یک شب دیگر اینجا در مورد اولیٰ به نفس بودنِ امیرالمؤمنین و پیامبر خدا عرض کردیم؛ تکرار مختصر می‌کنم: در بعضی از امور، خدا برای ما هیچ اختیاری قرار نداده؛ ما باید آن کار را انجام بدهیم یا باید ترک بکنیم. آن محدوده‌ها احکام‌الله است و البته در بیان احکام‌الله، پیامبر و ائمه (علیهم‌السلام) طبق شأنی که لسان‌الله هستند، زبان گویای خدا در خلق هستند، بیان می‌کنند. اگر هم جایی به ما بگویند اینجا مثلاً نماز واجب نیست، آنجا روزه باید افطار بشود، دارند حکم خدا را در آنجا تبیین می‌کنند. در محدوده حکم خدا، پیامبر و ائمه (علیهم‌السلام) امین خدا هستند؛ هیچ کم و زیادی از ناحیه خودشان نمی‌کنند، چون امانت‌دارند.

ولی در یک مواردی ما مجازیم خودمان تصمیم بگیریم؛ آن مواردی که امر به ما سپرده شده است. تصمیم اینکه من بروم، بیایم، بنشینم، برخیزم، بگویم، نگویم، این معامله را انجام بدهم، انجام ندهم؛ این‌ها امرش به دست من سپرده شده است. دیگران مجاز نیستند که بیایند من را از انجام این کارها منع بکنند، و اگر منعی هم بکنند و من در آنجا معامله‌ای را انجام داده باشم، آن معامله خودبه‌خود مؤثر هست. من باید بدون رضایت هر کسی مال خودم را بفروشم در فرضی که محجور از تصرف نباشم، این فرش را که می‌فروشم، این فرش ولو اینکه تمام مردم عالم هم مخالفت بکنند، این را فروختم به یک فردی با یک معامله‌ای که البته سفیهانه نباشد، اگر من بفروشم، واقعاً این فرش می‌شود ملک او. همه اسناد دنیا هم که بیاید، همه محضرها، همه دفاتر اسناد رسمی، این مطلب را برعکس هم ثبت کنند، باز این از نظر شرعی و واقعی وارد ملک آن طرف مقابل می‌شود و مخالفت هیچ‌کس هم در این زمینه معصیت نیست برای من. داستان امر پدر و مادر چگونه است، آن در جای دیگری باید بحث بشود که پدر و مادر در اینجا مراعات امر و نهی‌شان چگونه است؛ آن در یک بحث دیگری که با این مبحث خلط نشود بعداً باید توضیح داده بشود.

اما در اینجا این‌گونه است که پیامبر خدا اگر به من بفرمایند: «تو این فرش را نباید بفروشی»، اگر او این را فرمود، آن اختیاری که من برای معامله این فرش داشتم و جایز بود، مشروع بود، حلال بود من این کار را بکنم، حالا دیگر حرام می‌شود. او تصمیم گرفته، دیگر جای تصمیم‌گیری من نیست. و اگر آن بزرگوار این به من گفت: «این فرش را نفروش»، من بفروشم به فرد دیگر، اصلاً انتقال پیدا نمی‌کند این مال از ملک من به ملکیت او. و به عکسش هم هست؛ اگر به من فرمود که: «این فرش را بفروش»، من باید بفروشم. و اگر من نفروشم و او بفروشد، اگر این کار را بکند، در این صورت این مال منتقل می‌شود به ملک آن طرف. البته وقتی آن حضرت می‌فروشد، آن عوضی که به دست می‌آید، آن عوض ملک من است؛ ولی به هر صورت، این کار را ایشان می‌تواند انجام بدهد.

این اولویت به نفسِ پیامبر هست نسبت به من. همین را برای امیرالمؤمنین و فرزندانش قرار داده؛ امروز ولی عصر (علیه‌السلام) این مقام را دارد که اگر امر کند، نهی کند، در چنین اموری امر و نهی او بر ما هم وجوب تکلیفی دارد امتثالش—یعنی باید اطاعت کنیم اگر امر بفرماید—و اگر در این مواردی که مثل معاملات است آن حضرت دخالت بکند، آن معامله اگر از ما بخواهیم پس از دخالت حضرت و نهی آن حضرت آن کار را انجام بدهیم، اصلاً آن معامله بی‌اثر است. و اگر آن حضرت صلاح هم دانست، مثلاً اگر آن حضرت آمد و به یک کسی گفت: «تو باید همسرت را طلاق بدهی»، او اگر طلاق نداد، درست؟ معصیت کرده. و اگر خود امام (علیه‌السلام) این کار را انجام بدهد—که البته روی مصالحی انجام می‌دهد؛ امام (علیه‌السلام) کار لغو و پوچ و برای بازی و سرگرمی این کارها را انجام نمی‌دهد—اگر حضرت این کار را کرد، واقعاً این زن از همسرش جدا می‌شود، رابطه زوجیتشان بریده می‌شود، و این زن پس از گذشت عده اگر عده داشته باشد، می‌تواند برود ازدواج کند و اصلاً آن مرد دیگر به این زن دیگر اساساً حلال نیست و رابطه زوجیت ندارد.

این اولویت به نفسی که پیامبر داشت، برای امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) قرار داد. آن‌ها هم که اعتراف کردند، اعتراف کردند که همین‌گونه پیامبر بر ما ولایت داشت، همین به عینه برای امیرالمؤمنین (علیه الصلاة و السلام) بود.

تحلیل شبهه «خدمات خلفا» و چرایی لعن غاصبان خلافت

خب، «فَلَعَنَ اللَّهُ جَاحِدَ وَلَایَتِکَ». بعضی از افراد ممکن است به ما اعتراض کنند و بگویند: «آقا، درست است که حق امیرالمؤمنین را خوردند، گرچه آن بزرگوار را حقش را غصب کردند، اما بالاخره آن‌هایی هم که آمدند جای امیرالمؤمنین، بالاخره یک خدماتی هم انجام دادند. اینکه ما سیاه‌نمایی کنیم، حرف آن‌ها را کلاً وقتی که می‌زنیم همه بدی‌های آن‌ها را بگوییم، این خارج از انصاف است. گفت: عیب او جمله بگفتی، هنرش نیز بگو. انصاف این است که هر دویش را بگوییم. چرا ما وقتی می‌رسیم به یک همچین افرادی، چه در دعاها، در جاهای دیگر، فقط ما نقاط بد را می‌گوییم؟» این را به‌عنوان یک سیئه اخلاقی بعضی به ما اعتراض می‌کنند؛ آیا این‌گونه است یا نه؟

من یک مثال می‌زنم خیلی کوتاه، ببینیم چگونه است. عرض به حضورتان که این مثال را به این صورت می‌زنم؛ فرض کنید—نمی‌خواهم بگویم این اتفاق افتاده، فرضش برای ما می‌تواند راه‌گشا باشد—فرض کنید که این سازمان نقشه‌برداری ایران که به‌صورت هوایی از کل ایران به‌صورت نقشه برمی‌دارد و کارهایی را دارد که پس از او انجام می‌دهد، فرض کنید که در این محدوده یک‌دفعه وسط کویر لوت مثلاً یک هفت‌هشت‌ده‌تا پارچه‌آبادی پیدا می‌کند که این‌ها کلاً از عالم بیرون منقطع‌اند، با هیچ‌جا رابطه ندارند و زندگی این‌ها زندگی عهد حجر است. این‌ها با سنگ چخماق آتش درست می‌کنند، حیوانات منطقه خودشان را با آن سنگ‌های نوک‌تیز می‌روند شکار می‌کنند، و حتی در اصول اولیه کشاورزی هم خیلی بسیط عمل می‌کنند. وقتی می‌خواهند نامه‌های خودشان را جابه‌جا کنند، با چاپار، با حیواناتی مثل اسب و قاطر و الاغ، با این‌ها جابه‌جا می‌کنند و یک زندگی خیلی بسیط اولیه دارند؛ هیچ سوادی در آنجا نیست، هیچ مدرسه‌ای، دانشگاهی، هیچ‌چیز نیست. فرض کنید یک همچین جایی را پیدا می‌کنند.

خب، بناست که به این‌ها رسیدگی کنند، از این وضعیت این‌ها را در بیاورند. دو نفر حاضر می‌شوند که این کار را انجام بدهند؛ یکی از آن‌ها هست که اگر کار را به دست او بسپارند، برای این‌ها در ظرف یک مدت معقولی آنجا جاده می‌برد، راه درست می‌کند، برق می‌برد، عرض به حضورتان امکانات مخابراتی درست می‌کند، آنجا مدرسه درست می‌کند، بلکه دانشگاه تأسیس می‌کند، بیمارستان می‌سازد آنجا، کارخانه درست می‌کند، کشاورزی صنعتی به راه می‌اندازد؛ خلاصه یک زندگی شیک و مدرن را آنجا می‌تواند فراهم کند، آن‌ها را از این وضعیت خیلی بسیط اولیه برساند به اینجا. یک نفر این قدرت را و این صلاحیت را دارد؛ هم دانشش را دارد، هم توان اجرایی‌اش را دارد.

یک نفر دیگر هم هست، شما فرض کنید آدم دلسوزی است، اصلاً هیچ قصد و غرضی ندارد، اما این فهم و شعورش در این حد است که می‌تواند آنجا بگوید: «مردم اینجا چرا هیزم می‌سوزانند؟ در و دیوار خانه‌شان این‌قدر سیاه می‌شود و دود اذیتشان می‌کند. من از این چراغ‌گردسوزهای قدیمی هست، بله، از این‌ها می‌برم بهشان می‌دهم. برای این‌ها، این‌ها چرا غذای خیلی ساده‌ای می‌خورند؟ من یک کاری می‌کنم نان بربری تازه صبح‌به‌صبح، یک نان بربری تازه در خانه این‌ها می‌دهم. من می‌بینم این‌ها در نامه‌رسانی بین خودشان، این حیوانات زبان‌بسته خیلی ناراحت می‌شوند، خسته می‌شوند؛ تو، تولید انبوه اسب و الاغ می‌کنم که زودتر در این مراحل این‌ها بتوانند نامه‌ها را جابه‌جا کنند و یک سامان این‌طور ببخشند. من اینجا مکتب‌خانه درست می‌کنم؛ اینجا مردم ابجد، هوَّز، حُطّی بلد بشوند و حساب، حساب هم که می‌خواهند بکنند با چرتکه بتوانند درست حساب بکنند که این‌گونه حساب‌هایشان سرانگشتی نباشد.»

اگر نفر دوم با علم به اینکه نفر اول آن توان را دارد بیاید و اجازه ندهد که او دست‌به‌کار بشود، مانع کار او بشود و بیاید تمام این خدمات را هم انجام بدهد، اگر این‌چنین باشد، شمایی که از بیرون داری این خدمات را می‌بینی برای این فردی که این مقدار از خدمات‌رسانی رسانده، داشته، آیا تمام خدمات این فرد دوم را شما می‌توانی اصلاً مثبت ارزیابی کنی؟ یا تمام این‌ها، هر کدامش را که می‌بینی، شما به یاد آن توانایی فرد اول می‌افتی و این کارهای او را نه‌تنها خدمت نمی‌بینی، اسم همه‌اش را می‌گذاری خیانت؟ این‌چنین هست یا نیست؟

می‌گوید: «خدا لعنت کند آن که چراغ‌گردسوز آورد اینجا!» بله، «خدا لعنت کند آن که صبح‌به‌صبح نان بربری به مردم می‌دهد!» می‌گویید دیگر؟ بله. خدا رحمت کند، ما یک استادی داشتیم، این بزرگوار نقل می‌کرد، خودش خیلی اهل مراعات در کلام بود، از ابوزوجه خودش نقل می‌کرد که او خیلی دیگر عجیب بوده که گاهی به ایشان اعتراض می‌کرده در عباراتش که دقت بیشتری باید بکنید. ایشان یک وقتی گفت، نقل کرد در صحبت‌هایش، گفت: «ابوزوجه من می‌گفت: خدا لعنت کند آن که چای قندپهلو را درست کرد!» من خیلی تعجب کردم که آن آدم با آن دقت در کلام، چطور یک‌دفعه لعنت... لعن مؤمن جایز نیست؛ «خدا لعنت کند چای قندپهلو» که خب مردم می‌خورند، خستگی‌شان درمی‌رود، این چه ایرادی دارد؟ بعد متذکر این شدم که اصلاً این داستان چیست؛ قبل از جنگ جهانی دوم اصلاً چای قندپهلو وجود نداشته، همه چای‌ها شکر می‌ریختند در آن، چای شیرین می‌خوردند؛ همان چیزی که الان در عراق و عربستان آنجاها هست. فقط چای‌ها دیدید دیگر، بله، تا نصف استکان شکر می‌ریزند و چای عراقی هم می‌ریزند؛ چای قندپهلو وجود ندارد آنجا. وقتی جنگ جهانی دوم راه افتاد، قند و شکر کم شد. تدبیر کردند گفتند که ما به‌جای اینکه بیاییم آن مقدار استفاده کنیم، بیاییم این قند را کنار چای بگذاریم، هم چایمان از تلخی دربیاید، هم مصرف قند بیاید پایین. من که نمی‌دانستم آن سابقه اول را، تعجب کردم که چرا این آقا بی‌خودی لعن کرده؛ ولی بعد که این مقدمه را شنیدم، من هم گفتم: «خدا لعنت کند آن که چای قندپهلو را درآورد!» یعنی چه؟ یعنی آن که باعث و بانی جنگ جهانی دوم شد، درست است؟

خب، حالا اگر کسی بیاید خدمات فلان را—حالا دیگر نمی‌خواهم اسم ببرم—این را بخواهد نگاه کند و مقایسه کند با قبلش، بگوید: «به‌به! معماری اسلامی، چه شده!» درست؟ «زکریای رازی مثلاً چه‌کارها کرده، چه چیزهایی کشف کردند، نکردند.» خیلی احساس اعجاب به او دست می‌دهد، به نظرش می‌آید که چه، خب این خدماتی است دیگر، تمدن اسلامی شده. اما آن که می‌گوید: «بنا بود چه بشود و چه شد»، درست است؟ یک دانه از این کارها را خدمت نمی‌بیند؛ تمامش را می‌گوید خیانت! درست است؟

لذا این بی‌انصافی نیست که هر وقت نام غاصب مقام امیرالمؤمنین برده بشود، انسان تمام آن چیزهایی که طرفدارهای او خدمت می‌بینند، تمامش را اسمش را بگذارد خیانت، بگوید: «خدا لعنت کند همان‌هایی که همین کارها را کردند.» حالا من کاری ندارم به جنایاتی که کردند، مثل شهادت حضرت زهرا و بقیه چیزها؛ به آن‌ها کاری ندارم، درست است؟ اگر فقط همین خدمات را ارائه کرده بودند و السلام، اما ما بنا بود به کجا برسیم، امت بنا بود به کجا برسد اگر زیر سایه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌بود، و به کجا رسید کارشان، درست؟

لذا این جمله و مشابه این‌ها هرگز جمله خارج از انصافی نیست. «فَلَعَنَ اللَّهُ جَاحِدَ وَلَایَتِکَ بَعْدَ الْإِقْرَارِ»؛ آن‌هایی که اول اقرار کردند بعد انکار کردند، و غاصب مقامت بودند، آن عهدی که با تو بستند شکستند، این‌ها نه از باب تعصب، از باب اینکه واقعاً سر خود ما کلاه رفته؛ امیرالمؤمنین مظلوم است سر جایش باقی، درست است؟ بله، فاطمه زهرا را شهید کردند سر جایش؛ اگر همین اتفاقات نمی‌افتاد، بله، ما شاکی هستیم نسبت به این افراد. این‌ها خدمت بود کردند؟ ای‌کاش نمی‌کردند! ای‌کاش حتی اگر آن‌ها از باب دلسوزی هم آمده باشند، که نیامدند، بله؟ پس این رفتار ما خلاف اخلاق نیست، بی‌انصافی نیست، عین انصاف است، درست است؟ مثالش مثل همان «خدا لعنت کند آن که چای قندپهلو را درآورده»، درست است؟ مثال، آن است. یک تندروی نیست، یک کار خلاف اخلاق هرگز نیست.

خطبه حضرت زهرا (س) در بستر بیماری خطاب به زنان انصار

حالا اگر شما بخواهید بفهمید که چه بود داستان و چه شد، آمدند زنان انصار پیش حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) درحالی‌که حضرت در بستر است؛ آمدند به عیادت. احوال پرسیدند از حضرت؛ یک مریضی که گرفتار بستر شده، از درون بستر نمی‌تواند برخیزد، حتی در بستر درست نمی‌تواند جابه‌جا بشود، اگر از او بپرسند حال شما چطور است، علی‌القاعده باید از درد جسم خودش بگوید، باید از ناراحتی و حالا بدتر شده، بهتر است، روند بیماری‌اش، روند درمانش، باید یک چیزی این‌چنین بگوید.

ولی فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) هرگز به این نکته اشاره نفرمود؛ با این جمله آغاز کرد: ما معمولاً یک «الحمدلله» می‌گوییم بعد یک چیزی می‌گوییم؛ حضرت «الحمدلله» هم نفرمود. به حضرت عرض کردند: «کَیْفَ أَصْبَحْتِ یَا ابْنَةَ رَسُولِ اللَّهِ؟» حال شما چطور است؟ حضرت فرمود: «أَصْبَحْتُ وَ اللَّهِ عَائِفَةً لِدُنْیَاکُنَّ، قَالِیَةً لِرِجَالِکُنَّ.» به خدا سوگند! حال من را می‌خواهید؟ من تنفر کامل از دنیای شما دارم، و بغض و کینه مردان شما را دارم. «لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ أَنْ عَجَمْتُهُمْ وَ شَنَأْتُهُمْ بَعْدَ أَنْ سَبَرْتُهُمْ»؛ من بعد از اینکه این‌ها را آزمودم، این‌ها را مزه‌مزه کردم، انداختم، پرت کردم از دهانم بیرون، دیدم تلخند این‌ها. بغض این‌ها در دل من هست پس از اینکه این‌ها را خوب امتحان کردم.

بعد حضرت شروع کرد به بیان کردن که این‌ها می‌دانید چه‌کار کردند؟ «وَ مَا الَّذِی نَقَمُوا مِنْ أَبِی الْحَسَنِ؟ نَقَمُوا وَ اللَّهِ نَکِیرَ سَیْفِهِ، وَ قِلَّةَ مُبَالَاتِهِ بِحَتْفِهِ، وَ شِدَّةَ وَطْأَتِهِ، وَ نَکَالَ وَقْعَتِهِ، وَ تَنَمُّرَهُ فِی ذَاتِ اللَّهِ.» آن که این‌ها از اباالحسن، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، ناراحت بودند این بود: از آن شمشیر علی ترسیدند و از این بغض داشتند، و اینکه علی «قِلَّةَ مُبَالَاتِهِ بِحَتْفِهِ»، اصلاً برایش مهم نبود بمیرد؛ مهم، انجام وظیفه بود برایش در جنگ‌ها. و آن پایمردی که به‌صورت جدی داشت، و اینکه فقط خدا را می‌دید.

بعد فرمود: «وَ تَاللَّهِ لَوْ مَالُوا عَنِ الْمَحَجَّةِ اللَّائِحَةِ، وَ زَالُوا عَنْ قَبُولِ الْحُجَّةِ الْوَاضِحَةِ، لَرَدَّهُمْ إِلَیْهَا، وَ حَمَلَهُمْ عَلَیْهَا.» اگر کار به دست امیرالمؤمنین می‌افتاد، این‌ها از مسیر حق جدا می‌شدند، برشان می‌گرداند به‌سوی حق. و اگر نمی‌پذیرفتند آن حجت واضحه را که از زبان او بیان می‌شد، یک‌جوری بالاخره آن‌ها را قانع می‌کرد که این را بپذیرند. بعد حضرت شروع کرد بیاناتی که دیگر امشب نمی‌رسم؛ عرضم در همین‌جا متوقف باشد. ان‌شاءالله شب دیگری که بخواهم عرایضم را ادامه بدهم، ان‌شاءالله عبارات حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) را عرض بکنم که حضرت بیان می‌کنند که چه، چه اتفاقی بنا بود بیفتد و چه اتفاقی افتاده و در آینده چه خواهد شد، که پیش‌بینی‌های بی‌بی فاطمه زهرا همه به وقوع پیوست. عرضم تمام.

گریز به روضه حضرت علی‌اکبر (ع)

خب، یک انتخاب شاید خوب و مناسبی انجام شده که امشب را فرمودند توسل به جوانِ سیدالشهدا (علیه‌السلام)، علی‌اکبرِ امام حسین پیدا کنیم. یک‌جوری ان‌شاءالله این آقازاده بزرگوار شفاعت کند پیش پدر بزرگوارش؛ لیالی قدر ما و باقی‌مانده این ماه رمضان را خدای متعال به برکت این آقازاده و پدر بزرگوارش برای ما به گونه دیگری رقم بزند، فوق آنچه تصور ماست.

آقا سیدالشهدا (علیه‌السلام) دارد بدرقه می‌کند این پسر را: «فَنَظَرَ إِلَیْهِ نَظَرَ آیِسٍ مِنْهُ»؛ یک نگاهی کرد سیدالشهدا به او، این نگاه نگاهی بود که معلوم بود دل‌کَنده از علی. «فَأَرْخَی عَیْنَیْهِ»؛ گویا نتوانست نگاه را ادامه بدهد، چشم خود را روی هم گذاشت. اما چشم‌ها روی هم افتادن همان، اشک‌های درشتی بود که از دیدگان سیدالشهدا جاری بود بر صورت مبارک. خدایا، به اضطرار امام حسین، به انقلاب حال امام حسین در آن لحظات، امر فرج فرزندش امام زمان را هرچه زودتر اصلاح بفرما.

این اشک‌ها همین‌گونه می‌آمد؛ حضرت معلوم است حال اضطراری دارد پیدا می‌کند. دست‌ها را زیر محاسن خودش برد، با خدا شروع کرد مناجات کردن: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلَی هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ، فَقَدْ بَرَزَ إِلَیْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِکَ.» همین‌گونه دارد آقا سیدالشهدا بدرقه می‌کند، همین‌گونه دارد دعا می‌کند، دنبال علی می‌رود.

رفت علی میدان. لحظاتی بعد باز برگشت به‌سوی خیمه‌ها. مرحوم آشیخ جعفر شوشتری گویا می‌فرماید: علی تشنگی را بهانه کرد، چون با آن وضعیتی که پدر... [گریه سخنران] با او خداحافظی کرد، احتمال می‌داد که پدر جان داده باشد؛ برای نجات جان پدرش یک بار دیگر برگشت به‌سوی خیمه‌ها. سیدالشهدا (علیه‌السلام) این بار علی را به‌سوی خیمه... به‌سوی میدان برگرداند.

من از شما عزیزان سؤال کنم: لحظات آخری که شما از عزیزتان جدا می‌شوید، پدران بزرگوار، مادران بزرگوار، اگر جوان شما دارد به سفر می‌رود، به جای خطرناکی می‌رود، آخرین دعای شما چیست؟ دعا می‌کنید ان‌شاءالله به سلامت برگردی، ان‌شاءالله از هر خطر و آفتی محفوظ باشی؛ ولی سیدالشهدا دعا کرد، گفت: «علی‌جان، برو! امیدوارم به‌زودی از دست جدت سیراب بشوی!» [گریه و ناله حضار]

لذا علی وقتی صدای خودش را بلند کرد، ابتدا به پدرش سلام کرد: «یَا أَبَتَاهْ، عَلَیْکَ مِنِّی السَّلَامُ!» باباجان، دیگر نگران تشنگی من نباش؛ «هَذَا جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ قَدْ سَقَانِی بِکَأْسِهِ الْأَوْفَی...»

اطلاعات

ماه مبارک رمضان سال 1442 (1400 شمسی)

دانلود

سایر جلسات

عنوان:

آلبوم:

  • 00:00
  • 00:00